دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۱۶

مولوی
آینه ای بزدایم از جهت منظر من وای از این خاک تنم تیره دل اکدر من
رفت شب و این دل من پاک نشد از گل من ساقی مستقبل من کو قدح احمر من
رفت دریغا خر من مرد به ناگه خر من شکر که سرگین خری دور شده ست از در من
مرگ خران سخت بود در حق من بخت بود زانک چو خر دور شود باشد عیسی بر من
از پی غربیل علف چند شدم مات و تلف چند شدم لاغر و کژ بهر خر لاغر من
آنچ که خر کرد به من گرگ درنده نکند رفت ز درد و غم او حق خدا اکثر من
تلخی من خامی من خواری و بدنامی من خون دل آشامی من خاک از او بر سر من
شارق من فارق من از نظر خالق من شمع کشی دیده کنی در نظر و منظر من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عرفانی و با بهره‌گیری از نمادپردازی‌های تمثیلی، به موضوع جدال انسان با نفس اماره پرداخته است. شاعر با استفاده از نماد «خر» برای به تصویر کشیدن نفس حریص و مادی‌گرای انسان، زوال و مرگ آن را نه یک مصیبت، بلکه فرصتی برای رهایی و صعود به مراتب روحانی (نماد عیسی) می‌داند.

درونمایه اصلی شعر، بیان رنج‌هایی است که دلبستگی به نیازهای غریزی و مادی (غربیل علف) برای انسان به ارمغان می‌آورد. شاعر معتقد است تا زمانی که این مرکب نفسانی (خر) زنده و فربه است، جان آدمی در اسارت است و تنها با از میان رفتن تعلقات نفسانی، شمع حقیقت در وجود انسان روشن می‌شود و چشم‌اندازهای معرفت بر او گشوده خواهد شد.

معنای روان

آینه ای بزدایم از جهت منظر من وای از این خاک تنم تیره دل اکدر من

باید آینه دلم را از غبار گناه و تیرگی‌ها بزدایم و پاک کنم؛ افسوس که این تن خاکی، باعث تیرگی و کدر شدنِ دل من شده است.

نکته ادبی: واژه «اکدر» عربی است و به معنای تیره و تاری است که مانع بازتاب نور حقیقت می‌شود.

رفت شب و این دل من پاک نشد از گل من ساقی مستقبل من کو قدح احمر من

شب گذشت و عمر سپری شد، اما دل من هنوز از آلودگی‌های مادی (گِل) پاک نشده است. ای ساقی و راهنمای آینده من، آن جام شراب سرخ (نماد عشق و معرفت الهی) که مایه حیات است، کجاست؟

نکته ادبی: «گِل» استعاره از تعلقات دنیوی و «قدح احمر» کنایه از تجلیات و الطاف الهی است.

رفت دریغا خر من مرد به ناگه خر من شکر که سرگین خری دور شده ست از در من

دریغ و افسوس که مرکبِ نفسِ من به ناگاه مرد؛ اما جای شکر دارد که آلودگی‌ها و فضولاتِ این نفس حریص از آستانه وجود من دور شده است.

نکته ادبی: «خر» در ادبیات عرفانی نمادِ نفسِ حریص و حیوانیِ انسان است که او را به بند می‌کشد.

مرگ خران سخت بود در حق من بخت بود زانک چو خر دور شود باشد عیسی بر من

مرگِ چهارپایان برای مردم امری ناگوار است، اما برای من خوش‌یمنی و سعادت بود؛ زیرا وقتی این مرکب نفسانی دور شود، وجود روحانی من (عیسی) فرصت ظهور و تعالی می‌یابد.

نکته ادبی: «عیسی» در اینجا نمادِ روحِ الهی و عقلِ مجرد است که نقطه مقابلِ نفسِ حیوانی است.

از پی غربیل علف چند شدم مات و تلف چند شدم لاغر و کژ بهر خر لاغر من

چه بسیار که برای تأمین نیازهای پوچ و خوراکِ این نفس حریص (غربیل علف) خود را تباه کردم؛ چقدر به خاطر پروار کردن این نفس ضعیف و کج‌خو، خود را لاغر و ناتوان ساختم.

نکته ادبی: «غربیل» تمثیلی از شکم و اشتهای سیری‌ناپذیر است که هرچه در آن بریزند، چون غربیل عبور می‌کند و پر نمی‌شود.

آنچ که خر کرد به من گرگ درنده نکند رفت ز درد و غم او حق خدا اکثر من

آن آسیبی که این نفسِ چموش به من رساند، گرگ درنده به گوسفند نمی‌زند. بخش بزرگی از بهره من از حق و حقیقت، در راهِ غصه خوردن برای همین نفسِ خودخواه تباه شد.

نکته ادبی: «حق خدا» در اینجا به معنای سهم و بهره‌ای است که انسان باید به سوی حق تعالی می‌برد اما در بندِ نفس تلف شد.

تلخی من خامی من خواری و بدنامی من خون دل آشامی من خاک از او بر سر من

تمام تلخ‌کامی‌ها، بی‌تجربگی‌ها (خامی)، خواری‌ها، بدنامی‌ها و خون‌دل خوردن‌های من، ناشی از حضور همین نفسِ حیوانی است که اکنون خاک بر سرِ آن می‌ریزم و از آن بیزارم.

نکته ادبی: «خون دل آشامی» کنایه از تحملِ رنج‌های طاقت‌فرساست.

شارق من فارق من از نظر خالق من شمع کشی دیده کنی در نظر و منظر من

ای که خورشید هدایت منی و مرا از نادانی جدا می‌کنی و خالقم را به من می‌نمایانی؛ چرا با خاموش کردن شمعِ بیناییِ ظاهری، مرا به دیدنِ حقیقت وامی‌داری؟

نکته ادبی: «شارق» به معنای خورشید و روشن‌کننده، و «شمع کشی» استعاره از گرفتنِ حواسِ ظاهری برای رسیدن به شهودِ باطنی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره و نمادپردازی خر

نمادِ نفسِ اماره، غرایز حیوانی و تعلقات مادی که مانعِ عروجِ روح است.

تلمیح عیسی

اشاره به عیسی مسیح که در عرفان نمادِ روح، تنفسِ حیات‌بخش و تجلیِ ملکوت است.

مجاز و کنایه غربیل

تمثیلی برای شکم و حرصِ سیری‌ناپذیر انسان که هرچه می‌گیرد، باز هم خالی می‌ماند.

تناقض (پارادوکس) شمع کشی

اشاره به این نکته عرفانی که خاموش شدنِ چراغِ بیناییِ ظاهری، مقدمه‌ای برای روشن شدنِ چشمِ بصیرتِ باطنی است.