دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۸۸

مولوی
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خانه ها تو قفل با دندانه ها تا چند چینی دانه ها دام اجل کردت زبون
شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشین زین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون
برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی دستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آن ها کنون
ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخ فرزند و اهل و خانه ات از خانه کردندت برون
کو عشرت شب های تو کو شکرین لب های تو کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون
کو صرفه و استیزه ات بر نان و بر نان ریزه ات کو طوق و کو آویزه ات ای در شکافی سرنگون
کو آن فضولی های تو کو آن ملولی های تو کو آن نغولی های تو در فعل و مکر ای ذوفنون
این باغ من آن خان من این آن من آن آن من ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون
کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدن کو حمله ها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون
هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تو نابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون
امروز ضربت ها خوری وز رفته حسرت ها خوری زان اعتقاد سرسری زان دین سست بی سکون
زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا زان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون
چون آینه باش ای عمو خوش بی زبان افسانه گو زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تذکاری کوبنده و صریح در باب ناپایداری حیات مادی و حتمیتِ رویارویی با مرگ است. شاعر با زبانی وعظ‌گونه، مخاطب را از دلبستگی به زر و زیور، جاه‌طلبی‌های پوچ و غرورِ برخاسته از تمکن دنیوی برحذر می‌دارد و بر بی‌اعتباریِ تمامی داشته‌های ظاهری در آستانه فنا تأکید می‌ورزد.

مفهوم بنیادین اثر، دعوت به بیداری و ترک تعلقات کاذب است. در این دیدگاه، مرگ نه یک پایانِ وحشتناک، بلکه ترازویی است که تمامی امتیازات ساختگی انسان را در هم می‌شکند و او را به حقیقتِ عریانِ هستی بازمی‌گرداند؛ از این رو، شاعر خواننده را به سکوتِ متفکرانه و رهایی از مستیِ غرور فرا می‌خواند تا برای مواجهه با ابدیت آماده شود.

معنای روان

تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون

تا کی می‌خواهی با سرگرم شدن به لذت‌های دنیوی و موسیقی، از مرگ فرار کنی؟ بدان که سرانجام، تو را به اجبار به سوی پروردگارت بازمی‌گردانند.

تا کی زنی بر خانه ها تو قفل با دندانه ها تا چند چینی دانه ها دام اجل کردت زبون

تا کی با قفل و بستن درها به دنبالِ حفظِ دارایی‌های دنیوی هستی و برای به‌دست‌آوردنِ مالِ بیشتر تلاش می‌کنی؟ بدان که دامِ مرگ، تو را در نهایت ناتوان و گرفتار خواهد کرد.

شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشین زین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون

دورانِ سواری بر اسب‌های گران‌قیمت با زین‌های نقره‌کوب گذشت؛ اکنون باید بر مرکب چوبین (تابوت) سوار شوی. بر جنازه‌ای که تو را به گور می‌برد زین بگذار و ببین که این دنیای پست، چگونه تو را فریب داد.

برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون

لباس‌های فاخر خود را از تن بیرون کن و در کفن تسلیمِ مرگ شو؛ از باغ و بستانِ زندگی دست بشوی و در آغوشِ خاک و خونِ آرامگاه بیارام.

دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی دستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آن ها کنون

آن زمان که دزدانه چشمک می‌زدی، با زیبارویان هم‌نشین بودی و با شادی دست‌افشانی می‌کردی، اکنون کجاست؟ دیگر هیچ نشانی از آن دوران و آن کبر و غرور باقی نمانده است.

ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخ فرزند و اهل و خانه ات از خانه کردندت برون

ای که به پاکان و پارسایان با تحقیر نگاه می‌کردی، امروز هنگام مرگ، فکِ تو را بسته‌اند (نشانه مردن) و فرزندان و خانواده‌ات تو را از خانه بیرون کرده‌اند.

کو عشرت شب های تو کو شکرین لب های تو کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون

آن شب‌نشینی‌های عیاشی و آن لب‌های خندان و شیرین‌سخن کجاست؟ آن هوش و ذکاوتی که با آن می‌توانستی حتی ماه را مسحور کنی و افسون بخوانی، اکنون چه شد؟

کو صرفه و استیزه ات بر نان و بر نان ریزه ات کو طوق و کو آویزه ات ای در شکافی سرنگون

کجاست آن خسیس‌بازی‌ها و جروبحث‌هایت بر سرِ نان و خرده‌نان؟ آن گردنبندها و زیورآلاتی که به خود می‌آویختی چه شد؟ اکنون در شکافِ قبر، سرنگون و بی‌چیز افتاده‌ای.

کو آن فضولی های تو کو آن ملولی های تو کو آن نغولی های تو در فعل و مکر ای ذوفنون

آن دخالت‌های بیجا، دلتنگی‌های بی‌مورد و نیرنگ‌های زیرکانه‌ات در انجامِ کارها، ای کسی که مدعیِ فنون و مهارت‌های بسیاری بودی، اکنون کجاست؟

این باغ من آن خان من این آن من آن آن من ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون

همواره می‌گفتی این باغ من است و آن خانه از آنِ من؛ اکنون که دارایی‌هایت به اندازه هفتاد من ارزش داشت، چه شد که ارزشت از یک کاه هم کمتر شده است؟

کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدن کو حمله ها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون

کجاست آن فخر فروختن‌ها و تحقیر کردن دیگران و دست دراز کردن برای کتک زدن و آن عصبانیت و قرمزیِ چهره از خشمِ دیوانه‌وار؟

هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تو نابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون

هرگز یک شب را تا صبح در حال توبه و سوزِ دل سپری نکردی و هیچ‌گاه از خالقِ مرگ و هستی، مهربانی و الفتی طلب نکردی.

امروز ضربت ها خوری وز رفته حسرت ها خوری زان اعتقاد سرسری زان دین سست بی سکون

امروز ضربه‌های مرگ را می‌خوری و برای گذشته‌ات حسرت می‌خوری؛ همه این‌ها به خاطرِ اعتقادِ سطحی و دینداریِ سست و ناپایداری است که داشتی.

زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا زان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون

آن حسرت‌ها به خاطرِ وفادار نبودن به عهد الهی، بیگانگی با خدا و آن چون و چرا کردن‌های بیجا و انکارآمیز با پیامبران است که مدام می‌پرسیدی چرا چنین شد و چنان شد.

چون آینه باش ای عمو خوش بی زبان افسانه گو زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون

ای عمو (دوست من)، همچون آینه باش؛ در عینِ سکوت، حقایق را بازگو کن، چرا که وقتی سختی‌های مرگ و معاد پیش می‌آید، مستیِ غرور و خودخواهی از بین می‌رود.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرکب چوبین

اشاره به تابوت که به کنایه از مرکبی برای سفر آخرت یاد شده است.

تضاد ارغوان و ارغنون با انا الیه راجعون

تضاد میان مظاهر لذت و عیش مادی با حقیقتِ گریزناپذیرِ بازگشت به سوی خداوند.

تشبیه چون آینه باش

دعوت انسان به پاکی و انعکاس حقایق در عینِ سکوت و بی‌آلایشی.

ایهام زنخ

به معنای چانه و در اینجا کنایه از بستن فکِ میت پس از مرگ، و در عین حال اشاره به استهزا و دست انداختن دیگران در گذشته.

تکرار کو... کو...

استفاده از تکرار برای تأکید بر زوالِ ناگهانی و پوچیِ داشته‌های دنیوی.