دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۸۰۳

مولوی
بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن ای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن
چشم و دماغ از عشق تو بی خواب و خور پرورده شد چون سرو و گل هر دو خورند از آب لطفت بی دهن
ای کار جان پاک از عبث روزی جان پاک از حدث هر لحظه زاید صورتی در شهر جان بی مرد و زن
هر صورتی به از قمر شیرینتر از شهد و شکر با صد هزاران کر و فر در خدمت معشوق من
حیران ملک در رویشان آب فلک در جویشان ای دل چو اندر کویشان مست آمدی دستی بزن
زان ماه روی مه جبین شد چون فلک روی زمین المستغاث ای مسلمین زین نقش های پرفتن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار با زبانی عارفانه و سرشار از شور و هیجان، تجلیات زیبایی معشوق ازلی را در آیینه جانِ عاشق توصیف می‌کند. فضای کلی شعر بر محور بی‌قراری و شیدایی عاشق می‌چرخد؛ عاشقی که در پرتو نور معشوق، از تعلقات جسمانی مانند خواب و خوراک رها شده و در تماشای صور خیال‌انگیزِ محبوب، غرق در حیرت و مستی است.

شاعر در این قطعات، فرآیند زایشِ معنا و تصویر درونی در «شهر جان» را فارغ از عوامل مادی و جسمانی تبیین می‌کند. در این نگاه عرفانی، جانِ آدمیزاد به قدری تصفیه شده است که بی‌واسطه و بی‌نیاز از اسباب دنیوی، مدام در حال دریافت فیض و مشاهده‌ی صور غیبی است؛ صورتی که چون سرو و گل، از آبِ حیاتِ الطاف الهی سیراب می‌شوند.

در نهایت، شعر به فریاد «استغاثه» عاشق می‌انجامد؛ نه از روی شکایت، بلکه از سر ناتوانی در برابر شکوه و فتنه‌انگیزیِ این جمالِ بی‌پایان. عاشق که این‌چنین مبهوتِ زیبایی‌های ملکوت شده است، همگان را به شاهد گرفتنِ این حالِ خوش و مستیِ عارفانه دعوت می‌کند و در این میان، مرز میان زمین و آسمان در دیدگان او فرو می‌ریزد.

معنای روان

بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن ای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن

بخت من و چشمانم هر دو در این زمانه از شدت بی‌قراری خواب ندارند. ای که تصویر تو چون شمعی عالم‌تاب است، چشمان من نیز همانند ظرفی است که نور تو را در خود جای داده و بازتاب می‌دهد.

نکته ادبی: استفاده از «لگن» در کنار «شمع» یک تصویرسازی کهن برای نمایشِ ظرفِ دریافت نور است.

چشم و دماغ از عشق تو بی خواب و خور پرورده شد چون سرو و گل هر دو خورند از آب لطفت بی دهن

از عشق تو، چشمان و روح من بی‌نیاز از خواب و خوراک شده و پرورش یافته‌اند؛ همان‌گونه که سرو و گل بدون داشتن دهان، از آبِ رحمت و لطف تو تغذیه می‌کنند.

نکته ادبی: «دماغ» در متون کهن علاوه بر بینی، اغلب به معنای جان، روح یا عقل به کار می‌رود.

ای کار جان پاک از عبث روزی جان پاک از حدث هر لحظه زاید صورتی در شهر جان بی مرد و زن

ای کسی که وجودت جانِ پاک را از بیهودگی‌ها پیراسته و از آلودگی‌های مادی مبرا کرده است؛ در شهرِ وجودِ من، بی‌آنکه نیاز به پیوند جسمانی باشد، هر لحظه نقش و صورتی تازه از عشق تو پدید می‌آید.

نکته ادبی: «حدث» در فقه و کلام به معنای آلودگی و ناپاکی است که مانع عبادت می‌شود.

هر صورتی به از قمر شیرینتر از شهد و شکر با صد هزاران کر و فر در خدمت معشوق من

هر یک از این صورت‌های خیالی که در جانم پدید می‌آید، زیباتر از ماه و شیرین‌تر از هر شهد و شکری است و با جلال و شکوهی بی‌نظیر در خدمتِ معشوق من ایستاده‌اند.

نکته ادبی: «کر و فر» ترکیبی کهن برای نمایشِ شکوه، جلال و رفت‌وآمدهای پرهیمنه است.

حیران ملک در رویشان آب فلک در جویشان ای دل چو اندر کویشان مست آمدی دستی بزن

فرشتگان در برابر این زیبایی‌ها سرگشته و حیران‌اند و آسمان‌ها در پیِ یافتنِ حقیقتِ آن‌ها در جریان هستند. ای دلِ من، حال که به کویِ این زیبایی‌ها راه یافته‌ای و مستِ آن گشته‌ای، به شادی و پایکوبی برخیز.

نکته ادبی: «دستی بزن» در اینجا کنایه از به رقص درآمدن و شور و حالِ قلبی است.

زان ماه روی مه جبین شد چون فلک روی زمین المستغاث ای مسلمین زین نقش های پرفتن

به خاطر آن محبوبِ ماه‌رو و بلندمرتبه، زمین نیز همچون آسمان پرنور و درخشان شده است. ای مسلمانان، از دست این نقش‌ها و جلوه‌های فتنه‌انگیز و دلربا، به فریاد من برسید.

نکته ادبی: «المستغاث» عبارتی عربی به معنای طلب یاری و فریادرسی است که اینجا برای نشان دادنِ شدتِ حالِ عاشق به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تضاد خواب و خور / خواب نداشتن

تأکید بر تفاوت حالت روحانی عاشق با نیازهای طبیعی انسان.

تشبیه چون سرو و گل

تمثیل برای تبیین تغذیه معنوی بدون نیاز به ابزار مادی.

استعاره شهرِ جان

تشبیه جان به شهری که پذیرایِ صور خیال است.

تناقض زاید صورتی... بی مرد و زن

اشاره به زایشِ معنوی و غیرمادیِ تصاویر در عالمِ ذهن.

کنایه دستی بزن

دعوت به شادی و به رقص درآمدن در محضر عشق.