دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۱۵

مولوی
من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان من بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان
جان من و جان تو را هر دو به هم دوخت قضا خوش خوش خوش خوشم پیش تو ای شاه خوشان
زانک مرا داد لبش نیست لبی را اثرش ز آنچ چشیدم ز لبت هیچ لبی را مچشان
آنک ترش روی بود دانک درم جوی بود از خم سرکه است همه با شکرانش منشان
گفتم ای شاه علم من که میان عسلم از عسل من که چشد گفت لب خوش منشان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات نمایانگر حال و هوای شوریدگی و سرمستی عاشق در برابر معشوقی است که هستی او را در بر گرفته است. شاعر با زبانی شادمانه و طنزآمیز، از پیوند ازلی جان خویش با جان معشوق سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که در این فضای سرشار از لذت روحانی، جایگاهی برای بدخواهان و کوته‌فکران نیست.

درونمایه اصلی شعر، انحصار این پیوند قلبی و تفاوت ماهوی عاشقان با مادی‌گرایان است. شاعر معتقد است لذتی که از این وصل حاصل می‌شود، چنان یگانه و متعالی است که هیچ چیز دیگری در جهان نمی‌تواند با آن برابری کند و تنها کسانی که خود را به این چشمه شیرینی سپرده‌اند، قادر به درک آن هستند.

معنای روان

من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان من بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان

من به قدری غرق در خوشیِ رسیدن به تو هستم که حتی بدگویی و چهره‌های عبوس آدم‌های کوته‌فکر نیز برایم دلنشین به نظر می‌رسد؛ من دامن تو را برای پناه گرفتن می‌گیرم و تو نیز باید با مهربانی دامن مرا بگیری و رهایم نکنی.

نکته ادبی: «خسان» جمع خس، به معنای فرومایگان و آدم‌های بی‌ارزش است که در ادبیات کلاسیک برای اشاره به بدخواهان و رقیبان نادان به کار می‌رود.

جان من و جان تو را هر دو به هم دوخت قضا خوش خوش خوش خوشم پیش تو ای شاه خوشان

تقدیر و سرنوشت، جان من و تو را از همان ابتدا با هم گره زده و یکی کرده است. اکنون در پیشگاهِ تو، ای پادشاهِ همه زیبارویان، غرق در شادمانی و لذتی وصف‌ناپذیر هستم.

نکته ادبی: تکرار واژه «خوش» در مصراع دوم برای القای حالت وجد و سرخوشیِ ممتد و بی‌قراری عاشق در حضور معشوق است.

زانک مرا داد لبش نیست لبی را اثرش ز آنچ چشیدم ز لبت هیچ لبی را مچشان

زیرا تأثیر و حلاوتِ لب‌های تو در جان من چنان عمیق است که هیچ لذت دیگری در جهان یارای برابری با آن را ندارد. از آن حلاوتِ روحانی که به من چشانده‌ای، به هیچ‌کس دیگری نچشان (آن را فقط برای من باقی بگذار).

نکته ادبی: «مچشان» فعل امر منفی است که در اینجا نوعی غیرتِ عاشقانه و تمنای انحصارِ لذتِ وصل را بیان می‌کند.

آنک ترش روی بود دانک درم جوی بود از خم سرکه است همه با شکرانش منشان

کسی که همیشه ترش‌رو و بدخلق است، بدان که دیده‌اش تنها به دنبال پول و منافع مادی است. او مانند خمره‌ای از سرکه است که نمی‌تواند با اهلِ محبت و شکرخند، هم‌نشین شود.

نکته ادبی: «درم جوی» کنایه از مادی‌گرا و دنیادوست بودن است که در تقابل با «شکران» (صاحبان حلاوت و عشق) قرار گرفته است.

گفتم ای شاه علم من که میان عسلم از عسل من که چشد گفت لب خوش منشان

گفتم ای پادشاهِ دانایی، من در دریایی از شهد و شیرینیِ عشق غوطه‌ورم؛ چه کسی می‌تواند این لذتِ من را درک کند؟ پاسخ داد: تنها کسی که حلاوتِ لب‌های خوش‌سخنِ مرا چشیده باشد، می‌تواند این شهد را درک کند.

نکته ادبی: «شاه علم» به معنای پادشاه دانایی و سرآمدِ آگاهی است که در اینجا استعاره‌ای برای جایگاه والای معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تضاد و مراعات نظیر سرکه و شکر

شاعر با استفاده از تقابلِ ترشیِ سرکه (نماد بدخواهان و مادی‌گرایان) و شیرینیِ شکر (نماد اهل عشق)، تفاوت روحی و اخلاقی این دو گروه را به تصویر کشیده است.

استعاره عسل و لب

عسل استعاره‌ای از لذتِ روحانی و معنوی است که در ارتباط با لبِ معشوق (منبع فیض و سخن) به دست می‌آید.

کنایه دامن کسی را گرفتن

کنایه از توسل جستن، پناه بردن و پیوند عاطفی و ارادی میان عاشق و معشوق است.