دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۸۹

مولوی
ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان
نک ساربان برخاسته قطارها آراسته از ما حلالی خواسته چه خفته اید ای کاروان
این بانگ ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس هر لحظه ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان
زین شمع های سرنگون زین پرده های نیلگون خلقی عجب آید برون تا غیب ها گردد عیان
زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران
ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان
هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان
تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان
اندر کشاکش های او نوش است ناخوش های او آب است آتش های او بر وی مکن رو را گران
در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او از حیله بسیار او این ذره ها لرزان دلان
ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان
تخم دغل می کاشتی افسوس ها می داشتی حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان
ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان
در من کسی دیگر بود کاین خشم ها از وی جهد گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان
در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان
بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، دعوتی پرشور و عرفانی به بیداری و گذار از خوابِ غفلتِ دنیوی به سوی حقیقتِ هستی است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ کاروان و کوچ، مرگ را نه پایان، بلکه آغازِ سفری به سوی وطنِ اصلی (لامکان) می‌داند و مخاطب را به رهایی از بندهای تعلقاتِ مادی فرا می‌خواند.

در این متن، عالمِ ماده همچون خوابی گران و دنیای ابدی همچون بیداریِ حقیقی تصویر شده است. شاعر با زبانی حماسی و در عین حال عارفانه، از مخاطب می‌خواهد که با درکِ ناپایداریِ این جهان، خود را برای بازگشت به آغوشِ حضرت دوست آماده کند و از ستیزه‌جویی‌هایِ بیهوده دست بردارد.

معنای روان

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

ای رهروان راه عشق، زمان کوچ از این جهان خاکی فرا رسیده است. ندای آماده‌باش برای سفر (طبل رحیل) از سوی عالمِ غیب به گوش جانم می‌رسد.

نکته ادبی: طبل رحیل استعاره از ندای مرگ یا هشداری برای ترک وابستگی‌های دنیوی است.

نک ساربان برخاسته قطارها آراسته از ما حلالی خواسته چه خفته اید ای کاروان

بنگر که ساربان (مرگ یا تقدیر) برخاسته و کالاها را آماده کرده است؛ او از ما برای سفر طلب حلالیت می‌کند، ای کاروانیان چرا در خواب غفلت مانده‌اید؟

نکته ادبی: نک مخفف اینک، به معنای اکنون یا تماشا کن است.

این بانگ ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس هر لحظه ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان

این صداها که از جلو و عقب به گوش می‌رسد، نوای زنگِ کاروان و بانگِ کوچ است که لحظه‌به‌لحظه ما را به سوی عالمِ بی‌مکان (خداوند) می‌کشد.

نکته ادبی: لامکان اشاره به مقامِ الهی است که فراتر از ابعادِ مادی و مکانِ فیزیکی است.

زین شمع های سرنگون زین پرده های نیلگون خلقی عجب آید برون تا غیب ها گردد عیان

از دلِ این ستارگانِ در حالِ افول و این آسمانِ نیلگون، مخلوقاتی شگفت‌انگیز پدیدار می‌شوند تا اسرارِ عالمِ غیب آشکار گردد.

نکته ادبی: شمع‌های سرنگون کنایه از ستارگانی است که در هنگامِ صبح یا دگرگونی عالم، نورشان افول می‌کند.

زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران

ای انسان، این چرخِ گردون (دنیا) تو را در خوابی سنگین فرو برده است؛ وای بر این عمرِ ناپایدار و هشدار که از این خوابِ غفلت بیدار شوی.

نکته ادبی: چرخ دولابی استعاره از گردشِ روزگار و تحولاتِ پی‌درپی و تکرار شونده است.

ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان

ای دل، به سوی معشوق حرکت کن و ای یار، به سوی یارش بشتاب؛ ای پاسبان (نفس آگاه)، بیدار باش که شایسته نیست نگهبانِ کاروانِ جان، در خواب باشد.

نکته ادبی: پاسبان در اینجا نمادِ هوشیاری و مراقبتِ نفس بر حواسِ پنج‌گانه است.

هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان

از هر سو نورِ آگاهی و صداهای تکاپو شنیده می‌شود، گویی امشب این جهانِ مادی، آبستنِ زایشی بزرگ است تا جهانی جاودان پدید آید.

نکته ادبی: تشبیه جهان به موجودی حامله که در حال زایش حقیقت است، برای نشان دادنِ انتقال از ماده به معنا.

تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان

تو که در آغاز خاک بودی و اکنون صاحب دل و آگاهی شدی، و از نادانی به مقامِ عقل رسیدی؛ همان کسی که تو را چنین رشد داد، اکنون تو را با کمالِ اشتیاق به سوی خود می‌خواند.

نکته ادبی: کش‌کشان به معنای با حالتی که گویی به اجبار اما مشتاقانه در حالِ کشیده شدن به سمتی هستی.

اندر کشاکش های او نوش است ناخوش های او آب است آتش های او بر وی مکن رو را گران

در کشمکش‌های این مسیر، حتی ناخوشی‌ها و سختی‌هایش نیز شیرین است؛ آتش‌هایش در حقیقت آبِ گوارا هستند، پس در برابر این راه مقاومت نکن و چهره در هم مکش.

نکته ادبی: آب است آتش‌هایش متناقض‌نمایی (پارادوکس) است که سختی‌های راهِ حق را برای سالک، آرام‌بخش توصیف می‌کند.

در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او از حیله بسیار او این ذره ها لرزان دلان

کارِ او نفوذ به جان و شکستنِ توبه‌های ظاهری است؛ از مکر و شگفتی‌های بی‌شمارِ اوست که تمامِ ذراتِ هستی لرزان و بی‌قرارند.

نکته ادبی: ذره‌ها لرزان کنایه از هیبتِ الهی است که تمامِ جهان را در جنبش و تپش قرار داده است.

ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان

ای کسی که با غرور و ریش‌خند ادعای بزرگی و ریاست می‌کنی؛ تا کی می‌خواهی سرکشی کنی؟ در برابر حقیقت تسلیم شو، وگرنه تو را با قهر و اجبار (مانند خم کردنِ کمان) به تسلیم وا می‌دارند.

نکته ادبی: تشبیه به کمان کنایه از شکسته شدنِ غرورِ منیت در برابرِ قدرتِ لایزال الهی است.

تخم دغل می کاشتی افسوس ها می داشتی حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان

تو که بذرِ فریب و ریا می‌کاشتی و همواره حسرت می‌خوردی و حقیقتِ حق را هیچ و نیستی می‌پنداشتی، اکنون نتیجه‌ی عملت را ببین.

نکته ادبی: قلتبان واژه‌ای تند برای نکوهشِ سالکِ دروغین که حقیقت را نادیده گرفته است.

ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان

ای که به پستی خو گرفته‌ای، تو شایسته‌ی کاه و علف و جایگاه‌های تاریک و حقیر هستی؛ تو مایه‌ی شرمساری برای اصل و تبارِ خودت هستی.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (خر، کاه، چاه) در برابرِ جایگاهِ رفیعِ انسانی برای تحقیرِ نفسِ اماره.

در من کسی دیگر بود کاین خشم ها از وی جهد گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان

خشم و تندی‌هایی که از من سر می‌زند، از آنِ خودم نیست بلکه کسی دیگر (خداوند) در من است که این چنین خشم می‌ورزد؛ اگر آبِ سوزان می‌بیند، بدان که از آتشِ الهی است.

نکته ادبی: اشاره به فنای فی‌الله که در آن، کنش‌های سالک از اراده‌ی شخصی تهی شده و اراده‌ی الهی بر او حاکم است.

در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان

من در دستانم سنگی ندارم که به کسی پرتاب کنم و با کسی سرِ جنگ ندارم؛ من با هیچ‌کس در ستیز نیستم زیرا درونم همچون گلستانی سرشار از صلح و زیبایی است.

نکته ادبی: کنایه از آرامشِ درونی و رهایی از تعلقاتِ خصمانه‌ی دنیوی.

پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان

بنابراین، خشمِ من نیز از سرچشمه‌ای دیگر (عالمِ ماوراء) است؛ من بر آستانه‌ی میانِ دنیای مادی و عالمِ غیب نشسته‌ام و ناظرِ هر دو جهانم.

نکته ادبی: آستان اشاره به مقامِ واسطگی یا جایگاهِ سالکِ عارف که میانِ خلق و حق ایستاده است.

بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان

بر آستانه‌ی درگاهِ آن کسی نشسته‌ام که بی آنکه حرفی بزند، گوینده‌ی تمامِ حقایق است؛ این اشاره و رمز کافی است، دیگر سخن نگو و زبان در کام بکش.

نکته ادبی: ناطقِ اخرس (گویایِ خاموش) پارادوکسِ زیبایی است که توصیف‌گرِ ذاتِ خداوند است که بی‌کلام، حقیقت را در دل‌ها جاری می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره طبل رحیل

تشبیه ندای مرگ یا ضرورتِ تحول به بانگِ دهلِ کاروان که دستورِ حرکت می‌دهد.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) آب است آتش‌های او

ترکیبِ دو مفهومِ متضاد برای نشان دادنِ اینکه سختی‌های راهِ عشق در باطن، مایه‌ی حیات و آرامش است.

تشبیه چرخ دولابی

تشبیه گردشِ دنیا به چرخِ چاه که مدام در حالِ بالا و پایین رفتن و تکرار است.

کنایه خواب گران

کنایه از غفلت و ناآگاهیِ عمیق نسبت به حقایقِ هستی.

آرایه ایهام ناطقِ اخرس

اشاره به خداوند که بدونِ زبان و کلام، حقیقت را به جانِ سالکان می‌آموزد.