دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۷۰

مولوی
ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان
گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری مانند سر بریان گشته که منم خندان
من صوفی باصوفم من آمر معروفم چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان
معذوری خود دیده در خویش ترنجیده عذر دگران خواهد از باب هنرمندان
بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان
آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان
بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، طنینی از نهیب و هشدار مولانا به نفسِ اماره است که در قالب توبیخی کوبنده برای رهایی از بند خودخواهی و ریاکاری سروده شده است. شاعر با زبانی صریح، پرده از چهره‌ی کسانی برمی‌دارد که در نقاب دین و دانش، گرفتار کبر و حب نفس‌اند و به جای اصلاحِ درون، همگان را به بادِ انتقاد می‌گیرند.

کانون اصلی این سخن، دعوت به تواضع و فناء در برابر حقیقت است. مولانا یادآور می‌شود که تا زمانی که آدمی در حصارِ «منیت» گرفتار است و از دریچه‌ی غرور به عالم می‌نگرد، نه تنها از چشمه‌ی حیات محروم می‌ماند، بلکه دین و دانش را نیز دستاویزی برای آزار دیگران می‌سازد.

معنای روان

ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان

ای نفس که مانند سگی تندخو هستی، تا کی می‌خواهی به دیگران آسیب برسانی؟ تو از تکبر و غرور دیگران ناراحت می‌شوی، در حالی که در درون خودت صدها برابر بیشتر از آن‌ها گرفتار کبر و خودخواهی هستی.

نکته ادبی: تشبیه نفس به سگ، کنایه از درندگی، بی‌مقدار بودن و طمعِ نفس است.

گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری مانند سر بریان گشته که منم خندان

تو در حالی که درونت پر از خشم و زهر است و با مردم سر جنگ و ستیز داری، همچون سرِ بریانی هستی که ظاهرش (به دلیل انقباض عضلات در آتش) لبخند می‌زند، اما باطنش در آتش جهل و کینه می‌سوزد.

نکته ادبی: تمثیل سر بریان، تصویرسازیِ دقیقی از نفاق است که ظاهر آن فریبنده و باطن آن رنجور است.

من صوفی باصوفم من آمر معروفم چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان

تو که مدعی صوفی‌گری و امر به معروف هستی، چطور می‌توانی راهنما باشی؟ کسی که خودش در زندانِ شهوات و نفسِ خویش اسیر است، درست مانند زندانی‌ای است که بخواهد نقش پلیس و حافظ نظم را بازی کند.

نکته ادبی: شحنه در متون کهن به معنای مأمور انتظامی یا پلیسِ شهر است که در اینجا تضاد بین زندانی بودن و مقامِ قضایی ایجاد کرده است.

معذوری خود دیده در خویش ترنجیده عذر دگران خواهد از باب هنرمندان

تو عیب‌های خود را نمی‌بینی و در خودخواهی‌ات فرو رفته‌ای، اما با تکیه بر دانش ظاهری و هنرهای کاذب، از دیگران طلبکار می‌شوی و می‌خواهی آن‌ها را زیر سؤال ببری.

نکته ادبی: ترنجیده به معنای در هم پیچیده و کنایه از انزوا در خودپسندی است که مانع دیدنِ عیوبِ خود می‌شود.

بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان

تو حتی آیات قرآن را هم به نفع خود و برای توجیه حال و هوای نفسانی‌ات تفسیر می‌کنی و سپس همان قرآن را مانند پتکی بر سر مردم می‌کوبی تا آن‌ها را به زانو درآوری.

نکته ادبی: سندان نماد سختی و وسیله‌ای برای کوبیدن است؛ استفاده از امرِ مقدس برای سرکوبِ دیگران نشانه‌ی نفاق است.

آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان

اگر در برابر حقیقت مانند خاکِ راهِ عبور، فروتن شوی، به حیات ابدی می‌رسی؛ اما اگر همچنان مغرور باشی و باد در غبغب بیندازی، سرانجام کارت به آتشِ دوزخ ختم خواهد شد.

نکته ادبی: آب حیوان استعاره از معرفت و حیات ابدی است و باد و بروت کنایه از غرور و تکبرِ بیجا است.

بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان

از این بند و زنجیرِ نفس بگریز و دروازه‌ی دلت را بر روی هر چیزی جز عشق و راهنماییِ شمسِ تبریز که شیرین‌سخن و سرورِ عارفان است، ببند.

نکته ادبی: شمس حق تبریز در اینجا نماد پیر کامل و حقیقتِ مطلق است که تنها راه رهایی از زندانِ نفس است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه نفس چو سگ

تشبیه نفس به سگ برای نشان دادن خوی درندگی و خباثت آن.

پارادوکس (تناقض) شحنه در زندان

کسی که خود اسیر بندِ نفس است، نمی‌تواند ادعای پاسداری از حقیقت و امر به معروف داشته باشد.

کنایه باد و بروت

کنایه از تکبر، فخر فروشی و غرورِ ظاهری.

استعاره آب حیوان

استعاره از کمالِ معنوی و رسیدن به حیاتِ جاودانِ عرفانی.