دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۸۷

مولوی
گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان وگر عاشق شاهی روان باش به میدان
صلا روز وصال است همه جاه و جمال است همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان
کجایی تو کجایی نه از حلقه مایی وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی جان
یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی از او بوسه به جانی زهی کاله ارزان
اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان
چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان
بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان
زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان
بجو باده گلگون از آن دلبر موزون که این دم مه گردون روان گشت به میزان
بنوش از می بالا لب و ریش میالا شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان
بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، دعوتی است پرشور به ساحت عشق عرفانی که سالک را فرامی‌خواند تا با ترک تردید و ترس، به میدانِ بی‌باکی گام نهد. شاعر در این فضای پرشور، عشق را نیرویی دگرگون‌ساز معرفی می‌کند که حتی قدرتمندترین وجودها را در برابر عظمت خود خاشع و رام می‌سازد و این تجربه درونی را چنان گران‌بها می‌داند که باید از نااهلان پوشیده بماند.

در این منظومه، تقابل‌های دوگانه از قبیل تلخی و شیرینی، رنج و لذت، و قدرت و ناتوانی در هم تنیده شده‌اند تا نشان دهند که طریق عرفان، مسیری است که در آن عاشق باید برای رسیدن به وصال و نوشیدن باده کمال، از تعلقات دنیوی و هراس‌های وجودی عبور کند و تسلیمِ محضِ این پادشاهِ بی‌نظیر باشد.

معنای روان

گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان وگر عاشق شاهی روان باش به میدان

اگر در آرزوی وصال ما هستی، نشانه‌ای از اراده و حیات خود بروز ده و اگر عاشق آن پادشاهِ عشق هستی، بدون درنگ و با شجاعت به میدان کارزار قدم بگذار.

نکته ادبی: سر و ریش بجنبان، کنایه از تکاپو و نشان دادن آمادگی برای انجام کاری است.

صلا روز وصال است همه جاه و جمال است همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان

بانگ دعوت به روز وصال بلند شده است؛ روزی که سرشار از زیبایی، شکوه، لطف و کمال است. عجب پادشاه بی‌نظیری که این لحظه را پدید آورده است.

نکته ادبی: صلا به معنای دعوت و بانگ زدن برای فراخواندن است.

کجایی تو کجایی نه از حلقه مایی وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی جان

تو کجایی و در چه حالی؟ تو از حلقه یاران ما نیستی؛ و حتی اگر در بهشت باشی، بدون حضورِ محبوب، آن زندگی پوچ و بی‌روح است.

نکته ادبی: بی‌جان در اینجا به معنای فاقد روح معنوی و حقیقت است.

یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی از او بوسه به جانی زهی کاله ارزان

او هم سخنانی شیرین و فریبنده دارد و هم جان و جهانی است؛ از او بوسه‌ای گرفتن به قیمتِ جان است، عجب کالای ارزانی که چنین ارزشی دارد.

نکته ادبی: ایهام در کلمه ارزان؛ شاعر معتقد است جان دادن در برابر بوسه محبوب، معامله‌ای پر سود و در واقع ارزان است.

اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان

این عشق چنان قدرتی دارد که اگر شیر یا فیل هم باشی، تو را چنان ناتوان و رام می‌کند که وقتی او را ببینی، می‌گویی او مانند گربه‌ای در کیسه، بی‌پناه و مطیع است.

نکته ادبی: گربه در انبان کنایه از نهایت ناتوانی و اسارت است که در برابر قدرت عشق رخ می‌دهد.

چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان

این عشق هم تلخ است و هم شیرین، سرشار از مهر و کینه است؛ عجب لذت گوارایی دارد و عجب لقمه‌ای است که تا عمق جان و دندان نفوذ می‌کند.

نکته ادبی: تناقض (پارادوکس) در توصیف تلخی و شیرینی عشق.

بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان

به پیشگاه محبوب بیا و از هیچ چیز پرهیز مکن، از سختی‌ها و فتنه‌های این راه فرار نکن و در برابر سختی‌ها ستیزه مکن، ای جوانمرد.

نکته ادبی: شه مردان تلمیحی به شجاعت و آزادگی سالک در مسیر عشق است.

زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان

عجب روز فرخنده‌ای و عجب عید مبارکی است؛ عیدی که از کرشمه‌های آن چشم و لب‌های شکرافشانِ محبوب، دل را روشن کرده است.

نکته ادبی: زهی به معنای آفرین و برای تحسین به کار می‌رود.

بجو باده گلگون از آن دلبر موزون که این دم مه گردون روان گشت به میزان

از آن دلبر موزون و بی‌نقص، باده عشق طلب کن، چرا که در این لحظه، ماه آسمان نیز به میزان و نظم درآمده است.

نکته ادبی: میزان استعاره از نظم الهی و تعادل در کائنات است.

بنوش از می بالا لب و ریش میالا شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان

از آن شرابِ آسمانی بنوش و به ظواهر و هیاهوی دنیوی اعتنا نکن؛ به بانگِ بلندِ کهکشان‌ها و ستارگان گوش فرا ده.

نکته ادبی: اختر و کیوان نمادهای عظمت و نظم کیهانی هستند.

بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان

خوب فکر کن و سکوت پیشه کن؛ این راز را فاش مکن، چرا که حیف است این گوهر و مرجان گران‌بها نصیب نااهلان و اوباش شود.

نکته ادبی: خمش مخفف خاموش است و تأکید بر کتمان اسرار عرفانی دارد.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) چه تلخ است و چه شیرین

جمعِ دو امر متضاد برای بیان ماهیتِ پیچیده و چندبعدی عشق که هم رنج‌آور است و هم لذت‌بخش.

کنایه گربه در انبان

تمثیلی برای به تصویر کشیدنِ ضعف و اسارتِ وجود در برابر قدرتِ مطلق عشق.

نماد باده

نمادِ مستی عرفانی و آگاهیِ ناشی از دریافتِ فیض الهی.