دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۴۲

مولوی
چهره شرمگین تو بستد شرمگان من شور تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من
مه که نشانده تو است لابه کنان به پیش تو پیش خودم نشان دمی ای شه خوش نشان من
در ره تو کمین خسم از ره دور می رسم ای دل من به دست تو بشنو داستان من
گرد فلک همی دوم پر و تهی همی شوم زانک قرار برده ای ای دل و جان ز جان من
گرد تو گشتمی ولی گرد کجاست مر تو را گرد در تو می دوم ای در تو امان من
عشق برید ناف من بر تو بود طواف من لاف من و گزاف من پیش تو ترجمان من
گه همه لعل می شوم گاه چو نعل می شوم تا کرمت بگویدم باز درآ به کان من
گفت مرا که چند چند سیر نگشتی از سخن زانک سوی تو می رود این سخن روان من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این اثر، شاعر به ترسیم احوال پرشور و متلاطم سالکی می‌پردازد که در آستانه‌ی درگاه الهی، هویت فردی خویش را از دست داده و در چرخه‌ای از حیرت و اشتیاق گرفتار شده است. فضا آکنده از بی‌قراری و تلاشی نافرجام برای توصیف امری است که وصف‌ناپذیر است؛ شاعر در پی آن است تا با کلمات، ماهیت وجودی معشوق را دریابد، اما خود به این باور می‌رسد که تمامی سخن‌ها و ادعاهایش تنها نشانه‌هایی از جانِ مشتاق اوست که به سوی بی‌نهایت در حرکت است.

در این کلام، تقابل میان عاشقِ ناآرام و معشوقِ بی‌کران به زیبایی به تصویر کشیده شده است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت و هندسه، از محدودیت‌های کلام و قالب‌های ذهنی سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که تمامی حرکت‌ها، گردش‌ها و حتی گفتارهای او، طوافی پیرامونِ حقیقتی یگانه است که در نهانِ عالم جای دارد و دسترسی به آن تنها با گذشتن از «خود» و پیوستن به اصلِ هستی ممکن است.

معنای روان

چهره شرمگین تو بستد شرمگان من شور تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من

شرم و حیایِ رخسارِ تو، شرم و وقارِ مرا از میان برد و مرا رسوا کرد. شور و حالی که تو در جان من افکندی، سرانجام کار مرا به فتنه و آشوبی در وجودم بدل کرد.

نکته ادبی: واژه شرمگان به معنای حیا و شرم است و شور در اینجا به معنای غلیان درونی و بی‌قراری عاشقانه به کار رفته است.

مه که نشانده تو است لابه کنان به پیش تو پیش خودم نشان دمی ای شه خوش نشان من

ای پادشاهِ خوش‌نشانِ من، ماه که در برابر تو چون گدایی التماس می‌کند، تو را به خدا قسم که همان ماه را لحظه‌ای در پیشگاهِ من بنشان و نمایان کن.

نکته ادبی: مه به معنای ماه، نماد زیبایی درخشان است و شه خوش‌نشان اشاره به معشوقی دارد که نشانه‌های سعادت و بزرگی در او هویداست.

در ره تو کمین خسم از ره دور می رسم ای دل من به دست تو بشنو داستان من

من در راهِ تو همچون دشمنی در کمین نشسته‌ام و از سرزمینی دور به سوی تو می‌آیم؛ ای کسی که دلِ مرا به تصرف درآورده‌ای، به داستان و شرحِ حالِ من گوش فرا ده.

نکته ادبی: خسم به معنای دشمن است؛ تشبیه خود به دشمن در اینجا کنایه از سماجت و بی‌تابیِ شدید عاشق است که گویی راه را بر معشوق بسته است.

گرد فلک همی دوم پر و تهی همی شوم زانک قرار برده ای ای دل و جان ز جان من

در گردِ آسمان و افلاک سرگردانم و در این میان، گاهی از عشق لبریز و گاهی تهی می‌شوم، چرا که تو قرار و آرامش را از جانِ من ربوده‌ای.

نکته ادبی: گرد فلک دویدن استعاره از سرگشتگی و تحیر است و پر و تهی شدن، اشاره به تناوبِ حالاتِ روحانی سالک دارد.

گرد تو گشتمی ولی گرد کجاست مر تو را گرد در تو می دوم ای در تو امان من

قصد داشتم که دورت بگردم، اما تو که جسم و کالبد نداری تا من گردِ تو طواف کنم؛ پس لاجرم درِ خانه‌ات را طواف می‌کنم، ای کسی که تنها پناهگاهِ منی.

نکته ادبی: تناقض ظریف در بیت وجود دارد؛ معشوقِ مطلق، مبرّا از مکان و جهت است و عاشق در سردرگمی برای یافتنِ طریقتِ وصل است.

عشق برید ناف من بر تو بود طواف من لاف من و گزاف من پیش تو ترجمان من

عشق، بندهای وابستگی مرا از دنیا گسست و اکنون تمامِ زندگی و طوافِ من برای توست. تمامِ ادعاها و گزافه‌گویی‌های من در واقع ترجمانِ حالِ درونی من در حضورِ توست.

نکته ادبی: بریدن ناف استعاره از تولدِ روحانی و قطعِ پیوند با تعلقات دنیوی است.

گه همه لعل می شوم گاه چو نعل می شوم تا کرمت بگویدم باز درآ به کان من

گاهی در نظرِ تو ارزشمند چون لعل می‌شوم و گاهی در نظرِ تو خوار و کوبیده همچون نعل؛ تا زمانی که کرمِ تو مرا فراخواند و بگوید که دوباره به اصلِ وجودِ من بازگرد.

نکته ادبی: لعل نماد ارزش و تعالی و نعل نماد پستی و ابزارِ کار بودن است؛ تضادِ این دو واژه نشان‌دهنده نوسانِ حالِ عاشق است.

گفت مرا که چند چند سیر نگشتی از سخن زانک سوی تو می رود این سخن روان من

معشوق به من گفت: تا کِی و چند بار می‌خواهی سخن بگویی و از گفتن سیر نمی‌شوی؟ گفتم: از آن‌رو که این سخنان، در حقیقت جانِ روانِ من است که به سوی تو جاری است.

نکته ادبی: ایهام در واژه روان؛ هم به معنای جاری و هم به معنای جان و روح که استعاره‌ای عمیق است.

آرایه‌های ادبی

تضاد و تقابل لعل و نعل

مقابله میان ارزش و بی‌ارزشی که بیانگر فراز و فرودهای روحی سالک در مسیر عشق است.

ایهام سخن روان

اشاره به دوگانه بودن سخن به عنوان کلام و سخن به عنوان روح و جانِ در حال حرکت.

استعاره بریدن ناف

تمثیلی برای تولد دوباره و قطع پیوند با عالم مادی و تعلقات دنیوی.

تناقض (پارادوکس) گردِ تو گشتمی ولی گرد کجاست

اشاره به ماهیتِ غیرمادی و بی‌نهایتِ معشوق که محدود به مکان و جهت نمی‌شود.