دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۴۷

مولوی
خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن زهی چشم و چراغ دل زهی چشمم به تو روشن
زهی دریای پرگوهر زهی افلاک پراختر زهی صحرای پرعبهر زهی بستان پرسوسن
ز تو اجسام را چستی ز تو ارواح را مستی ایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن
چه می گویم من ای دلبر نظیر تو دو سه ابتر چه تشبیهت کنم دیگر چه دارم من چه دانم من
بگو ای چشم حیران را چو دیدی لطف جانان را چه خواهی دید خلقان را چه گردی گرد آهرمن
شکار شیر بگذاری شکار خوک برداری زهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن
مرا باری عنایاتش خطابات و مراعاتش شعاعات و ملاقاتش یکی طوقی است در گردن
حلاوت های آن مفضل قرار و صبر برد از دل که دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن
به غیر آن جلال و عز که او دیگر نشد هرگز همه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن
منم از عشق افروزان مثال آتش از هیزم ز غیر عشق بیگانه مثال آب با روغن
بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دل به هر ساعت همی سازی ز کر و فر خود گلشن
غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقان غلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن
وانگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردی که تا چون دانه شان از که گزینی اندر این خرمن
همه صاحب دلان گندم که بامغزند و بالذت همه جسمانیان چون که که بی مغزند در مطحن
درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خندان درخت خشک بی معنی چه باشد هیزم گلخن
خیالت می رود در دل چو عیسی بهر جان بخشی چنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن
خیالت را نشانی ها زر و گوهرفشانی ها کز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن
دو غماز دگر دارم یکی عشق و دگر مستی حریفان را نمی گویم یکی از دیگری احسن
ز تو ای دیده و دینم هزاران لطف می بینم ولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن
ز چشم روز می ترسم که چشمش سحرها دارد ز زلف شام می ترسم که شب فتنه است و آبستن
مرا گوید چه می ترسی که کوبد مر تو را محنت که سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون
همه خوف از وجود آید بر او کم لرز و کم می زن همه ترس از شکست آید شکسته شو ببین مومن
ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدم ز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن
سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدان کشاند شحنه دادش ز هر گوشه به پرویزن
چو هیزم بی خبر بودی ز عشق آتش به تو درزد بجه چون برق از این آتش برآ چون دود از این روزن
چه خنجر می کشی این جا تو گردن پیش خنجر نه که تا زفتی نگنجی تو درون چشمه سوزن
در جنت چو تنگ آمد مثال چشمه سوزن اگر خواهی چو پشمی شو لتغزل ذاک تغزیلا
بود کان غزل در سوزن نگنجد کاین دمت غزل است که می ریسی ز پنبه تن که بافی حله ادکن
لباس حله ادکن ز غزل پنبگی ناید مگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن
چو ابریشم شوی آید و ریشم تاب وحی او تو را گوید بریس اکنون بدم پیغام مستحسن
چه باشد وحی در تازی به گوش اندر سخن گفتن دهل می نشنود گوشت به جهد و جد نوبت زن
گران گوشی وانگه تو به گوش اندرکنی پنبه چنانک گفت واستغشوا بپیچی سر به پیراهن
گران گوشی گران جسمی گران جانی نذیر آمد که می گوید تو را هر یک الا یا علج لا تومن
سبک گوشی سبک جسمی سبک جانی بشیر آمد که می گوید تو را هر یک الا یا لیث لا تحزن
بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزند که بگریزند این خوبان ز شکل بارد بهمن
بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش رو که بی آن حسن و بی آن عشق باشد مرد مستهجن
اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر رو خمش کن سوی این منطق به نظم و نثر لاترکن
که برکنده شوی از فکر چون در گفت می آیی مکن از فکر دل خود را از این گفت زبان برکن
قضا خنبک زند گوید که مردان عهدها کردند شکستم عهدهاشان را هلا می کوش ما امکن
ستیزه می کنی با خود کز این پس من چنین باشم ز استیزه چه بربندی قضا را بنگر ای کودن
نکاحی می کند با دل به هر دم صورت غیبی نزاید گر چه جمع آیند صد عنین و استرون
صور را دل شده جاذب چو عنین شهوت کاذب ز خوبان نیست عنین را بجز بخشیدن وجکن
بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون ریزی قضا را گو که از بالا جهان را در بلا مفکن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نغمه‌ای شورانگیز در باب ستایش عشق الهی و فراخوانی جان آدمی به رهایی از بندهای عالم مادی است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های زنده و نمادین، مخاطب را به دگرگونی درونی و گسستن از تعلقات سطحی دعوت می‌کند و با لحنی صریح، او را به سوی حقیقت هستی و تابش انوار الهی می‌خواند.

در فضای این شعر، تقابل میان کثرت دنیوی و وحدت عرفانی به وضوح دیده می‌شود. شاعر با تبیین جایگاه خورشید حقیقت به عنوان راهنما، از مخاطب می‌خواهد که با چشم‌پوشی از لذت‌های گذرا و هراس‌های برخاسته از خودپرستی، به وادی فنای در عشق گام نهد و هستی محدود خویش را در بی‌کرانگی حضور معشوق، ذوب کند.

معنای روان

خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن زهی چشم و چراغ دل زهی چشمم به تو روشن

ای محبوب، با وقار و آرامش در جان و وجود من گام می‌زنی؛ دیدارت، نوری در چشم و چراغی در دل من روشن کرده است.

نکته ادبی: خرامان قید حالت است. چشم و چراغ استعاره از نوربخش و مایه روشنی است.

زهی دریای پرگوهر زهی افلاک پراختر زهی صحرای پرعبهر زهی بستان پرسوسن

تو همچون دریایی سرشار از گوهر، آسمانی پر از ستاره و صحرایی آکنده از گل و بوستانی پر از سوسن هستی که کنایه از کمالِ بی‌کرانگی توست.

نکته ادبی: زهی صوت تعجب و تحسین است. استفاده از تشبیهات طبیعت برای توصیف معشوق.

ز تو اجسام را چستی ز تو ارواح را مستی ایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن

تو به پیکرهای خاکی، جنبش و زندگی می‌بخشی و به ارواح، مستی و شور می‌افزایی؛ ای که دامنِ عالم خاکی را پر از جواهرات وجود خود کرده‌ای.

نکته ادبی: چستی به معنای چابکی و سرزندگی است. تضاد میان اجسام و ارواح.

چه می گویم من ای دلبر نظیر تو دو سه ابتر چه تشبیهت کنم دیگر چه دارم من چه دانم من

چه بگویم؟ ای دلبر، هر کسی که با تو مقایسه شود، ناقص و بی‌مایه است؛ من نمی‌توانم تو را به چیزی تشبیه کنم و در حیرت فرو مانده‌ام.

نکته ادبی: ابتر به معنای ناقص و بی‌ثمر است. اعتراف به عجز زبان در توصیف معشوق.

بگو ای چشم حیران را چو دیدی لطف جانان را چه خواهی دید خلقان را چه گردی گرد آهرمن

ای چشمِ حیران و متعجب، حالا که لطفِ جانان را دیدی، دیگر چه نیازی به دیدنِ خلایق داری؟ چرا عمرت را در جستجوی اهریمن و بدی‌ها تلف می‌کنی؟

نکته ادبی: آهرمن استعاره از پلیدی و غفلت است. چشم حیران کنایه از کسی است که غرق در تماشای جمال الهی شده.

شکار شیر بگذاری شکار خوک برداری زهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن

شکار شیر (عشق) را رها کرده‌ای و به شکار خوک (لذات پست) مشغول شده‌ای؛ چه تدبیرِ ناشیانه‌ای! این کار بیهوده و جان کندنِ بی‌نتیجه است.

نکته ادبی: شیر نماد معنویت و خوک نماد هواهای نفسانی است. بیگار به معنای کار بی‌مزد و بی‌نتیجه.

مرا باری عنایاتش خطابات و مراعاتش شعاعات و ملاقاتش یکی طوقی است در گردن

برای من، عنایت‌ها، کلام‌ها و دیدارهایِ آن محبوب، همچون طوقی افتخارآمیز بر گردن من است که مرا به او پیوند می‌دهد.

نکته ادبی: طوق در ادبیات عرفانی نماد بندگیِ عاشقانه و وابستگی به محبوب است.

حلاوت های آن مفضل قرار و صبر برد از دل که دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن

شیرینی‌هایِ آن بخشنده چنان قرار و صبر را از دل من برده است که دیگر نمی‌توانم به غیر از او در این جهان سکون و آرامش یابم.

نکته ادبی: مفضل به معنای فضل‌کننده و بخشنده است. مسکن اشاره به جهان خاکی است.

به غیر آن جلال و عز که او دیگر نشد هرگز همه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن

به جز آن جلال و شکوهِ یگانه که هیچ‌گاه مانندِ دیگری نداشته است، همه مردمِ جهان، از خاص و عام، در برابر عظمت او ناتوان و درمانده‌اند.

نکته ادبی: جلال و عز اشاره به صفات مطلق الهی است که مانندی ندارد.

منم از عشق افروزان مثال آتش از هیزم ز غیر عشق بیگانه مثال آب با روغن

من از شدتِ عشق، همچون آتشِ هیزم در حال افروختن و سوختنم، اما در برابرِ غیرِ عشق، همچون روغن و آب هستم که هرگز با هم آمیخته نمی‌شوند.

نکته ادبی: تمثیل آتش و هیزم برای شدتِ عشق و تمثیل روغن و آب برای بیگانگی با غیرِ معشوق.

بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دل به هر ساعت همی سازی ز کر و فر خود گلشن

هر چه دارم را بسوزان، به جز دلم را؛ چرا که تو در درونِ همین دل، هر لحظه با قدرت و شوکتِ خود گلستانی می‌سازی.

نکته ادبی: کر و فر اشاره به اقتدار و ابهتِ الهی در دلِ عاشق دارد.

غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقان غلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن

تو غلامِ سیاه‌پوشِ شب را ساقیِ بندگان کردی و به غلامِ سپیدپوشِ روز، قدرت و ابزارِ عمل و هنر بخشیدی.

نکته ادبی: غلام زنگی و رومی استعاره از شب و روز است که در دستانِ قدرتِ الهی هستند.

وانگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردی که تا چون دانه شان از که گزینی اندر این خرمن

سپس این دو را (شب و روز) رقیبِ یکدیگر ساختی تا ببینی کدام‌یک از دانه (جان‌های انسان) را در خرمنِ هستی برمی‌گزینی.

نکته ادبی: لالا به معنای مربی و سرپرست است. خرمن نماد جهان و گزینشِ ارواح است.

همه صاحب دلان گندم که بامغزند و بالذت همه جسمانیان چون که که بی مغزند در مطحن

صاحب‌دلان که دارای مغز و لذت معنوی‌اند، همچون گندمند؛ اما کسانی که تنها به جسم پرداخته‌اند، همچون کاه، بی‌مغز و بی‌ارزش در آسیابِ روزگارند.

نکته ادبی: مُطحَن به معنای جایگاه آرد کردن (آسیاب) است. تقابل گندم و کاه (مغز و پوسته).

درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خندان درخت خشک بی معنی چه باشد هیزم گلخن

جانِ آگاه و صاحب‌دل همچون درختی سبز در باغِ دین خندان است؛ اما آن‌که بی‌معنی است، همچون هیزمِ خشک برای کوره است.

نکته ادبی: گلخن به معنای تون حمام و آتشدان است. استعاره از بیهودگی وجودِ خالی از معنا.

خیالت می رود در دل چو عیسی بهر جان بخشی چنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن

خیالِ تو برای جان‌بخشی به دلم می‌آید، همان‌طور که عیسی برای زنده کردن می‌آید و همان‌طور که وحیِ الهی به جانبِ جایگاهِ امنِ موسی آمد.

نکته ادبی: اشاره به قصص قرآنی (عیسی و موسی) برای تمثیل هدایت و حیات‌بخشی.

خیالت را نشانی ها زر و گوهرفشانی ها کز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن

خیالِ تو نشانه‌ها و ثمراتِ گران‌بهایی دارد که باعث می‌شود دهان از خنده باز شود و زبانِ الکن به سخن آید.

نکته ادبی: گوهرفشانی کنایه از افاضاتِ معنوی است. گویا شدنِ الکن به معنای هدایت یافتنِ جاهلان است.

دو غماز دگر دارم یکی عشق و دگر مستی حریفان را نمی گویم یکی از دیگری احسن

دو راهنمایِ غماز (آشکارکننده اسرار) دارم: یکی عشق و دیگری مستی؛ نمی‌گویم کدام بهتر است، چرا که هر دو بهترین‌اند.

نکته ادبی: غماز در اینجا به معنای کسی است که اسرارِ نهان را آشکار می‌کند.

ز تو ای دیده و دینم هزاران لطف می بینم ولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن

ای تمامِ هستی و دینِ من، از تو هزاران لطف می‌بینم، اما افسوس که دلِ عاشق، بداندیش و بدگمان شده است.

نکته ادبی: دیده و دین اصطلاح برای عزیزترین چیزهاست. تضاد میانِ لطفِ معشوق و بدگمانیِ عاشق.

ز چشم روز می ترسم که چشمش سحرها دارد ز زلف شام می ترسم که شب فتنه است و آبستن

از چشمِ روز می‌ترسم که فریب‌کاری‌ها دارد و از زلفِ شام می‌ترسم که شب، آبستنِ فتنه و بلاست.

نکته ادبی: استعاره از فریبندگی ظواهرِ دنیوی. زلفِ شام کنایه از تاریکی و مکر است.

مرا گوید چه می ترسی که کوبد مر تو را محنت که سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون

به من می‌گوید چرا می‌ترسی؟ رنج و محنت که تو را می‌کوبد، مانندِ سرمه است که در هاون ساییده می‌شود تا نورِ دیده شود.

نکته ادبی: تشبیه رنجِ کشیدن به ساییدنِ سرمه که نتیجه‌اش بینایی است.

همه خوف از وجود آید بر او کم لرز و کم می زن همه ترس از شکست آید شکسته شو ببین مومن

ترس، ریشه در وجودِ خودپرستانه دارد، پس کمتر بلرز؛ تمامِ ترس‌ها از شکستنِ «من» است، بشکن تا مؤمن شوی.

نکته ادبی: دعوت به فنایِ نفس برای رسیدن به ایمانِ حقیقی.

ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدم ز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن

من از ارکانِ وجودم، زرِ معرفت دزدیدم و در کیسه پنهان کردم؛ از ترسِ بازپس‌گرفتنِ آن، همچون دزدان در این کمینگاه پنهان شده‌ام.

نکته ادبی: کمین‌گاه یا مکمن به معنای پناهگاهِ دزدان است.

سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدان کشاند شحنه دادش ز هر گوشه به پرویزن

اگر سبوس (نفس) در میانِ آرد پنهان شود، عاقبتِ کار، مأمورِ الهی او را از هر گوشه بیرون می‌کشد و در غربال رسوا می‌کند.

نکته ادبی: پرویزن به معنای غربال است. تمثیل رسواییِ باطنِ زشت در قیامت.

چو هیزم بی خبر بودی ز عشق آتش به تو درزد بجه چون برق از این آتش برآ چون دود از این روزن

تو تا وقتی هیزم بودی از عشق بی‌خبر بودی، اکنون که آتشِ عشق در تو افتاد، همچون برق از این آتش بجه و همچون دود از این پنجره‌ی تن بیرون برو.

نکته ادبی: توصیه به رهایی از کالبدِ مادی (دود) و پیوستن به اصل (آتش).

چه خنجر می کشی این جا تو گردن پیش خنجر نه که تا زفتی نگنجی تو درون چشمه سوزن

چرا اینجا خنجر می‌کشی؟ گردنِ خود را پیشِ خنجرِ تسلیم نه؛ تا از منیّتِ ضخیم رها شوی و بتوانی از چشمه‌ی باریکِ سوزن (درگاهِ حق) عبور کنی.

نکته ادبی: چشمه سوزن کنایه از تنگنایِ معرفت است که انسانِ متکبر در آن نمی‌گنجد.

در جنت چو تنگ آمد مثال چشمه سوزن اگر خواهی چو پشمی شو لتغزل ذاک تغزیلا

در بهشت، راه چنان باریک است که چون چشمه‌ی سوزن است؛ اگر می‌خواهی عبور کنی، باید همچون پشمِ حلاجی‌شده لطیف شوی.

نکته ادبی: عبارت عربی برای تأکید بر ظرافت و لطافتِ روح است.

بود کان غزل در سوزن نگنجد کاین دمت غزل است که می ریسی ز پنبه تن که بافی حله ادکن

این کلامِ من غزل است و در سوزنِ تنگِ عقل نمی‌گنجد؛ این غزل، ریسیدنِ جان از پنبه‌ی تن است برای بافتنِ لباسِ حقیقت.

نکته ادبی: استعاره‌ی ریسندگی برای بیانِ آفرینشِ کلام و معنا.

لباس حله ادکن ز غزل پنبگی ناید مگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن

لباسِ فاخرِ حقیقت با پنبه‌ی معمولی بافته نمی‌شود، مگر آنکه این پنبه به کمکِ اکسیرِ آن مخزنِ الهی به ابریشم تبدیل شود.

نکته ادبی: حله ادکن نوعی پارچه‌ی گران‌بهاست. اکسیر نمادِ تحولِ روحی است.

چو ابریشم شوی آید و ریشم تاب وحی او تو را گوید بریس اکنون بدم پیغام مستحسن

وقتی به ابریشمِ لطیف تبدیل شدی، وحیِ الهی به تو می‌تابد و می‌گوید اکنون پیامی پسندیده و نیکو را بگو.

نکته ادبی: اشاره به آمادگیِ روح برای دریافتِ پیامِ وحیانی.

چه باشد وحی در تازی به گوش اندر سخن گفتن دهل می نشنود گوشت به جهد و جد نوبت زن

وحی در زبانِ تازی یعنی سخن گفتن در گوشِ جان؛ اما گوشِ تو مانندِ دهل کر است، پس با تلاش و مجاهدت به نوبت‌زنی (ذکر) بپرداز.

نکته ادبی: نوبت‌زنی کنایه از تکرارِ ذکر و نیایش است.

گران گوشی وانگه تو به گوش اندرکنی پنبه چنانک گفت واستغشوا بپیچی سر به پیراهن

تو هم ناشنوایی و هم در گوشت پنبه‌ی غفلت کرده‌ای؛ مانندِ کسانی که سر را به پیراهن می‌پیچند تا حقیقت را نبینند.

نکته ادبی: اشاره به آیه‌ی قرآن (استغشوا ثیابهم) در توصیفِ غافلان.

گران گوشی گران جسمی گران جانی نذیر آمد که می گوید تو را هر یک الا یا علج لا تومن

آن که گران‌گوش، سنگین‌جسم و گران‌جان است، صدایِ نذیر (هشداردهنده) را می‌شنود که می‌گوید: ای نادان، ایمان نیاور.

نکته ادبی: عِلج به معنای فردِ نادان و کافر است.

سبک گوشی سبک جسمی سبک جانی بشیر آمد که می گوید تو را هر یک الا یا لیث لا تحزن

آن که سبک‌گوش، سبک‌جسم و سبک‌جان است، بشارت را می‌شنود که می‌گوید: ای شیرِ شجاع، اندوهگین مباش.

نکته ادبی: تضاد میانِ سبک‌باریِ اهلِ معرفت و گران‌جانیِ غافلان.

بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزند که بگریزند این خوبان ز شکل بارد بهمن

همچون بهار باش تا خوبان به سوی تو بیایند؛ چرا که خوبان از چهره‌ی زمستانی و زشتِ بهمن‌ماه گریزانند.

نکته ادبی: بهمن نمادِ سردی و زشتیِ نفس است.

بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش رو که بی آن حسن و بی آن عشق باشد مرد مستهجن

اگر اکنون بهار نیستی، در آتشِ عشق همچون تابستان بسوز؛ زیرا کسی که بی‌عشق و بی‌جمال باشد، مردی ناپسند و زشت‌سیرت است.

نکته ادبی: مستهجن به معنای زشت و ناپسند است.

اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر رو خمش کن سوی این منطق به نظم و نثر لاترکن

اگر می‌خواهی تمام اجزای وجودت گویا و شاعر شود، در برابرِ این منطقِ الهی خاموش شو و از نظم و نثرِ خود دست بکش.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ سکوت برای دریافتِ سخنِ حق.

که برکنده شوی از فکر چون در گفت می آیی مکن از فکر دل خود را از این گفت زبان برکن

زمانی که به سخن گفتن می‌آیی، از فکرِ ناقصِ خود کنده می‌شوی؛ پس دلت را از آن فکرِ محدود رها کن و زبانِ خود را ببند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ ترکِ تفکرِ فلسفیِ خشک به نفعِ شهود.

قضا خنبک زند گوید که مردان عهدها کردند شکستم عهدهاشان را هلا می کوش ما امکن

قضا با ضربه‌ای بر سر می‌زند و می‌گوید: مردانِ خدا عهدها بستند، من عهدشان را شکستم؛ زود باش و تا می‌توانی تلاش کن.

نکته ادبی: خنبک کنایه از ضربه‌ای کوچک برای هشدار یا گوشمالی است.

ستیزه می کنی با خود کز این پس من چنین باشم ز استیزه چه بربندی قضا را بنگر ای کودن

با خودت ستیزه می‌کنی که چنین و چنان باشم؟ از این ستیزه چه سودی می‌بری؟ ای نادان، قضا و قدر را بنگر.

نکته ادبی: کودن به معنای کم‌هوش است. تذکر به تسلیم بودن در برابر قضا.

نکاحی می کند با دل به هر دم صورت غیبی نزاید گر چه جمع آیند صد عنین و استرون

خداوند هر لحظه با دل، نکاحی (پیوستگی) از صورتهای غیبی می‌کند؛ اما اگر صدها فردِ ناتوان (عنین) جمع شوند، فرزندی از آن‌ها زاده نمی‌شود.

نکته ادبی: عنین به معنای ناتوان جنسی؛ استعاره از کسانی که در عشق ناتوان‌اند.

صور را دل شده جاذب چو عنین شهوت کاذب ز خوبان نیست عنین را بجز بخشیدن وجکن

دل، جاذبِ صورت‌ها شده است، همچون ناتوانی که شهوتی دروغین دارد؛ این ناتوان از زیباییِ خوبان جز بخشش و هدیه دادن، کار دیگری ندارد.

نکته ادبی: وجک به معنای هدیه و بخشش است.

بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون ریزی قضا را گو که از بالا جهان را در بلا مفکن

بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون‌ریزِ نفس‌ها هستی، به قضا بگو که بلا و سختی را از بالا بر سرِ این جهان نبار.

نکته ادبی: اشاره به شمس تبریزی به عنوان پیر و مرادِ مولوی که نفس را می‌کشد.

آرایه‌های ادبی

استعاره شیر و خوک

شیر نماد معنویت و خوک نماد هواهای نفسانی است که در تضاد با هم قرار دارند.

تشبیه چون چشمه سوزن

تنگی و سختیِ راهِ حقیقت به چشمه‌ی سوزن تشبیه شده است.

کنایه چشم و چراغ

کنایه از عزیزترین و نوربخش‌ترین شخص در زندگی است.

نمادگرایی غلام زنگی و رومی

نماد شب و روز که در خدمتِ مشیتِ الهی هستند.

تلمیح موسی جانب ایمن

اشاره به داستان دریافت وحی حضرت موسی در کوه طور.

واج‌آرایی کر و فر

استفاده از تکرار حروف برای القای حسِ قدرت و شکوه.

تناقض (پارادوکس) خون‌ریزی

اشاره به پیر که با کشتنِ نفس (خون‌ریزی)، جانِ تازه‌ای به مرید می‌دهد.