دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۲۷

مولوی
دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ای چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شوریدگیِ روحِ سالک و گفت‌وشنودی عاشقانه میانِ جانِ انسان و حقیقتِ مطلق (شمس تبریزی) است. شاعر در این اثر با لحنی سرزنش‌گر اما مشفقانه، مخاطب را به بازگشت به اصلِ خویش و رهایی از بندهای تعلقات دنیوی فرا می‌خواند. فضا، فضایِ سرمستیِ روحانی و تقابل میانِ صورت و معناست؛ جایی که شاعر از سالک می‌خواهد با نوشیدن «میِ حقیقت»، از خودیِ ظاهری تهی شده و به «جانِ حیات» بدل گردد.

درونمایه اصلی شعر، دعوت به سکوت در برابرِ نجوایِ درونی و پرهیز از تظاهر به زهد یا گفتارِ بیهوده است. شاعر تأکید دارد که چون حقیقت، امری درونی و شهودی است، نباید آن را با کلماتِ قالبی یا وابستگی به مظاهرِ دنیوی بیان کرد. این غزل دعوتی است به یکپارچگیِ وجود، رهایی از دوگانگی‌هایِ وهم‌آلود و سپردنِ سکانِ دل به دستِ شبانِ حقیقی (حضرت حق) تا از بیراهه‌ها به سوی حقیقتِ مطلق رهنمون شود.

معنای روان

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن

ای دل، راستش را بگو که دیشب چه شرابِ معنوی و قدسی نوشیده‌ای؟ این حالتِ روحانی را پنهان مکن. مانند کسانی که به آرامش رسیده و اهلِ راستی هستند، تظاهر به بی‌گناهی و شگفتی به سوی آسمان مکن.

نکته ادبی: خمشان به معنای ساکتان و کنایه از اهلِ طریقت است که به جای سخن گفتن، حقیقت را در سکوت یافته‌اند.

باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

تو شرابِ ناب و حقیقتی نوشیده‌ای که تو را از بندها رهانیده است. اثرِ این مستیِ درونی آشکار است، پس سعی مکن با بهانه‌هایی واهی آن را بپوشانی؛ همچون کسی که برای مخفی کردنِ بوی شراب، خربزه می‌خورد، تظاهر مکن.

نکته ادبی: خربزه در دهان کردن، کنایه از بهانه‌تراشی و پنهان‌کاریِ ناشیانه برای کتمانِ حقیقتی آشکار است.

روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

در روزِ الست (روز پیمانِ ازلی)، جانِ تو از خوانِ کرمِ الهی شرابِ وجود را نوشید. تو از عالمِ لامکان (مقامِ قدسی و روحانی) هستی، پس خود را اسیرِ این جهانِ مادی و محدود نکن.

نکته ادبی: روز الست اشاره به آیه‌ی "أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ" و عهدِ ازلیِ جانِ انسان با خداوند دارد.

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

دیشب که به فیضِ حضور و شرابِ روحانی رسیدی، از کنارِ ما گریختی و در خلوتِ خود غرق شدی. اکنون که دوباره تو را یافته‌ام، دیگر از این گریزها نکن و این پیوند را استوار بدار.

نکته ادبی: گریختن در اینجا به معنای بازگشتِ سالک از شهودِ عرفانی به غفلتِ دنیوی است.

من همگی تراستم مست می وفاستم با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

من با تمامِ وجودم متعلق به تو هستم و از شرابِ وفا سرمست گشته‌ام. همانندِ تیرِ رها شده از کمان، با تو صریح و مستقیم هستم، پس مرا با تردیدها و پیچیدگی‌ها مانندِ کمان خمیده مکن.

نکته ادبی: تیرِ راست استعاره از یکرنگی و خلوصِ نیتِ سالک در برابر معشوق است.

ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

دلِ من که از دوریِ تو پاره‌پاره شده است، تنها درمانش دیدنِ توست. تو تکیه‌گاه و پناهِ منی، پس به این جهانِ ناپایدار تکیه مکن که تکیه‌گاهی سست است.

نکته ادبی: پاره‌پاره بودن دل نمادِ شدتِ فراق و اشتیاق است.

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن

تمامِ انسان‌ها مانندِ نی‌هایی هستند که وجودشان با نوایِ تو پر شده است. اگر تو اهلِ شنیدنِ سماع و موسیقیِ روحانی نیستی، پس به نیِ جانِ دیگران دست‌درازی نکن و آن را آلوده مساز.

نکته ادبی: نی نمادِ وجودِ انسان است که صدای او از نفسِ الهی برمی‌آید.

نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ای چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن

تو در همه‌چیز دمیده و حیات بخشیده‌ای. از آنجا که جانِ این نی (انسان) از نَفَسِ توست، پس بدونِ حضورِ تو ما را به فغان و ناله وامدار.

نکته ادبی: نفخ نفخت اشاره به آیه قرآنی است که خداوند از روحِ خود در انسان دمید.

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

هنگامی که کارِ دلم به جایی می‌رسد که غم همچون کارد به استخوان می‌رسد و به شدت بی‌تاب می‌شوم، تو به من می‌گویی که خاموش باش و این درد را به زبان نیاور.

نکته ادبی: رسیدنِ کارد به استخوان کنایه از اوجِ درد و رنجی است که طاقت را طاق کرده است.

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

دیگر ناله مکن، بگذار که من به جای تو ناله کنم. تو در این میدان، گرگِ نفس هستی و من شبانِ توام، پس سعی مکن که خود جایِ شبان بنشینی و تدبیر کنی.

نکته ادبی: تضادِ گرگ و شبان برای نشان دادنِ تفاوتِ جایگاهِ نفسِ اماره (گرگ) و هدایتِ الهی (شبان) است.

هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن

تو هر صبحگاه، سبویِ لطفِ خود را به جانبِ ما می‌آوری و می‌گویی: چون رویِ مرا دیده‌ای، دیگر به این و آن روی مگردان و دل به غیرِ من نبند.

نکته ادبی: سبو نمادِ جامِ معرفت و فیضِ الهی است که پیوسته در اختیارِ سالک قرار می‌گیرد.

شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

حضرت موسی (ع) که در نوزادی جز شیرِ مادرش را نپذیرفت، رمزی است برای تو؛ او گفت که مادرِ حقیقیِ من تویی، پس میل به دایگان (مظاهرِ فریبنده‌ی دنیا) مکن.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ قرآنیِ امتناعِ موسی از شیرِ دایگانِ فرعونی.

باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

شرابِ معرفت بنوش و در آن فانی شو تا به حیاتِ جاودان برسی. شراب را همچون عقیقِ گرانبها ببین و به دنبالِ معدنِ آن (منشأ ظاهری) مباش، بلکه به خودِ حقیقت بنگر.

نکته ادبی: فنا به معنای محو شدنِ منِ شخصی در برابرِ اراده‌ی الهی است.

باده عام از برون باده عارف از درون بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

شرابِ عامه ظاهری است، اما شرابِ عارفان درونی است. بویِ خوشِ آن خودش گواهی می‌دهد، پس تو سعی نکن با زبانِ ظاهری آن را توصیف و تبیین کنی.

نکته ادبی: تضاد میان بیرون و درون در اینجا برای تفکیکِ شریعتِ ظاهری و طریقتِ عرفانی است.

از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

شمسِ تبریزی مانندِ ماهِ نو بر من می‌تابد. چشمِ خود را به خودِ نور (حقیقت) بدوز، نه به چراغدان (شخصیت یا جسمِ ظاهریِ واسطه).

نکته ادبی: چراغ و چراغدان استعاره‌ای برای تمایز میان حقیقتِ نورانی و کالبدِ مادی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب

نمادِ فیضِ الهی، آگاهیِ معنوی و جذبه‌ای است که سالک را از خود بی‌خود می‌کند.

تمثیل موسی و مادر

تمثیلی از بازگشتِ جان به اصلِ خویش و دوری از وسوسه‌هایِ دنیوی که همچون دایگانِ بیگانه هستند.

ایهام نی

اشاره به وجودِ انسان و نیز آلتِ موسیقی که در سماع استفاده می‌شود و نمادِ ناله و فراق است.

کنایه کارد به استخوان رسیدن

کنایه از به نهایت رسیدنِ فشار و دردِ معنوی در مسیرِ کمال.