دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۵۵

مولوی
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتی است از غرق‌شدگی سالک در دریای عشق الهی که با بهت و حیرت آغاز می‌شود و با فنای کامل وجود در حضرت حق پایان می‌یابد. شاعر در ابتدا از ناتوانی خود در پیش‌بینیِ طوفان‌هایِ سهمگینِ عشق سخن می‌گوید و آن را نیرویی ویرانگر می‌داند که تمامِ ساختارهایِ مادی و عقلیِ انسان را در هم می‌شکند.

در ادامه، شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ طبیعت (دریا، نهنگ، هامون)، سیرِ سلوک را به سفری پرخطر تشبیه می‌کند که در آن، حقیقتِ وجودیِ انسان از کثرت و دنیایِ مادی جدا شده و به سوی «بی‌چون» (ذات مطلق الهی) رهسپار می‌شود؛ جایی که زبان از توصیف باز می‌ماند و عقلِ جزئی در برابر عظمتِ عشق به حیرت و خاموشی می‌گراید.

معنای روان

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

من هرگز تصور نمی‌کردم که این شور و عشق، مرا این‌گونه دیوانه کند؛ قلبم را مانند دوزخ از آتشِ فراق پر کند و چشمانم را به رودی خروشان از اشک بدل سازد.

نکته ادبی: جیحون نام رودی پرآب است که در اینجا استعاره از اشکِ بسیار و بی‌پایان است.

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

نمی‌دانستم که سیلابی از بلا ناگهان مرا با خود می‌برد و همچون کشتیِ شکسته، مرا در میان دریایی خونین و مهلکه می‌اندازد.

نکته ادبی: قلزم به معنای دریای عمیق و پهناور است که نماد مهلکه‌یِ عشق است.

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون

امواجِ سهمگین بر آن کشتیِ وجودم برخورد می‌کنند که آن را تخته‌تخته از هم جدا می‌سازند و هر تکه از وجودم را در اثر تلاطمات روزگار و تغییراتِ گوناگون، پراکنده می‌گردانند.

نکته ادبی: اشاره به متلاشی شدنِ تعلقات و ساختارهای وجودی انسان در مسیر سلوک.

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

نهنگی عظیم سر از آب بیرون می‌آورد و تمام آبِ دریا را می‌بلعد، به طوری که آن دریایِ بی‌پایان، خشک شده و مانند بیابانی بی‌آب می‌شود.

نکته ادبی: نهنگ در اینجا نمادِ نیروهایِ قاهره‌ای است که حقیقتِ هستی را در خود می‌بلعد.

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

سپس آن بیابان (هامون) دهان می‌گشاید و نهنگی را که دریا را خورده بود، در قعر خود فرو می‌برد و با دست قهر، مانند قارونِ مغرور، او را به دلِ خاک می‌کشد.

نکته ادبی: تلمیح (اشاره) به داستان قارون که به دلیل کبر در زمین فرو رفت.

چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون

وقتی این دگرگونی‌ها رخ داد، دیگر نه بیابانی ماند و نه دریایی؛ من دیگر نمی‌دانم چه پیش آمد، چرا که همه‌چیز در ذات «بی‌چون» (خداوند) غرق شده است.

نکته ادبی: بی‌چون صفتی برای ذات الهی است که از کیفیات مادی و دنیوی فراتر است.

چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

پرسش‌های «چه دانم» (نداشتنِ آگاهی) بسیار است، اما من دیگر چیزی نمی‌دانم و پاسخی ندارم، چرا که گویی در آن دریایِ عشق، مخدری به من داده‌اند که زبانم را بسته و مرا به حیرت و سکوت واداشته است.

نکته ادبی: افیون کنایه از جذبه و بی‌خودی است که باعث از بین رفتنِ تعقلِ عادی و زبانِ گویا می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره جیحون

استعاره از اشک فراوان و بی‌پایان.

تلمیح قارون

اشاره به داستان قارون که به امر الهی در زمین فرو رفت.

تناقض (پارادوکس) غرق در بی‌چون

توصیفِ فنا شدنِ وجود در حقیقتی که وصف‌ناپذیر و بی‌کیفیت است.

تشبیه چون کشتی‌ام دراندازد

تشبیه وجودِ سالک به کشتیِ سرگردان در طوفانِ عشق.