دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۸۴

مولوی
آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن
سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان ای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن
ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داری من بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن
هم پرده من می در هم خون دلم می خور آخر نه تویی با من شاباش زهی ای من
از دوست ستم نبود بر مست قلم نبود جز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن
از معدن خویش ای جان بخرام در این میدان رونق نبود زر را تا باشد در معدن
با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانی در گور و کفن ناید تا باشد جان در تن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و سرمستیِ عارفانه است که در آن شاعر با زبانی صمیمانه و عمیق، تمنایِ وصلِ معشوق ازلی را دارد. فضا، فضایِ فنایِ در دوست و گذشتن از «منِ» کاذب است که در آن، معشوق نه تنها محبوب، بلکه هستی‌بخش و جانِ جانان معرفی می‌شود.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، دعوت به رهایی از قیدوبندهایِ دنیوی و تکیه بر کرم و عفوِ معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌هایِ عاشقانه و جسورانه، مرز میانِ عاشق و معشوق را برمی‌دارد و به وحدتی اشاره می‌کند که در آن، سختی‌ها و ستم‌هایِ ظاهریِ معشوق نیز عینِ لطف و رحمت تلقی می‌شود.

معنای روان

آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن

آن بازوی سفید و درخشانت را به گردن من بینداز و بر سینه من بنشین، ای جانِ من، و همان‌جا مسکن و جایگاه خود را بنا کن.

نکته ادبی: ساعد سیمین: استعاره از زیبایی و لطافت بازوی محبوب. مسکن در اینجا به معنایِ جایگاهِ اقامت است.

سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان ای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن

ای جانِ من، از عشق تو سرمست شدم و اختیار از کف دادم. ای دوست، این حالِ خرابی و خماری مرا با بوسه‌ای از لبِ سرخ‌فامت درمان کن.

نکته ادبی: خمار: در اصطلاح عرفانی، حالتی از دوری از فیض معشوق است که با بوسه (شراب) درمان می‌شود.

ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داری من بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن

ای ساقیِ هر پدیده شگفت‌انگیز، چرا این شرابِ معرفت را در خمره پنهان کرده‌ای؟ من بنده‌وار، ستم تو را می‌پذیرم؛ پس مرا از ریشه و بنِ وجودی‌ام برکن و از خودِ کاذب آزاد کن.

نکته ادبی: ظلم: در سیاق عرفانی، به فشارهای روحی اشاره دارد که موجب شکستنِ غرور و پیوستن به حق می‌شود.

هم پرده من می در هم خون دلم می خور آخر نه تویی با من شاباش زهی ای من

پرده‌ی پندارِ مرا بدر و خون دلم را بنوش؛ چرا که تو همیشه با منی. آفرین بر این عشق، چه زیباست که تو خودِ منی.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و حلولِ معشوق در عاشق دارد که در آن «من» و «تو» یکی می‌شود.

از دوست ستم نبود بر مست قلم نبود جز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن

از جانب دوست، ستم و بدی وجود ندارد و برای آن‌که در مستیِ عشق است، قلمِ تکلیف و قضاوت برداشته شده است. آنجا جز بخشش و بزرگواری نیست، پس جانِ سرمست در چنین جایی آرام می‌گیرد.

نکته ادبی: مست: استعاره از سالکِ طریق که از خود بی‌خود شده است.

از معدن خویش ای جان بخرام در این میدان رونق نبود زر را تا باشد در معدن

ای جان، از معدنِ وجودِ خود بیرون بیا و در این میدانِ هستی جلوه‌گری کن؛ چرا که طلا تا زمانی که در معدن و پنهان است، جلا و ارزشِ خود را نشان نمی‌دهد.

نکته ادبی: تمثیل طلا و معدن، کنایه از استعدادهای نهفته‌ی انسانی است که باید در محضر حق شکوفا شود.

با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانی در گور و کفن ناید تا باشد جان در تن

با وجودِ معشوقی که لبِ سرخ‌فام و قیمتی دارد، هیچ جانی غمگین نمی‌ماند؛ تا زمانی که این جان در کالبد تن است، مرگ و گور و کفنی در کار نیست و جاودان است.

نکته ادبی: لعل: استعاره از لب محبوب و منبع حیات‌بخشیِ اوست که مانعِ مرگِ معنوی می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساعد سیمین

تشبیه بازوی محبوب به سیم (نقره) برای نشان دادن سفیدی و زیبایی آن.

کنایه خمارم را بشکن

کنایه از رفعِ نیازِ روحی و عطشِ معنوی با وصلِ به معشوق.

تمثیل رونق نبود زر را تا باشد در معدن

بیانِ ضرورتِ ظهور و بروزِ کمالاتِ انسانی که در خفا باقی نمی‌مانند.

تناقض (پارادوکس) از دوست ستم نبود

در عین حال که ستم را به دوست نسبت می‌دهد، آن را نفی می‌کند و عینِ رحمت می‌داند.