دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۸۲

مولوی
آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن ز آیینه ندیده ست او الا سیهی آهن
از آب حیات تو دور است به ذات تو کز کبر برآید او بالا مثل روغن
پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسد از لذت آن بوسه ای روت مه روشن
گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونی زیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن
در سینه خیال او وان گاه غم و غصه در آب حیات او وانگه خطر مردن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تبیین تفاوت میان نگاهِ ظاهربین و نگاهِ عارفانه به مقوله عشق و وصال می‌پردازند. شاعر بر این باور است که هر کس در پیِ ادراکِ حقیقی است، باید از بندِ خودبینی و غرور رها شود؛ چرا که کبر و خودخواهی، همچون روغن بر آب، مانع از آن می‌شود که جانِ آدمی با حقیقتِ هستی و فیضِ الهی درآمیزد.

در این فضای فکری، دلِ عاشق به مأمنی برای یادِ محبوب بدل شده و در این مسیر، همواره در حالِ کمال و فزونی است. شاعر با نگاهی عمیق، تناقض‌های وجودیِ انسان را نیز ترسیم می‌کند؛ اینکه چگونه می‌توان هم‌زمان در ساحتِ عشق (آب حیات) بود و با این حال، همچنان در بندِ غم‌های دنیوی یا ترس از نیستی گرفتار ماند.

معنای روان

آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن ز آیینه ندیده ست او الا سیهی آهن

کسی که روی زیبای تو را می‌بیند اما نگاهش به جای عمق، بر ظاهر و تنِ تو باقی می‌ماند، در حقیقت مانند کسی است که به آینه نگاه می‌کند اما به جای دیدنِ تصویرِ روشن، تنها تیرگیِ پشتِ آینه را می‌بیند.

نکته ادبی: «سیهیِ آهن» اشاره به پشتِ آینه‌های قدیمی دارد که از فلزِ سیاه ساخته می‌شد و کنایه از ناتوانی در درکِ حقیقتِ نورانی است.

از آب حیات تو دور است به ذات تو کز کبر برآید او بالا مثل روغن

کسی که در وجودش کبر و غرور دارد، از آبِ حیاتِ عشقِ تو دور می‌ماند؛ درست همان‌طور که روغن با آب نمی‌آمیزد و همواره بر بالای آن می‌ایستد.

نکته ادبی: «آب حیات» استعاره از فیضِ الهی یا وصالِ معشوق است که با «کبر» به عنوانِ مانعِ پیوند، در تضاد قرار دارد.

پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسد از لذت آن بوسه ای روت مه روشن

وقتی عاشق با جان و دل، خاکِ پای تو را می‌بوسد، به چنان لذتی می‌رسد که تا روزِ رستاخیز از اشتیاق، لب‌هایش را می‌لیسد؛ چرا که آن صورتِ ماهرو و درخشانِ تو، سرچشمه‌یِ این شور و مستی است.

نکته ادبی: «تا حشر» مبالغه‌ای است برای نشان دادنِ عمقِ لذتِ روحانی و ماندگاریِ آن در جانِ عاشق.

گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونی زیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن

از دلم پرسیدم که حالت چطور است؟ گفت در حالِ رشد و بالندگی هستم، زیرا به لطفِ خدا، خیالِ معشوق در من خانه کرده است.

نکته ادبی: «در افزونی» به معنای رشدِ معنوی و وسعتِ وجودیِ قلب در سایه‌یِ یادِ محبوب است.

در سینه خیال او وان گاه غم و غصه در آب حیات او وانگه خطر مردن

عجیب است که با وجودِ خیالِ معشوق در سینه، هنوز غم و اندوه باقی است؛ و با وجودِ قرار گرفتن در آبِ حیاتِ او، هنوز هراس از مرگ و نیستی وجود دارد.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ تناقضِ میانِ حقیقتِ مطلق وِ محدودیت‌هایِ دنیویِ وجودِ انسان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سیهیِ آهن

اشاره به پشتِ آینه که نمادِ حجاب و ناتوانی در دیدنِ حقیقت است.

تمثیل مثلِ روغن

توصیفِ کبر و غرور که همواره خود را برتر می‌داند و با حقیقت (آب) نمی‌آمیزد.

استعاره آبِ حیات

نمادِ وصالِ معشوق و فیضِ روحانی که موجبِ زندگی و جاودانگی است.

پارادوکس خیالِ او و غم و غصه

تضادِ میانِ حضورِ معشوق که منبعِ شادی است و اندوهِ دنیوی که همچنان در سینه باقی است.