دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۹۱

مولوی
ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
هر چند شب غفلت و مستیت دراز است ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن
در پرده ناموس و دغل چند گریزی نزدیک رسیده ست تو را پرده دریدن
هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن
رحم آر بر این جان که طپان است در این دام نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن
چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است پس چیست غم تو بجز آن چشم خلیدن
چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان تا بازرهی از خلش و آب دویدن
داروی دل و دیده نبوده ست و نباشد ای یوسف خوبان بجز از روی تو دیدن
هین مخلص این را تو بفرما به تمامی که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری، فریادِ بیدارباشی است از سوی ضمیرِ آگاه به سویِ نفسی که در غفلت و ریا گرفتار مانده است. شاعر با لحنی صریح و قاطع، مخاطب را از پناه بردن به نقاب‌های اجتماعی و غرورِ پوشالی برحذر می‌دارد و او را به سویِ حقیقتِ لاهوتی فرامی‌خواند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، گذار از کمال‌نیافتگی به سویِ کمالِ حقیقی است؛ چنان‌که هر چیزی در جهان هستی به سویِ پختگی می‌رود، جانِ آدمی نیز باید از بندِ منیت و ریا رها شود تا با دیدنِ چهره‌یِ یار که تنها درمانِ دردهایِ روحانی است، به آرامش برسد.

معنای روان

ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن

ای خواجه! ما بی‌تردید دست تو را خواهیم گرفت و به سوی حق می‌کشانیم و هرگونه وابستگی تو را به اعمالی که نیک یا بد می‌پنداری، از وجودت پاک خواهیم کرد.

نکته ادبی: خواجه در اینجا با لحنی کنایه‌آمیز به معنای ارباب و کسی است که به ظواهر خود می‌نازد.

هر چند شب غفلت و مستیت دراز است ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن

اگرچه شبِ غفلت و مستیِ دنیاپرستی برای تو بسیار طولانی شده است، اما ما همچون سپیده‌دمِ صبح، بی‌تردید بر تاریکیِ جهلِ تو طلوع خواهیم کرد.

نکته ادبی: تضاد میان شب و صبح، نماد تقابل جهل و آگاهی است.

در پرده ناموس و دغل چند گریزی نزدیک رسیده ست تو را پرده دریدن

تا کی می‌خواهی پشتِ پرده‌یِ ریا و ظاهر‌سازی پنهان شوی؟ وقت آن رسیده است که این پرده‌یِ فریب دریده شود و حقیقتِ حالِ تو آشکار گردد.

نکته ادبی: پرده ناموس استعاره از آبرو و اعتباری است که به دروغ برای خود ساخته است.

هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن

هر میوه‌ای که در باغِ هستی بوده، به کمال و پختگی رسیده است؛ ای کسی که هنوز خامی؛ گمان مبر که از مسیرِ پر رنجِ پختگی و کمال در امان خواهی بود.

نکته ادبی: غوره نماد انسان ناپخته و بی‌تجربه در مسیر سلوک است.

رحم آر بر این جان که طپان است در این دام نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن

بر این جانِ بی‌تاب که در قفسِ تن اسیر است، رحم کن؛ گویی این جان فریاد می‌کشد و جز گوشِ دلِ تو، کسی صدایِ تپش‌هایِ هراسانِ آن را نمی‌شنود.

چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است پس چیست غم تو بجز آن چشم خلیدن

در دلت چشمی داری که دچارِ دردمندی است؛ پس این غم و اندوهی که در وجودت حس می‌کنی، چیزی جز رنجِ همین چشمِ گریان و بی‌قرار نیست.

چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان تا بازرهی از خلش و آب دویدن

چون این چشمِ دل دردمند است و رنج می‌برد، به دنبالِ مرهم و چاره باش تا از این بی‌قراری و جاری شدنِ اشک‌هایت رهایی یابی.

نکته ادبی: خلیدن در اینجا به معنای فرو رفتن خار در چشم و کنایه از رنج و اندوه است.

داروی دل و دیده نبوده ست و نباشد ای یوسف خوبان بجز از روی تو دیدن

ای یوسفِ زیبارویان! بدان که برایِ درمانِ دردِ دل و چشم، هیچ دارویی جز دیدار و نگریستن به چهره‌یِ تو وجود نداشته و نخواهد داشت.

نکته ادبی: یوسف خوبان تلمیحی به زیبایی بی‌نظیر یوسف است که در اینجا نماد معشوق ازلی است.

هین مخلص این را تو بفرما به تمامی که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن

سخن کوتاه کن و پایانِ این کلام را تو خود به تمامی بیان کن؛ چرا که شنیدنِ کلامِ تو، پاداشی است که لذتِ آن با هیچ‌چیز قابلِ قیاس نیست.

آرایه‌های ادبی

تشبیه شب غفلت

غفلت آدمی به شبِ تاریک و طولانی تشبیه شده است تا عمق جهالت را نشان دهد.

استعاره غوره

اشاره به انسانِ خام و بی‌تجربه که هنوز به پختگیِ معنوی نرسیده است.

تلمیح یوسف خوبان

اشاره به جمالِ بی‌مثالِ حضرت یوسف که نمادی از زیبایی و کمالِ معشوق است.

کنایه پرده دریدن

کنایه از آشکار شدنِ حقیقت و رسواییِ ریاکاران.