دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۸۱

مولوی
از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین ماننده کاریزی بی تیشه و بی میتین
دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین
ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین
چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین
چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات ترسیم‌کننده یک فضای عرفانی و معنوی است که در آن سالک به رهایی از بندهای حقیر نفس و عبور از غم‌های دنیوی فراخوانده می‌شود. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های طبیعت و عناصر ملموس، ورود فیض الهی را به قلب‌های فروتن و بی‌آلایش تصویر می‌کند و تأکید دارد که برای رسیدن به وصال محبوب و درک حضور پیر و استاد، باید از حصار تنگ «خود» بیرون آمد و به سوی گستره بی‌کران شادی و معنا رهسپار شد.

در واقع، این کلام دعوت‌نامه‌ای است برای گذار از انقباضِ غم و انزوایِ خویشتن به سوی انبساطِ روح و تماشایِ نورِ حقیقت؛ چرا که تا زمانی که دیده دل با غبارِ اندوه‌های دنیوی مکدر باشد، راهی برای یافتنِ خورشیدِ حقیقت و رسیدن به حضرتِ جانان وجود ندارد.

معنای روان

از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین ماننده کاریزی بی تیشه و بی میتین

چشمه‌سار حقیقتِ الهی بدون نیاز به ابزار و زحمت‌هایِ مرسومِ انسانی، خودبه‌خود در قلب هر انسانِ فروتن و بی‌آلایی جاری می‌شود؛ درست مانند قنات که راه خود را در دلِ زمین باز می‌کند.

نکته ادبی: میتین: ابزاری قدیمی و خاص برای حفاری و چاه‌کنی؛ استعاره از تکلف و تلاش‌های بیهوده بشری که برای دریافت فیضِ الهی نیازی به آن نیست.

دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین

دل، خطاب به جان و آن عاشقِ پردرد می‌گوید که از محدوده خانه وجودِ خویش بیرون بیا و رو به سوی پنجره دیدنِ محبوب کن؛ در کنجِ تنگِ تنهایی و خودخواهیِ خود منشین.

نکته ادبی: روزن دلبر: استعاره از راهِ اتصال به محبوب و دریچه رسیدن به حقیقت.

ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین

ای کسی که در سودایِ عشق گرفتار شده‌ای، به دشتِ وسیعِ روح قدم بگذار و در باغِ شادیِ حقیقی گام بردار و به غم‌هایِ زودگذر و افسردگی‌ها نگاه نکن.

نکته ادبی: صحرا و گلشن: نماد گستردگی، انبساط خاطر و فضای معنوی در برابرِ تنگی و انقباضِ غم.

چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین

این «دلِ» مادیِ تو همچون پوستی (ظاهری) است و غمِ عشق همچون آتش؛ این پوست به خاطر حرارتِ آن آتش، همچون سفره‌ای چروکیده و پر از چین‌وشکن می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل پوست و آتش: استعاره از دگرگونی و پختگی که در اثر فشارِ دردِ عشق بر جسم و ذهنِ سالک عارض می‌شود.

چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین

وقتی دیده دل به خاطر غبارِ غم‌های دنیوی تیره و خاک‌آلود شود، دیگر چگونه می‌توانی در حضورِ حضرت شمس‌الدین، آن حقیقتِ تابنده (تبریز) را بیابی و درک کنی؟

نکته ادبی: تبریز: در اینجا نه صرفاً نام یک مکان جغرافیایی، بلکه نمادِ وجودِ تابنده و منبعِ نورِ حقیقت (شمس‌الدین) است که دیدنِ آن نیازمندِ دلی پاک و روشن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره چشمه جان

تشبیه فیض الهی به منبع حیات و آب که بدون واسطه در قلب جاری می‌شود.

تمثیل ماننده کاریزی

تشبیه جریان معنوی به قنات که خودبه‌خود و بدون ادوات حفرکننده (تیشه و میتین) راه خود را باز می‌کند.

تناقض‌آرایی (پارادوکس) پوست ... آتش

ترسیمِ حالتی که در آن جسم و کالبدِ انسان (پوست) تحت تأثیرِ شدیدِ عشق (آتش) دچار تحول و تغییر شکل می‌شود.

نماد شمس‌الدین

اشاره به شمس تبریزی به عنوان نمادِ خورشید حقیقت و پیرِ کامل که واسطه فیض است.