دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۹۸

مولوی
ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من
ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من
خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من
ای شب روان را مشعله ای بی دلان را سلسله ای قبله هر قافله ای قافله سالار من
هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من
چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری تا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من
هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من هم نور نور نور من هم احمد مختار من
هم مونس زندان من هم دولت خندان من والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من
گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من
گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان جان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من
گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شوریدگی و تسلیم عاشق در برابر معشوقی است که هم‌زمان مرشد و هادیِ اوست. شاعر با بهره‌گیری از تصویرهای درخشان، معشوق را سرچشمه‌ی آرامش، روشنایی، ایمان و درمانِ جانِ رنجور خویش می‌داند و مرز میان هویتِ انسانی و الهیِ مخاطب را در می‌نوردد تا به وحدتی وجودی برسد.

فضای حاکم بر این سروده، جوّی سراسر ستایش و اعتراف به درماندگیِ عاشق در برابر عظمتِ معشوق است. در این مسیر، شاعر با استفاده از تلمیحاتِ مذهبی و عرفانی، معشوق را نه تنها یک همراه، بلکه تجسمی از تمامِ انبیای الهی و نمادِ عشقِ مطلق می‌داند که شرطِ رسیدن به او، گذشتن از جان و هستی خویش است.

معنای روان

ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من

ای یار و همراهِ بی‌همتای من که تنها پناهِ من هستی؛ ای دلبر و دلدارِ من که تنها محرمِ راز و غمخوارِ دردهای منی.

نکته ادبی: واژه "زنهار" در اینجا به معنای امان، پناه و پناهگاه به کار رفته است.

ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من

تو برای من در این زمینِ خاکی مانندِ ماهِ درخشانی، و در دلِ تاریکیِ شب، همچون سپیده‌دمِ امیدبخشی؛ تو در لحظه‌های خطر، سپرِ بلای منی و همچون ابری هستی که بر من بارانِ کرم و شیرینی می‌بارد.

نکته ادبی: تضادِ میان تاریکی شب و روشناییِ سحر، کنایه از هدایتگریِ معشوق در گمراهی‌هاست.

خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من

تو با لطافت تمام به جانِ من قدم می‌گذاری و دردهای مرا درمان می‌کنی. تو دین و ایمانِ منی و برای من همچون دریایی هستی که سرشار از گوهرهای گران‌بهاست.

نکته ادبی: "بحر گوهردار" استعاره از وجودِ سرشار از معرفت و کمالِ معشوق است.

ای شب روان را مشعله ای بی دلان را سلسله ای قبله هر قافله ای قافله سالار من

تو برای کسانی که در تاریکیِ شبِ دنیا سرگردانند، همچون مشعلِ راهنما هستی؛ تو زنجیری هستی که دل‌های بی‌قرارِ عاشقان را به بند می‌کشد و قبله‌گاهِ تمامیِ قافله‌های حق‌جویانی و پیشوایِ کاروانِ زندگیِ من هستی.

نکته ادبی: "شبروان" استعاره از سالکانِ طریقِ حقیقت است.

هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من

تو هم راهزنِ دلِ منی و هم راهنمایِ مسیرِ من؛ تو هم ماهِ تابانِ منی و هم سیاره‌ی مشتریِ درخشانِ من؛ تو هم در ظاهر و هم در باطن حضور داری و سرچشمه‌ی عزت و پشت‌گرمیِ منی.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ حضورِ معشوق که هم با "رهزنی" دل را می‌رباید و هم با "رهبری" راه می‌نماید.

چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری تا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من

مانند یوسفِ پیامبر ظاهر می‌شوی که خریدارانِ زیبایی‌اش بی‌شمارند؛ من هم می‌خواهم خریدارِ تو باشم تا با این کار، آتشی از عشقِ تو در بازارِ وجود و جانِ من روشن شود.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و زلیخا و تمنایِ عاشق برای جان‌باختن در راهِ معشوق.

هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من هم نور نور نور من هم احمد مختار من

تو برای من در جایگاهِ موسی بر کوه طور هستی، و برای جان‌های بیمارِ من همچون مسیحِ شفابخشی؛ تو عینِ نورِ روشنایی و در حقیقت همان پیامبرِ برگزیده‌ی من هستی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های موسی، عیسی و پیامبر اسلام برای نشان دادنِ جایگاهِ رفیعِ معشوق.

هم مونس زندان من هم دولت خندان من والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

تو همدمِ من در زندانِ این جهان هستی و عاملِ خوشحالی و سرزندگیِ من؛ سوگند به خدا که ارزشِ وجودِ تو صدها برابر بیش از تمامِ دارایی‌ها و داشته‌های دنیویِ من است.

نکته ادبی: "دولت" در ادبیات کلاسیک به معنای اقبال، خوشبختی و سرنوشتِ نیک است.

گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من

تو به من می‌گویی برخیز و سخن بگو، من می‌پرسم چه بگویم؟ تو می‌گویی بیا و دیگر به دنبالِ دلیل و برهان نباش، ای بنده و عاشقی که دلت را دزدیده‌ام.

نکته ادبی: "طرار" به معنای دزد و کیف‌زن است که در اینجا کنایه از معشوقی است که دلِ عاشق را ربوده است.

گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان جان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من

من می‌گویم که تو گنجینه‌ای بزرگ هستی، تو پاسخ می‌دهی که بله، اما این گنج رایگان به دست نمی‌آید؛ من جانِ خودم را می‌خواهم. من می‌گویم جان که ناچیز است، خواهش می‌کنم بارِ این عشق را بر من سبک کن تا بتوانم آن را بپردازم.

نکته ادبی: مفهومِ "گنجِ شایگان" اشاره به سختیِ راهِ عشق و بهایِ گرانِ رسیدن به معشوق دارد.

گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من

اگر به دنبالِ گنج هستی، باید سر تسلیم فرود آوری و اگر عشق می‌خواهی، باید جان ببخشی؛ پس در صفِ عاشقانِ حقیقی قرار بگیر و عقب‌نشینی نکن، ای کسی که همچون حیدرِ کرار (علی بن ابی‌طالب) شجاع و ثابت‌قدم هستی.

نکته ادبی: "حیدر کرار" استعاره برای دعوتِ مخاطب به شجاعت و پایداری در مسیرِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف، موسی، عیسی، احمد، حیدر کرار

شاعر برای عمق‌بخشی به مفاهیم و نشان دادن جایگاهِ متعالی معشوق، از شخصیت‌های بزرگِ مذهبی و اساطیری بهره گرفته است.

تناقض (پارادوکس) هم رهزنی هم ره بری

شاعر معشوق را همزمان عاملِ گمراهی و ربودنِ دل و عاملِ هدایت می‌داند که نشان‌دهنده‌ی پیچیدگیِ تجربیاتِ عرفانی است.

استعاره بحر گوهردار، مشعله، سپر، گنج

توصیفِ معشوق با واژگانی که تداعی‌گرِ ارزشِ بی‌نهایت و روشنایی‌بخش بودنِ اوست.