دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۵۳

مولوی
چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر ناگاهان شود جان خصم جان من کند این دل سزای من
سحرگاهی دعا کردم که جانم خاک پای او شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من
یکی جامی به پیشم داشت و من از ناز گفتم نی بگفتا نی مگو بستان برای من برای من
چو یک قطره چشیدم من ز ذوق اندرکشیدم من یکی رطلی که شد بویش در این ره ره نمای من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار ترسیم‌گر احوال عارفی است که در مسیر طلبِ محبوبِ ازلی، با تمام وجود تسلیم شده و سرگشتگی‌های عاشقانه خود را روایت می‌کند. در این ابیات، شاعر از تقابل میان منیتِ خود و خواستِ معشوق سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه عشق، عقلِ مصلحت‌بین را کنار می‌زند و راه را بر عاشق هموار می‌کند.

فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از شور و شوقِ عرفانی است؛ جایی که حتی جانِ عاشق نیز در خدمتِ معشوق در می‌آید. شاعر با تبیین مراحل سلوک، از دعا و استغاثه گرفته تا پذیرشِ «جامِ بلا» و شرابِ معرفت، نشان می‌دهد که چگونه پیوند با امر قدسی، هویتِ عاشق را دگرگون کرده و او را به مقصدِ نهایی رهنمون می‌سازد.

معنای روان

چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من

هرگاه از شدت عشق به پایِ محبوبِ دلفریب و جانانه‌ام می‌افتم، آن‌چنان غرق در شادی می‌شوم که گویی جانِ من نیز در نهان و در نهایتِ فروتنی، به آن جایگاهِ رفیع سجده می‌برد.

نکته ادبی: واژه «دلربا» در اینجا صفتِ جانشین اسم برای معشوق است که نشان‌دهنده کششِ درونیِ عاشق به سوی اوست.

وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر ناگاهان شود جان خصم جان من کند این دل سزای من

اگر روزی به طور ناگهانی در ادای حقِ بندگی و خدمت به او کوتاهی کنم، همین جانِ من به دشمنِ من بدل شده و مرا بابتِ این غفلت توبیخ و تنبیه می‌کند.

نکته ادبی: «تقصیر» در متون کهن به معنای کوتاهی و قصور در انجام وظیفه است که مستوجبِ رنجِ روحی است.

سحرگاهی دعا کردم که جانم خاک پای او شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من

در سحرگاه، با تضرع از خداوند خواستم که مرا به جایگاهی برساند که همچون خاکِ راهِ او باشم؛ ناگهان از عمقِ جانم، ندایِ پذیرش و «آمینِ» اجابت را شنیدم.

نکته ادبی: «نعره آمین» استعاره از تاییدِ باطنی و انطباقِ اراده عاشق با مشیتِ معشوق است که در ضمیر ناخودآگاهِ عارف رخ می‌دهد.

چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من

عقلِ محدودِ من چگونه می‌تواند راهی به سوی معشوقی که از فرطِ نزدیکی و نور، پنهان و ناپیداست پیدا کند؟ و این جانِ من که خود از او نیرو می‌گیرد، چگونه می‌تواند عمقِ حقیقتِ او را درک کند؟

نکته ادبی: «جان‌فزای من» اشاره به منبعِ هستی و حیاتِ عاشق دارد و استغراق در او، شناختِ عقلانی را دشوار می‌کند.

یکی جامی به پیشم داشت و من از ناز گفتم نی بگفتا نی مگو بستان برای من برای من

او جامی از شرابِ معرفت به من تعارف کرد و من از سرِ ناشی‌گری و نازِ عاشقی، گفتم آن را نمی‌خواهم؛ اما او به من نهیب زد که رد مکن و آن را برای من و به خاطرِ من بستان.

نکته ادبی: «ناز» در اینجا به معنایِ کرشمه و خودداریِ عاشقانه است که در ابتدای راهِ سلوک، امری طبیعی است.

چو یک قطره چشیدم من ز ذوق اندرکشیدم من یکی رطلی که شد بویش در این ره ره نمای من

به محض اینکه قطره‌ای از آن شراب را چشیدم، چنان ذوق‌زده شدم که تمامِ ظرفِ پُر را سر کشیدم؛ و عطر و بویِ آن حقیقتِ نهفته، راهنمایِ من در این مسیرِ دشوار شد.

نکته ادبی: «رطل» واحدِ پیمانه برای نوشیدنی است که در عرفان به معارفِ الهی و سرمستیِ ناشی از آن اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره خاک پای او

اشاره به نهایتِ فروتنی و تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی معشوق است.

نماد جام

نمادِ فیضِ الهی یا شرابِ معرفت است که حقیقت را بر عاشق آشکار می‌کند.

پارادوکس (متناقض‌نما) راه برد به سوی دلبر پنهان

بیانگر این حقیقت است که معشوق به دلیل ظهورِ بسیار، از دیده پنهان مانده است.

تشخیص جان خصم جان من

جانِ عاشق در برابر خطای خود، به شخصیتی مستقل تبدیل شده که او را مؤاخذه می‌کند.