دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۲۶

مولوی
هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین هر کی ز ماه گویدت بام برآ که همچنین
هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نما هر کی ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین
هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود باز گشا گره گره بند قبا که همچنین
گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر کی ز روی مرحمت از قد من بپرسدت ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین
جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون هین بنما به منکران خانه درآ که همچنین
هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه ای قصه ماست آن همه حق خدا که همچنین
خانه هر فرشته ام سینه کبود گشته ام چشم برآر و خوش نگر سوی سما که همچنین
سر وصال دوست را جز به صبا نگفته ام تا به صفای سر خود گفت صبا که همچنین
کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسد در کف هر یکی بنه شمع صفا که همچنین
گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود بوی حق از جهان هو داد هوا که همچنین
گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وادهد چشم مرا نسیم تو داد ضیا که همچنین
از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند وز سر لطف برزند سر ز وفا که همچنین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با لحنی جسورانه، عارفانه و سرشار از اعتماد به نفس، به بیان وحدت میان عاشق و معشوق می‌پردازد. شاعر در این فضای کلامی، وجودِ عاشق را مظهر و تجلی‌گاه صفاتِ الهی و جلوه‌های معشوق می‌داند و به جای جستجویِ حقیقت در عالم بالا یا نزدِ دیگران، مخاطب را به تماشایِ سیمایِ عاشق فرا می‌خواند. گویی عاشق، آینه‌ای تمام‌نما برای نشان دادنِ کرامات و معجزاتِ آسمانی در زمین است.

درونمایه اصلی شعر، «شاهدِ عینی بودن» است؛ یعنی حقایقِ انتزاعی و روحانی مانندِ معجزاتِ عیسی، رایحه یوسف، و تجلیاتِ جمالِ الهی، نه در افسانه‌ها، بلکه در ساحتِ وجودی و احوالاتِ ظاهریِ عاشق قابل مشاهده و لمس است. این شعر دعوتی است به بازگشت از بیرون به درون و یافتنِ نشانه‌هایِ یار در آیینه وجودِ خود.

معنای روان

هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین هر کی ز ماه گویدت بام برآ که همچنین

اگر کسی از تو درباره زیبایی حوریان بهشت پرسید، چهره‌ات را به او نشان بده تا بداند حقیقتِ آن زیبایی این‌گونه است؛ و اگر از تو درباره ماه پرسید، بر بام خانه برو تا ببیند که ماهِ درخشان در واقع همین است.

نکته ادبی: حور استعاره از زیبایی مطلق و متعالی است. تکرار کلمه «همچنین» در پایان ابیات، نشان‌دهنده تاکید بر تجلی عینی و ملموس بودنِ حقایق است.

هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نما هر کی ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین

هر کس که به دنبالِ پری می‌گردد، صورتت را به او بنما؛ و هر کس که از عطر و بوی خوشِ مشک سخن می‌گوید، گیسوانت را باز کن تا دریابد که بویِ خوشِ حقیقی این‌گونه است.

نکته ادبی: «مشک» در ادبیات کلاسیک نمادِ سیاهی و خوش‌بوییِ زلف است و در اینجا با ویژگی‌هایِ زلفِ یار پیوند می‌خورد.

هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود باز گشا گره گره بند قبا که همچنین

اگر کسی از تو پرسید که چگونه ماه از پشتِ ابر نمایان می‌شود، گره‌هایِ بندِ لباسِ (قبا) خود را باز کن تا ببیند که جمالِ پنهان چگونه آشکار می‌گردد.

نکته ادبی: «قبا» جامه بلند و سنتی است که گشودنِ بندِ آن، استعاره از کنار رفتنِ حجابِ تن و نمایان شدنِ زیباییِ باطن است.

گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین

اگر از تو پرسیدند که مسیح چگونه مردگان را زنده می‌کرد، بوسه‌ای بر من بزن تا ببیند که جانِ من با این کار چگونه دوباره زنده می‌شود.

نکته ادبی: «مسیح» نمادِ اعجاز و دمِ حیات‌بخش است که در اینجا به قدرتِ عشق و بوسه نسبت داده شده است.

هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین

هر کس که از تو پرسید که کشته‌شدگانِ راهِ عشق چه حالی دارند، جانِ مرا به او نشان بده تا شاهدِ وضعِ عاشقِ در راهِ مانده باشد.

نکته ادبی: «کشته عشق» اشاره به شهادت و فنای عارفانه دارد که در آن عاشق، هستیِ خود را در راهِ معشوق از دست می‌دهد.

هر کی ز روی مرحمت از قد من بپرسدت ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین

اگر کسی از سرِ مهربانی درباره قد و قامتِ خمیده من پرسید، ابرویِ خویش را به او نشان ده که چون کمانی خمیده شده است و حالتِ مرا بیان می‌کند.

نکته ادبی: «دوتا» به معنای خمیده و دو نیم شده است که تشبیهی است میان انحنای قامتِ عاشقِ پیر/غمگین و قوسِ ابرویِ یار.

جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون هین بنما به منکران خانه درآ که همچنین

روح از بدن جدا می‌شود و دوباره به درونِ آن بازمی‌گردد؛ این معجزه را به منکران نشان بده و با وارد شدن به خانه (بدنِ) خود ثابت کن که این اتفاق این‌گونه رخ می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ انفسی و بازگشتِ روح به بدن که از باورهای عرفانی در بابِ مرگ و زندگیِ عارفانه است.

هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه ای قصه ماست آن همه حق خدا که همچنین

از هر طرف که ناله‌ی عاشقانه‌ای می‌شنوی، بدان که آن روایتِ داستانِ ماست؛ زیرا این ناله، حقیقتی الهی و خدایی است.

نکته ادبی: «حق خدا» به معنای راستیِ مطلق و امرِ الهی است که در ناله‌ی عاشق متجلی شده است.

خانه هر فرشته ام سینه کبود گشته ام چشم برآر و خوش نگر سوی سما که همچنین

سینه من که کبود شده، خانه هر فرشته‌ای است؛ چشم بردار و به آسمان نگاه کن تا بدانی که این تیرگیِ سینه، بازتابِ شکوهِ آسمان است.

نکته ادبی: «کبود» در اینجا کنایه از زخم‌هایِ عشق و کوفتگیِ ناشی از رنج است که شاعر آن را مقدس و آسمانی می‌شمارد.

سر وصال دوست را جز به صبا نگفته ام تا به صفای سر خود گفت صبا که همچنین

رازِ وصالِ دوست را جز برای بادِ صبا فاش نکرده‌ام؛ و بادِ صبا نیز به دلیلِ پاکیِ نهادِ خویش، همان راز را با من در میان گذاشت.

نکته ادبی: «صبا» پیام‌رسانِ سنتی در شعر فارسی است که میان عاشق و معشوق در رفت‌وآمد است.

کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسد در کف هر یکی بنه شمع صفا که همچنین

کور باد کسی که می‌گوید بنده نمی‌تواند به حق (خداوند) برسد؛ در دستِ هر کس شمعی از نور و صفایِ دل بگذار تا حقیقت را ببیند.

نکته ادبی: «شمع صفا» استعاره از نورِ ایمان و معرفت است که راه را برای دیدنِ حقیقت روشن می‌کند.

گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود بوی حق از جهان هو داد هوا که همچنین

گفتم که عطرِ یوسف چگونه شهر به شهر می‌پیچد؟ هوا پاسخ داد که بویِ حق (خدا) این‌گونه در جهان می‌پیچد.

نکته ادبی: «بوی یوسفی» اشاره به داستان یوسف و یعقوب و رسیدنِ عطرِ پیراهنِ یوسف به کنعان دارد که نمادِ عطرِ معشوقِ الهی است.

گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وادهد چشم مرا نسیم تو داد ضیا که همچنین

گفتم که عطرِ یوسف چگونه چشم را بینا می‌کند؟ گفت که نسیمِ تو به چشمِ من روشنایی و بینایی بخشید.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به بینا شدنِ چشمانِ یعقوب نبی با رسیدنِ بوی پیراهنِ یوسف.

از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند وز سر لطف برزند سر ز وفا که همچنین

امیدوارم شمسِ تبریز از سرِ بخشش و کرم، از پسِ پرده‌یِ وفاداری، چهره‌یِ خود را بر ما آشکار کند.

نکته ادبی: «شمس دین» اشاره به شمس تبریزی، مراد و پیرِ مولاناست که در اینجا به عنوانِ تجلیِ نهاییِ محبوب خطاب شده است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح بوی یوسفی / مسیح / یعقوب

اشاره به داستان‌هایِ پیامبران برای تبیینِ مفاهیمِ عرفانیِ مرگ و زندگی، دوری و وصال.

تشبیه ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا

تشبیه انحنایِ کمرِ خمیده عاشق به انحنایِ ابرویِ یار برای نشان دادنِ تاثیرِ عشق بر جسم.

نماد صبا

بادِ ملایمی که در شعرِ کلاسیک به عنوانِ پیکِ عاشق شناخته می‌شود و حاملِ اسرار است.

استعاره شمع صفا

استعاره از نورِ معرفت و بینشی که مانع از گمراهی و کوریِ معنوی می‌شود.