دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۹۶

مولوی
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن صد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من
قدر لبم نشناختی با من دغاها باختی اینک چنین بگداختی حیران فی هذا الزمن
ای فتنه ها انگیخته بر خلق آتش ریخته وز آسمان آویخته بر هر دلی پنهان رسن
در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تو در بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن
خاشاک اگر گردان بود از موج جان از جا مرو سرنای خود را گفته تو من دم زنم تو دم مزن
بس شمع ها افروختی بیرون ز سقف آسمان بس نقش ها بنگاشتی بیرون ز شهر جان و تن
ای بی خیال روی تو جمله حقیقت ها خیال ای بی تو جان اندر تنم چون مرده ای اندر کفن
بی نور نورافروز او ای چشم من چیزی مبین بی جان جان انگیز او ای جان من رو جان مکن
گفتم صلای ماجرا ما را نمی پرسی چرا گفتا که پرسش های ما بیرون ز گوش است و دهن
ای سایه معشوق را معشوق خود پنداشته ای سال ها نشناخته تو خویش را از پیرهن
تا جان بااندازه ات بر جان بی اندازه زد جانت نگنجد در بدن شمعت نگنجد در لگن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، گفت‌وگوی عرفانی و عاشقانه‌ای میان سالک و حضرت حق است که در آن، شاعر با بیانی رمزگونه، حقیقتِ هستی و جایگاه ناچیزِ عالمِ مادی در برابرِ عظمتِ الهی را ترسیم می‌کند. در این فضا، انسانِ غافل که خود را در بندِ نقش‌های ظاهری و تعلقاتِ دنیوی گرفتار کرده، دعوت می‌شود تا با چشم‌پوشی از کثرات و وهمیات، به یگانگی و اصالتِ مطلقِ پروردگار نظر افکند.

مضمونِ محوریِ شعر، بازگشت به خویشتنِ حقیقی و گذار از سدِ حواسِ پنج‌گانه است. شاعر تأکید می‌کند که بدونِ پیوند با منبعِ لایزالِ حیات، حیاتِ انسانی چیزی جز مردگی در کالبدی پوشالی نیست و تنها با عبور از این هویتِ ظاهری (پیرهن)، است که جانِ بی‌نهایتِ انسان مجالِ ظهور می‌یابد.

معنای روان

دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن صد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من

دلدارِ من در باغِ هستی گام می‌نهاد و می‌گفت: ای جهان، تو اگرچه حوریان و زیبایی‌های بسیاری در اختیار داری، اما به من بنگر که در این میان تنها یک موجودِ بی‌همتا هستم.

نکته ادبی: «دی» در اینجا به معنای زمانِ گذشته یا اشاره به باغِ هستی است و «حور» نمادِ زیبایی‌های زمینی است.

قدر لبم نشناختی با من دغاها باختی اینک چنین بگداختی حیران فی هذا الزمن

تو قدرِ کلامِ مرا ندانستی و با من از درِ فریب و نیرنگ وارد شدی، اکنون بنگر که چگونه در آتشِ هجران و پشیمانیِ این روزگار می‌سوزی.

نکته ادبی: «دغا» واژه‌ای کهن به معنای فریب‌کاری و خیانت است و «گداختن» استعاره از رنجِ عشق است.

ای فتنه ها انگیخته بر خلق آتش ریخته وز آسمان آویخته بر هر دلی پنهان رسن

ای که آشوب‌ها برانگیختی و بر جانِ مردمان آتشِ عشق افکندی و از آسمانِ بی‌کرانِ خود بر دلِ هر انسان، ریسمانی پنهان برای هدایت یا آزمون آویخته‌ای.

نکته ادبی: «رسن» در اینجا کنایه از پیوندِ میانِ روحِ انسانی و عالمِ بالاست.

در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تو در بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن

در دریای صاف و زلالِ وجودِ تو، کلِ عالمِ هستی همچون خاشاک و موجودی ناچیز است؛ این خاشاک که همان نقش‌های مرد و زن است، در دریای وجودِ تو به رقص درآمده‌اند.

نکته ادبی: «خاشاک» نمادِ ناچیزیِ عالمِ ماده در برابرِ اقیانوسِ بی‌پایانِ حضرتِ حق است.

خاشاک اگر گردان بود از موج جان از جا مرو سرنای خود را گفته تو من دم زنم تو دم مزن

اگر این خاشاکِ هستی به واسطه موجِ حیاتِ تو می‌چرخد، تو از این دگرگونی هراسان مشو؛ بدان که تو تنها سازِ سرنایِ او هستی، پس سکوت کن و اجازه ده که او در تو بدمد و نغمه‌سرایی کند.

نکته ادبی: «دم زدن» در اینجا ایهام دارد: یکی به معنای سخن گفتن و دیگری به معنای حیات‌بخشیِ الهی.

بس شمع ها افروختی بیرون ز سقف آسمان بس نقش ها بنگاشتی بیرون ز شهر جان و تن

تو شمع‌هایِ وجودِ بسیاری را بیرون از سقفِ آسمان‌ها روشن کردی و نقش‌های فراوانی را خارج از محدودیتِ جسم و تن، بر لوحِ هستی نگاشتی.

نکته ادبی: اشاره به آفرینشِ عوالمِ غیبی و فرامادی که از حیطه درکِ حسی خارج است.

ای بی خیال روی تو جمله حقیقت ها خیال ای بی تو جان اندر تنم چون مرده ای اندر کفن

ای که بدونِ تصورِ رویِ تو، تمامِ حقایقِ عالم خیال و وهمی بیش نیستند؛ ای که در غیابِ تو، جان در تنِ من، همچون مرده‌ای است که در کفن پیچیده شده است.

نکته ادبی: تشبیه «جانِ بی‌حضورِ یار» به «مرده در کفن» نشان‌دهنده پوچیِ زندگیِ بدونِ معنویت است.

بی نور نورافروز او ای چشم من چیزی مبین بی جان جان انگیز او ای جان من رو جان مکن

ای چشمِ من، بدونِ نورِ آن نورافروزِ حقیقی، به چیزی منگر و ای جانِ من، بدونِ آن جان‌بخشِ الهی، دعویِ حیات مکن.

نکته ادبی: «جان نکردن» کنایه از نپذیرفتنِ زندگیِ مادی و مجازی است.

گفتم صلای ماجرا ما را نمی پرسی چرا گفتا که پرسش های ما بیرون ز گوش است و دهن

پرسیدم که چرا ماجرایِ ما را جویا نمی‌شوی؟ پاسخ داد که پرسش‌هایِ من از جنسِ کلمات نیست که در گوش و دهن بگنجد، بلکه فراتر از ابزارهایِ حسی است.

نکته ادبی: «صلا» به معنای دعوت و نداست؛ اشاره به این نکته که ارتباط با حق از سنخِ کلامِ بشری نیست.

ای سایه معشوق را معشوق خود پنداشته ای سال ها نشناخته تو خویش را از پیرهن

ای کسی که سایه‌یِ معشوق را با خودِ معشوق اشتباه گرفتی؛ سال‌هاست که خودت را از این لباسِ ظاهری (تن) تشخیص ندادی و حقیقتِ خویش را نشناختی.

نکته ادبی: «پیرهن» استعاره از کالبدِ مادی و هویتِ ظاهریِ انسان است.

تا جان بااندازه ات بر جان بی اندازه زد جانت نگنجد در بدن شمعت نگنجد در لگن

آن‌گاه که جانِ نامتناهیِ حضرتِ دوست بر جانِ محدودِ تو اثر کرد، دیگر گنجایشِ آن در بدنِ مادیِ تو ممکن نیست، همچنان که شمعِ فروزان در ظرفِ کوچکِ لگن نمی‌گنجد.

نکته ادبی: «لگن» استعاره از محدودیتِ ظرفیتِ وجودیِ انسانِ مادی‌گراست.

آرایه‌های ادبی

استعاره خاشاک

اشاره به موجودات و عالمِ ماده که در برابرِ هستیِ بیکرانِ الهی، ناچیز و بی‌مقدارند.

مراعات نظیر گوش و دهن

هماهنگی میانِ اعضایِ حسی برای بیانِ محدودیتِ ابزارِ شناختِ بشری.

تضاد خاشاک و بحر

تقابلِ میانِ موجوداتِ فانی (خاشاک) و وجودِ لایزالِ خداوند (بحر) جهتِ برجسته‌سازیِ تفاوتِ ماهوی.

تمثیل شمع و لگن

توصیفِ ناتوانیِ ظرفِ مادی برایِ جای‌دهیِ نورِ معنویِ بی‌کران.