دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۸۰

مولوی
در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین
خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین
یاران بشوریده با جان بسوزیده بگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین
چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین
شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی در دیده هر هستی از دیده زنگی بین
آن چرخ فرومانده کآبش بنگرداند این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین
می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین
شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین
شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل زیبا تصویری است از عالم عرفان و پیوند میان جان‌های مشتاق با معشوق ازلی در فضای رازآلود و روحانی شب. در حالی که عامه مردم در خواب غفلت به سر می‌برند، عارفان و عاشقان در بیداری و شوریدگی به سر می‌برند و به تبادل اسرار الهی مشغول‌اند. شب در اینجا نمادی از پرده‌داریِ هستی و فرصتی برای خلوت با حقیقت است که با نورِ وجودِ پیر و مرشد (شمس تبریزی) روشن و منور می‌شود.

شاعر در این سروده، چرخش فلک و حرکت جهان را فاقد معنای درونی می‌داند مگر آنکه با عشقِ معشوق پیوند یابد. او با بهره‌گیری از نمادهایی چون شب، زنگی، و هندویِ مست، فضایِ تاریک و مرموزِ شب را به بستری برای عروج عاشقانه تبدیل می‌کند؛ جایی که عاشق، فارغ از قید و بندهایِ دنیوی، به تماشایِ چهره‌یِ یار می‌نشیند و هستیِ خود را در پرتوِ آن می‌سوزاند.

معنای روان

در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین

در زیر نقاب و پوششِ شب، این شب‌هایِ سیاه و مرموز (که مانند زنگیان تیره و پوشیده هستند) را مشاهده کن و امشب با آن‌ها در شادی و خوشیِ روحانی همنشین شو.

نکته ادبی: واژه زنگیکان جمع زنگی است و به رنگ سیاه شب اشاره دارد که در ادبیات عرفانی استعاره از پوشیدگیِ رازهایِ الهی در بطن تاریکی است.

خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین

همه مردم در خوابِ آسوده هستند، اما عاشقان بی‌قرار و آشفته‌اند و در حال بازگو کردن اسرارِ دل به یکدیگرند؛ چه آیین و روشِ باشکوه و تحسین‌برانگیزی است این بیداریِ عاشقانه.

نکته ادبی: شاباش زهی آیین: عبارت تحسین‌آمیز برای ستایشِ رفتارِ عاشقان که برخلافِ عرفِ معمولِ جامعه، در بیداری به سر می‌برند.

یاران بشوریده با جان بسوزیده بگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین

یارانِ عاشق که از خود بی‌خود شده و جانشان در آتشِ عشق سوخته است، با دلی گشوده و دیده‌ای باز به تماشایِ آن محبوبِ یگانه‌ای نشسته‌اند که نیازی به عقد و قراردادِ دنیوی (کابین) ندارد و از هر قیدی آزاد است.

نکته ادبی: شاهد بی کابین استعاره از خداوند یا حقیقتِ مطلقی است که بی‌نیاز از قراردادهایِ زمینی برای پیوند با عاشق است.

چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین

وقتی عشقِ تو برایم مهارشدنی و آشنا شد، از شدتِ ذوق به امری غیرقابل‌تحمل (حرام بر دلم) تبدیل گشت و چون زلفِ تو برایم دام شد، شبِ تاریک برای من بویِ عطرِ مشک گرفت و دلپذیر شد.

نکته ادبی: تضاد میان رام شدن و حرام شدن، اشاره به شدت گرفتنِ عشق دارد که عاشق را از تحملِ معمولی خارج می‌کند.

شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی در دیده هر هستی از دیده زنگی بین

شبِ تاریک که مستِ حضور است، به همه دستِ یاری می‌دهد؛ در دیدگانِ هر موجودِ زنده‌ای، نشان و اثری از آن محبوبِ نهان (زنگی) را جستجو کن.

نکته ادبی: در اینجا شب به یک موجودِ مست تشبیه شده که همه را به وحدت دعوت می‌کند.

آن چرخ فرومانده کآبش بنگرداند این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین

این آسمانِ گردان که به حرکتِ آب (یا تقدیر) در گردش است، خود نمی‌داند که چرا در حال حرکت است و دلیلِ آرامش یا بی‌قراری‌اش چیست.

نکته ادبی: اشاره به حیرتِ جهانِ مادی که بدونِ درکِ حقیقتِ عشق در حالِ چرخشِ بی‌هدف است.

می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین

این فلکِ بیچاره نه مهری دارد و نه کینه‌ای؛ تمامِ این تکاپو و رنجِ آن مانند کندنِ کوه توسط فرهاد است که جز برای رسیدن به شیرین، هیچ دلیلِ دیگری ندارد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ فرهاد و شیرین که استعاره‌ای برای رنجِ کشیدنِ عاشق در راهِ رسیدن به معشوق است.

شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین

آن پادشاهِ سیاه چرده و مست (شب)، با تمامِ آن زیبایی و ناز و عشوه، توسطِ نورِ عشق به سویِ افق و آگاهی برانگیخته شد.

نکته ادبی: استفاده از استعاره‌هایِ هندویِ بنگی و خسرو زنگی برای توصیفِ شب که با ورودِ عشق، از حالِ سکون به حالِ حشر و حرکت در می‌آید.

شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین

ای شمس تبریزی، تو آن شمعی را برافروز که با چهره‌یِ درخشانت، که گویی صد ستاره‌یِ پروین است، شبِ تیره و تاریک (هندویِ شب) را به آتش بکشی و نابود کنی.

نکته ادبی: شمس به معنای خورشید و پروین به معنای خوشه ستاره، استعاره از نورِ هدایت‌گرِ پیر در برابرِ تاریکیِ جهل است.

آرایه‌های ادبی

استعاره زنگی و هندو

اشاره به شب و تاریکی که به مانند سیاه‌پوستانِ آفریقایی یا هندو در ادبیاتِ کهن، نمادِ پوشیدگی، رمز و راز و در عین حال زیباییِ پنهان است.

تلمیح فرهاد و شیرین

اشاره به داستانِ عاشقانه فرهاد برای تبیینِ این نکته که تمامِ تلاش‌هایِ بیهوده جهان برای رسیدن به یک هدفِ متعالی (معشوق) است.

مراعات نظیر شمع، شمس، پروین

هماهنگی میان واژگانِ مربوط به نور و روشنایی برای تأکید بر حضورِ هدایت‌گرِ شمس تبریزی.

تشخیص (جان‌بخشی) چرخ فرومانده / مستیِ شب

نسبت دادنِ صفاتِ انسانی (مستی، بی‌قراری، ندانستن) به آسمان و شب برای القایِ فضایِ شاعرانه و زنده.