دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۹۱

مولوی
بویی همی آید مرا مانا که باشد یار من بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من
کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلش هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من
خاصه کنون از جوش او زان جوش بی روپوش او رحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار من
پرده ست بر احوال من این گفتی و این قال من ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من
کو نعره ای یا بانگی اندرخور سودای من کو آفتابی یا مهی ماننده انوار من
این را رها کن قیصری آمد ز روم اندر حبش تا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من
نظاره کن کز بام او هر لحظه ای پیغام او از روزن دل می رسد در جان آتشخوار من
لاف وصالش چون زنم شرح جمالش چون کنم کان طوطیان سر می کشند از دام این گفتار من
اندرخور گفتار من منگر به سوی یار من سینای موسی را نگر در سینه افکار من
امشب در این گفتارها رمزی از آن اسرارها در پیش بیداران نهد آن دولت بیدار من
آن پیل بی خواب ای عجب چون دید هندستان به شب لیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من
امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلم کآمد به میرابی دل سرچشمه انهار من
بر گوش من زد غره ای زان مست شد هر ذره ای بانگ پریدن می رسد زان جعفر طیار من
یا رب به غیر این زبان جان را زبانی ده روان در قطع و وصل وحدتت تا بسکلد زنار من
صبر از دل من برده ای مست و خرابم کرده ای کو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من
این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبر ای هر چه غیر داد او گر جان بود اغیار من
ای دلبر بی جفت من ای نامده در گفت من این گفت را زیبی ببخش از زیور ای ستار من
ای طوطی هم خوان ما جز قند بی چونی مخا نی عین گو و نی عرض نی نقش و نی آثار من
از کفر و از ایمان رهد جان و دلم آن سو رود دوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من
ای طبله ام پرشکرت من طبل دیگر چون زنم ای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من
مهمانیم کن ای پسر این پرده می زن تا سحر این است لوت و پوت من باغ و رز و دینار من
خفته دلم بیدار شد مست شبم هشیار شد برقی بزد بر جان من زان ابر بامدرار من
در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنین ابصار عبرت دیده را ای عبره الابصار من
بس سنگ و بس گوهر شدم بس مومن و کافر شدم گه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار من
روزی برون آیم ز خود فارغ شوم از نیک و بد گویم صفات آن صمد با نطق درانبار من
جانم نشد زین ها خنک یا ذا السماء و الحبک ای گلرخ و گلزار من ای روضه و ازهار من
امشب چه باشد قرن ها ننشاند آن نار و لظی من آب گشتم از حیا ساکن نشد این نار من
هر دم جوانتر می شوم وز خود نهانتر می شوم همواره آنتر می شوم از دولت هموار من
چون جزو جانم کل شوم خار گلم هم گل شوم گشتم سمعنا قل شوم در دوره دوار من
ای کف زنم مختل مشو وی مطربم کاهل مشو روزی بخواهد عذر تو آن شاه باایثار من
روزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست او روزی پریشانی کنی در عشق چون دستار من
کرده ست امشب یاد او جان مرا فرهاد او فریاد از این قانون نو کاسکست چنگش تار من
مجنون کی باشد پیش او لیلی بود دل ریش او ناموس لیلییان برد لیلی خوش هنجار من
دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحر کامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من
زان می حرام آمد که جان بی صبر گردد در زمان نحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من
جان گر همی لرزد از او صد لرزه را می ارزد او کو دیده های موج جو در قلزم زخار من
من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و شش حیرت همی حیران شود در مبعث و انشار من
خواهی بگو خواهی مگو صبری ندارم من از او ای روی او امسال من ای زلف جعدش پار من
خلقان ز مرگ اندر حذر پیشش مرا مردن شکر ای عمر بی او مرگ من وی فخر بی او عار من
آه از مه مختل شده وز اختر کاهل شده از عقده من فارغ شده بی دانش فوار من
بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنم کو صبح مصبوحان من کو حلقه احرار من
پهلو بنه ای ذوالبیان با پهلوان کاهلان بیزار گشتم زین زبان وز قطعه و اشعار من
جز شمس تبریزی مگو جز نصر و پیروزی مگو جز عشق و دلسوزی مگو جز این مدان اقرار من

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در فضایی سرشار از شور و جذبه‌ی عرفانی سروده شده است که در آن شاعر، در پیوند با حقیقتِ مطلق و انوارِ الهی، از خودِ خویش رها شده و در دریای بیکرانِ عشق غرق گشته است. فضای حاکم بر شعر، فضایی است که در آن عقلِ جزئی در برابر نورِ شهود رنگ می‌بازد و شاعر، با قلبی مالامال از شوق و دردِ دوری، زبان به ستایشِ پیرِ راه (شمس تبریزی) و حقیقتِ پنهان در پسِ پرده‌ی هستی می‌گشاید.

مضمونِ اصلیِ اثر، گذار از دویی (ثنویت) به یگانگی و عبور از کثراتِ ظاهری برای رسیدن به وحدتِ حقیقت است. شاعر با بهره‌گیری از نمادها و استعاراتِ غنی، تجربه‌یِ درونیِ خود را از فنا و بقا بیان می‌کند؛ جایی که مرگِ خودخواهی، سرآغازِ حیاتی دوباره و پیوستن به منبعِ لایزالِ انوار است. این غزل دعوتی است برای رهایی از بندِ کلمات و رسیدن به درکِ بی‌واسطه‌یِ حقیقتِ ازلی.

معنای روان

بویی همی آید مرا مانا که باشد یار من بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من

احساس می‌کنم رایحه‌یِ خوشِ حضورِ یار به مشامم می‌رسد، گویی آن محبوبِ باوفا در یادِ من، باده‌یِ لطفِ خویش را جاری کرده است.

نکته ادبی: واژه «مانا» در اینجا به معنای «به گمانم» یا «گویی» به کار رفته است.

کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلش هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من

ای کسی که در دل و جانم منزل داری، چگونه ممکن است یادت از دلِ من بیرون رود؟ تو هر لحظه برای دلِ رنجورِ من، دارویی شفابخش می‌سازی.

نکته ادبی: «معجون» استعاره از انوارِ الهی و لطفِ حق است که شفایِ جانِ بیمار است.

خاصه کنون از جوش او زان جوش بی روپوش او رحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار من

به‌ویژه اکنون که جوششِ بی‌پرده‌یِ عشقِ تو به راه افتاده، رحمتِ الهی همچون رودِ خروشانِ جیحون به دریایِ اسرارِ وجودِ من سرازیر شده است.

نکته ادبی: «جیحون» نمادِ رودِ بزرگ و خروشان و «قلزم» استعاره از دریایِ عمیق و پهناورِ جان است.

پرده ست بر احوال من این گفتی و این قال من ای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من

این گفتار و کلماتِ من، حجابی بر احوالِ باطنی‌ام شده است؛ افسوس که ذهنِ من در برابرِ گلزارِ ضمیر و معرفتِ درونی، همچون خاری بی‌ارزش است.

نکته ادبی: شاعر به ناتوانیِ زبان و عقل در توصیفِ تجربیاتِ عرفانی اشاره دارد.

کو نعره ای یا بانگی اندرخور سودای من کو آفتابی یا مهی ماننده انوار من

کجاست آن فریاد یا نغمه‌ای که شایسته‌یِ این شور و حالِ من باشد؟ کجاست آن خورشید یا ماهی که هم‌ترازِ انوارِ درونیِ من باشد؟

نکته ادبی: پرسش‌های انکاری برای نشان دادنِ عظمتِ حالِ روحانیِ شاعر.

این را رها کن قیصری آمد ز روم اندر حبش تا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من

از این کلماتِ ظاهری بگذر؛ زیرا پادشاهی (شمس) از اقلیمِ معنا به سرزمینِ تاریکِ جسم (حبش) آمده تا زنگارِ فراموشی و کدورت را از آینه‌یِ جانِ من بزداید.

نکته ادبی: استعاره از «قیصر و روم» (عالم معنا و نور) و «حبش» (عالمِ ظلمانی و مادی).

نظاره کن کز بام او هر لحظه ای پیغام او از روزن دل می رسد در جان آتشخوار من

نظاره کن که از جایگاهِ بلندِ یار، هر لحظه پیامی از دریچه‌یِ قلبم به جانِ سوزانِ من می‌رسد.

نکته ادبی: جانِ آتشخوار استعاره از جانی است که در تبِ عشق می‌سوزد.

لاف وصالش چون زنم شرح جمالش چون کنم کان طوطیان سر می کشند از دام این گفتار من

چگونه ادعایِ وصال کنم و جمالِ او را شرح دهم؟ در حالی که طوطیانِ جانم (کلمات و اندیشه‌ها) از دامِ این گفت‌وگویِ محدودِ من می‌گریزند.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان در توصیفِ جمالِ بی‌پایانِ محبوب.

اندرخور گفتار من منگر به سوی یار من سینای موسی را نگر در سینه افکار من

به گفتارِ من نگاه مکن و به دنبالِ یار در سخنم نباش، بلکه به تجلیِ کوه طور و نورِ الهی (سینایِ موسی) در سینه و افکارِ من بنگر.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ حضرت موسی و تجلیِ حق بر کوه طور.

امشب در این گفتارها رمزی از آن اسرارها در پیش بیداران نهد آن دولت بیدار من

امشب در این سخنان، آن یارِ بیدارگرِ من، رمزی از اسرارِ نهان را پیشِ رویِ اهلِ دل و بیداران می‌گذارد.

نکته ادبی: «دولت بیدار» به معنایِ سعادتِ بیداری و آگاهیِ عرفانی است.

آن پیل بی خواب ای عجب چون دید هندستان به شب لیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من

عجب! آن فیلِ مستِ خواب‌زده (نفس) چگونه در شبِ تاریک هندستان (وطنِ اصلی) را دید؟ در این حال، لیلیِ عشق در جانِ مجنون‌وارِ من به طلب و جست‌وجو درآمد.

نکته ادبی: اشاره به حکایتِ فیل در مثنوی و نمادگراییِ هندستان به عنوانِ عالمِ معنا.

امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلم کآمد به میرابی دل سرچشمه انهار من

امشب از سیلابِ اشک و عشق، وجودِ مادی و جسمانی‌ام ویران می‌شود؛ چرا که سرچشمه‌یِ تمامِ نهرهایِ جان، به جایگاهِ دلِ من آمده است.

نکته ادبی: ویرانیِ وجودِ مادی استعاره از فنایِ خودخواهی است.

بر گوش من زد غره ای زان مست شد هر ذره ای بانگ پریدن می رسد زان جعفر طیار من

یار بانگی بر گوشِ جانم زد که هر ذره‌ای از وجودم از آن مست شد؛ اکنون بانگِ پریدن و رهایی از بندِ تن از جانبِ آن روحِ پرنده‌یِ من می‌آید.

نکته ادبی: «جعفر طیار» لقبی است برای حضرت جعفر که در اینجا به عنوانِ استعاره از روحِ رها و پرنده به کار رفته است.

یا رب به غیر این زبان جان را زبانی ده روان در قطع و وصل وحدتت تا بسکلد زنار من

خدایا، جز این زبانِ ناتوان، زبانی روان و گویاتر به جانم ببخش تا در راهِ رسیدن به وحدتِ تو، بندهایِ کفر و دوگانگی (زنار) را بگسلم.

نکته ادبی: «زنار» نمادِ تعلقاتِ مادی و کفرِ عرفانی است که باید بریده شود.

صبر از دل من برده ای مست و خرابم کرده ای کو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من

صبر را از دلم ربوده‌ای و مرا مست و خراب کرده‌ای؛ کجا رفت دانش، بردباری و عقلِ زیرکِ من؟

نکته ادبی: پرسش‌هایِ بیانگرِ ازخودبی‌خود شدنِ عارف.

این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبر ای هر چه غیر داد او گر جان بود اغیار من

ای پسر، این سخن را پنهان کن تا آن سیمین‌بر (محبوب) نشنود؛ چرا که هر چه غیر از اوست، حتی اگر جان باشد، بر من بیگانه است.

نکته ادبی: «سیمبر» استعاره از زیباییِ مطلقِ محبوب.

ای دلبر بی جفت من ای نامده در گفت من این گفت را زیبی ببخش از زیور ای ستار من

ای محبوبِ بی همتا که به زبان نمی‌آیی، خودت به این گفتارِ من با زیورِ جمالت زیبایی ببخش، ای کسی که عیب‌پوشِ منی.

نکته ادبی: «ستار» از اسماء الهی به معنایِ پوشاننده‌یِ عیوب.

ای طوطی هم خوان ما جز قند بی چونی مخا نی عین گو و نی عرض نی نقش و نی آثار من

ای طوطیِ هم‌نفسِ ما، جز قندِ بی‌چونی (مقامِ ذات که فراتر از کیفیت است) چیزی مخواه؛ نه به دنبالِ عین (ذات) باش و نه عرض، نه نقش و نه آثار.

نکته ادبی: اصطلاحاتِ فلسفیِ عین و عرض که در اینجا برای رد کردنِ تعلقاتِ ذهنی به کار رفته‌اند.

از کفر و از ایمان رهد جان و دلم آن سو رود دوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من

جان و دلم از بندِ کفر و ایمان می‌رهد و به آن سو (سویِ حقیقت) می‌رود؛ اگر غیر از این عشق، پیشه‌یِ من باشد، همان جهنم است.

نکته ادبی: فراتر رفتن از دوقطبی‌هایِ شرعی و رسیدن به ساحتِ عشقِ محض.

ای طبله ام پرشکرت من طبل دیگر چون زنم ای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من

ای که ظرفِ وجودِ من از شکرِ تو پر است، چرا باید به جایِ دیگر روی آورم؟ هر شکنِ زلفِ تو، صدها نافه و عطار (عطرِ روحانی) برایِ من است.

نکته ادبی: «طبله» ظرفی کوچک برای نگهداریِ عطر.

مهمانیم کن ای پسر این پرده می زن تا سحر این است لوت و پوت من باغ و رز و دینار من

ای پسر، برایم ضیافتِ روحانی برپا کن و این سازِ عشق را تا سحر بنواز؛ این تنها دارایی، باغ و دینارِ من در دنیاست.

نکته ادبی: «لوت و پوت» به معنایِ توشه و اندوخته است.

خفته دلم بیدار شد مست شبم هشیار شد برقی بزد بر جان من زان ابر بامدرار من

دلِ خفته‌ام بیدار شد و مستیِ شبانه‌ام به هوشیاری بدل گشت؛ برقی از آن ابرِ پربارِ رحمت بر جانم زد.

نکته ادبی: «ابر بامدرار» استعاره از بارانِ رحمتِ الهی که پیوسته می‌بارد.

در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنین ابصار عبرت دیده را ای عبره الابصار من

در تمامِ ادوارِ گذشته، عشقی چنین دیده نشده است؛ ای دیدگانِ عبرت‌بین، این عظمت را بنگرید.

نکته ادبی: اشاره به بی‌پیشینه بودنِ این تجربه‌یِ عرفانی.

بس سنگ و بس گوهر شدم بس مومن و کافر شدم گه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار من

بسیار تغییر کردم، گاه سنگ و گاه گوهر شدم، گاه مؤمن و گاه کافر شدم؛ در این آمد و شدها و تکرارها، مدام در حالِ دگرگونی بودم.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ تکاملیِ روح در مراحلِ مختلفِ هستی.

روزی برون آیم ز خود فارغ شوم از نیک و بد گویم صفات آن صمد با نطق درانبار من

روزی از بندِ خود رها می‌شوم و از نیک و بدِ دنیا می‌گذرم؛ آنگاه با زبانی که در باطن دارم، صفاتِ آن خدایِ بی‌نیاز (صمد) را می‌ستایم.

نکته ادبی: «صمد» اشاره به خداوندِ بی‌نیاز.

جانم نشد زین ها خنک یا ذا السماء و الحبک ای گلرخ و گلزار من ای روضه و ازهار من

جانم با این حرف‌ها آرام نمی‌گیرد؛ ای خدایِ آسمان‌ها و ستارگان، ای گلرخ و گلزارِ من و ای باغِ زیبایِ هستیِ من.

نکته ادبی: «یا ذا السماء و الحبک» اشاره به صفاتِ جلالی و جمالیِ حق.

امشب چه باشد قرن ها ننشاند آن نار و لظی من آب گشتم از حیا ساکن نشد این نار من

امشب چه اهمیتی دارد که قرن‌ها بگذرد؟ آن آتشِ عشقِ الهی هرگز خاموش نمی‌شود؛ من از حیا آب شدم، اما این آتشِ درونم ساکن نشد.

نکته ادبی: تضادِ آب و آتش برای نشان دادنِ شدتِ عشق.

هر دم جوانتر می شوم وز خود نهانتر می شوم همواره آنتر می شوم از دولت هموار من

هر لحظه جوان‌تر و در خویش نهان‌تر می‌شوم؛ به یمنِ آن دولتِ هموار (راهِ روشن)، مدام در حالِ صیرورت و دگرگونی‌ام.

نکته ادبی: «آنتر می‌شوم» به معنایِ رسیدن به مقامِ «آنِ» عرفانی (حضور).

چون جزو جانم کل شوم خار گلم هم گل شوم گشتم سمعنا قل شوم در دوره دوار من

چون جزوی از جانم به کل پیوست، خارِ من گل شد؛ من که «سمعنا» (شنیدیم) بودم، در این چرخه‌یِ دوار به «قل» (بگو) تبدیل شدم.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ روح از نیستی به هستیِ مطلق.

ای کف زنم مختل مشو وی مطربم کاهل مشو روزی بخواهد عذر تو آن شاه باایثار من

ای که در حالِ کف‌زدن و طربی، سست مشو و ای مطربِ جانِ من، کاهلی مکن؛ چرا که آن شاهِ کریم، عذرِ تو را خواهد پذیرفت.

نکته ادبی: تشویقِ روح به استمرار در مسیرِ عشق.

روزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست او روزی پریشانی کنی در عشق چون دستار من

روزی سرمستِ او می‌شوی، روزی دستِ او را می‌بوسی و روزی در عشقِ او چنان پریشان می‌شوی که همچون دستارِ من می‌گردی.

نکته ادبی: «دستار» نمادِ آشفتگی و درهم‌ریختگی در راهِ عشق.

کرده ست امشب یاد او جان مرا فرهاد او فریاد از این قانون نو کاسکست چنگش تار من

امشب یادِ او دلم را فرهادوار (مشتاقانه) اسیر کرد؛ فریاد از این نوایِ تازه که سیم‌هایِ چنگِ وجودم را پاره می‌کند.

نکته ادبی: «فرهاد» نمادِ عاشقِ بی‌قرار و کوهکنِ سختی‌ها.

مجنون کی باشد پیش او لیلی بود دل ریش او ناموس لیلییان برد لیلی خوش هنجار من

مجنون در برابرِ او چه جایگاهی دارد؟ لیلی همان دلِ ریشِ من است؛ لیلیِ خوش‌سیرتِ من، نام و آوازه‌یِ تمامِ لیلی‌هایِ افسانه‌ای را برد.

نکته ادبی: برتریِ عشقِ حقیقی بر عشق‌هایِ اسطوره‌ای و مجازی.

دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحر کامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من

ای پسر، دستِ پدر (پیرِ راه) را بگیر و تا سحر با او وفا کن، چرا که من امشب در شراره‌هایِ آن ابرِ آتشبارِ عشق می‌سوزم.

نکته ادبی: «پدر» استعاره از راهنما و پیرِ طریقت.

زان می حرام آمد که جان بی صبر گردد در زمان نحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من

آن میِ معرفت بر همگان حرام است، چون جان تابِ آن را ندارد و زحلِ نحس (موانعِ مادی) هرگز به دیدگانِ روشنِ من راه نمی‌یابد.

نکته ادبی: «زحل» در نجومِ قدیم نحس و مانع‌تراش تلقی می‌شد.

جان گر همی لرزد از او صد لرزه را می ارزد او کو دیده های موج جو در قلزم زخار من

اگر جان از هیبتِ او می‌لرزد، به صد لرزه می‌ارزد؛ مگر نه اینکه در دریایِ وجودِ من، دیدگانِ امواجِ خروشان وجود دارد؟

نکته ادبی: «زخار» به معنایِ پرشور و خروشان.

من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و شش حیرت همی حیران شود در مبعث و انشار من

من تا قیامت او را می‌ستایم؛ ای که فراتر از اعداد و حواسِ پنج‌گانه هستی، حیرت در برابرِ تجلیِ تو حیران می‌ماند.

نکته ادبی: «پنج و شش» کنایه از حواسِ پنج‌گانه و جهاتِ شش‌گانه (عالمِ ماده).

خواهی بگو خواهی مگو صبری ندارم من از او ای روی او امسال من ای زلف جعدش پار من

چه بخواهی بگو و چه نخواهی، من لحظه‌ای طاقتِ دوری‌اش را ندارم؛ او رویِ امروزِ من و زلفِ پیچیده‌اش خاطره‌یِ دیروزِ من است.

نکته ادبی: «پارسالی» به معنایِ سالِ گذشته.

خلقان ز مرگ اندر حذر پیشش مرا مردن شکر ای عمر بی او مرگ من وی فخر بی او عار من

مردم از مرگ می‌گریزند، اما برایِ من در پیشگاهِ او، مردن شیرین است؛ زندگیِ بدونِ او برایم مرگ و فخرِ بدونِ او برایم ننگ است.

نکته ادبی: تغییرِ نگاهِ عارف به مفهومِ مرگ (از نیستی به وصال).

آه از مه مختل شده وز اختر کاهل شده از عقده من فارغ شده بی دانش فوار من

آه از اخترانی که در گردون مختل شده‌اند، آه از عقده‌ای که از آن رهایی یافته‌ام و بی‌دانشِ جوشانِ خود حیرانم.

نکته ادبی: «فوار» به معنایِ جوشان و خروشان.

بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنم کو صبح مصبوحان من کو حلقه احرار من

من بر گردِ قطبِ عالمِ امکان می‌گردم و با ستارگان خلوت می‌کنم؛ کجاست صبحِ آگاهی و کجاست حلقه‌یِ آزادگانِ درگاهِ او؟

نکته ادبی: «قطب» استعاره از ولی و راهنمایِ الهی.

پهلو بنه ای ذوالبیان با پهلوان کاهلان بیزار گشتم زین زبان وز قطعه و اشعار من

ای سخنور، در کنارِ پهلوانانِ (اهلِ دل) بنشین؛ من از این کلمات و اشعارِ ناتوان بیزار گشته‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ حالِ درونی بر قال (سخن).

جز شمس تبریزی مگو جز نصر و پیروزی مگو جز عشق و دلسوزی مگو جز این مدان اقرار من

جز از شمسِ تبریزی سخن مگو، جز از نصر و پیروزیِ عشق مگو، جز از دلسوزی و محبت مگو؛ جز این‌ها، هیچ اقرار و سخنی را از من مپذیر.

نکته ادبی: اشاره‌یِ مستقیم به نامِ پیر و مرادِ شاعر (شمس تبریزی) به عنوانِ سرچشمه‌یِ حقیقت.

آرایه‌های ادبی

استعاره جیحون

تشبیه رحمتِ الهی به رودِ خروشان و پهناور جیحون برای نشان دادنِ کثرت و خروشِ آن.

تلمیح سینای موسی

اشاره به داستانِ حضرت موسی و کوه طور برای تبیینِ جایگاهِ تجلیِ نورِ الهی در قلبِ عارف.

ایهام و نماد زنگار

نمادِ آلودگی‌هایِ دنیوی و گناه که آینه‌یِ قلب را کدر می‌کند و نیاز به صیقلِ عشق دارد.

تناقض (پارادوکس) مردن شکر

مرگ که معمولاً امری ناخوشایند است، در دیدگاهِ عارف به دلیلِ رسیدن به وصالِ یار، شیرین و مطلوب جلوه می‌کند.

مراعات نظیر طبل، عطار، نافه

مجموعه‌ای از واژگان که در حوزه‌یِ ابزارِ خوشبویی و موسیقی قرار دارند و به غنایِ موسیقاییِ کلام می‌افزایند.