دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۹۰

مولوی
با روی تو کفر است به معنی نگریدن یا باغ صفا را به یکی تره خریدن
با پر تو مرغان ضمیر دل ما را در جنت فردوس حرام است پریدن
اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد آن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن
دشتی که چراگاه شکاران تو باشد شیران بنیارند در آن دست چریدن
هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد آن عشق حرام است و صلای فسریدن
در باطن من جان من از غیر تو ببرید محسوس شنیدم من آواز بریدن
در خواب شود غافل از این دولت بیدار از پوست چه شیره بودت در فشریدن
رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسین لاحول بود چاره و انگشت گزیدن
جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز آن موی بصر باشد باید ستریدن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ اوجِ عرفان و ستایشِ بی‌حدومرزِ معشوقِ ازلی است که در اینجا در سیمای شمس تبریزی نمود یافته است. شاعر بر این باور است که هر آنچه غیر از این عشقِ قدسی باشد، نه تنها ارزشی ندارد، بلکه حجابی است بر دیده‌ی حقیقت‌بینِ انسان و باید از میان برود.

فضا، فضایی سرشار از سوز و گدازِ روحانی و قاطعیت در انتخابِ طریقِ حق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های جسورانه، مرز میان حقیقتِ مطلق و فریب‌های دنیوی را ترسیم می‌کند و مخاطب را به بریدن از تعلقاتِ ظاهری و پیوستن به اصلِ هستی دعوت می‌نماید.

معنای روان

با روی تو کفر است به معنی نگریدن یا باغ صفا را به یکی تره خریدن

نگاه کردن به چیزی جز چهره‌ی تو، کفر و نادیده گرفتن حقیقت است؛ همان‌طور که معامله کردن باغی از صفا و زیبایی با یک سبزی بی‌ارزش، اوج حماقت است.

نکته ادبی: تره استعاره از امرِ بی‌ارزش و پست است در برابرِ باغِ صفا که استعاره از تجلیاتِ الهی است.

با پر تو مرغان ضمیر دل ما را در جنت فردوس حرام است پریدن

با وجودِ شکوهِ پروازِ تو، برای مرغانِ روحِ ما، حتی پریدن در بهشتِ برین نیز ممنوع و نالایق است، زیرا تنها پروازِ به سوی تو برای ما معنا دارد.

نکته ادبی: پر در اینجا نمادِ تعالی و قدرتِ معنوی است که پروازِ عاشقان را تعیین می‌کند.

اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد آن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن

در آسمانِ عشق، هر ماهِ تابان دیگری که می‌بینی، در واقع ابری است که چهره‌ی تو را پوشانده؛ ای ماهِ حقیقی، واجب است که این ابرهای حجاب را پاره کنیم تا به تو برسیم.

نکته ادبی: مه استعاره از معشوقِ درخشان و ابر استعاره از حجاب‌های دنیوی است.

دشتی که چراگاه شکاران تو باشد شیران بنیارند در آن دست چریدن

سرزمینی که چراگاهِ شکارانِ عشقِ توست، چنان مقدس و بزرگ است که حتی شیرانِ بیشه‌ی قدرت هم جرئت نمی‌کنند پا به آنجا بگذارند و از آن بچرند.

نکته ادبی: شیران استعاره از مدعیانِ قدرت و معرفتِ ظاهری است که در برابرِ عاشقانِ حقیقیِ حق، حقیرند.

هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد آن عشق حرام است و صلای فسریدن

هر عشقی که ریشه‌اش در آتشِ زیبایی تو نباشد، نامشروع است و تنها شایسته‌ی آن است که در انجماد و تباهی رها شود.

نکته ادبی: فسریدن به معنای یخ زدن و منجمد شدن است که در اینجا کنایه از بی‌فایده و بی‌جان بودن است.

در باطن من جان من از غیر تو ببرید محسوس شنیدم من آواز بریدن

درونِ من، جانم از هر چیزی جز تو دل کنده و جدا شده است؛ من با گوشِ جان، صدای این بریدن و گسستن را به وضوح شنیدم.

نکته ادبی: بریدن در اینجا به معنای قطعِ تعلقاتِ دنیوی و رسیدن به انقطاعِ الی الله است.

در خواب شود غافل از این دولت بیدار از پوست چه شیره بودت در فشریدن

کسی که در خوابِ غفلت است، از این دولتِ بیداری و آگاهی بهره‌ای نمی‌برد؛ همان‌طور که از پوستِ دباغی‌شده نمی‌توان شیر دوشید، از دنیای مادی نیز نمی‌توان به حقیقت رسید.

نکته ادبی: شیره از پوست گرفتن تمثیلی است برای کارِ بیهوده و محال.

رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسین لاحول بود چاره و انگشت گزیدن

آن که دچارِ بدبختی و ناپاکی شده، وقتی با تلاوتِ قرآن (یا درمانِ معنوی) روبرو می‌شود، تنها چاره‌اش استغفار و حسرت خوردن از گذشته است.

نکته ادبی: انگشت گزیدن کنایه از نهایتِ پشیمانی و حسرت است.

جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز آن موی بصر باشد باید ستریدن

به جز عشقِ الهیِ شمسِ تبریزی، هر چیز دیگری همچون مویی در چشم است که دیده‌ی حقیقت‌بین را آزار می‌دهد و باید آن را از چشم بیرون کشید.

نکته ادبی: موی بصر کنایه از مزاحم و عاملی است که مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره باغ صفا / تره

تضاد میان امر والا و امر پست برای نشان دادن بی‌ارزش بودن تعلقات دنیوی.

تشبیه مه / ابر

تشبیه هر غیرِ خدا به ابری که مانعِ دیدنِ ماهِ حقیقت (معشوق) است.

کنایه از پوست شیره دوشیدن

کنایه از کار بیهوده و ناممکن انجام دادن.

مجاز انگشت گزیدن

کنایه از ندامت و پشیمانی شدید.