دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۷۵

مولوی
گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم گر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم
عبس وجها سندی کان سناه مددی کل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم
زنده نباشد دل من گر به مهش دل ندهم عقل ندارد سر من گر ز نباتش نچرم
مبسمه بلبلنی عابسه زلزلنی ما شطه شیبنی غیبته الف هرم
گر کژی آرم سوی او همچو کمان تیر خورم ور هنر آرم سوی او عرضه کنم بی هنرم
بارحتی فکرته هیجنی قلقلنی قمت اطوف سکرا مغتنما حول حرم
گر پی رایش نروم باد گسسته رگ من ور سوی بحرش نروم باد شکسته گهرم
ظلت به مقتنیا مرتزقا مجتنیا نخله خلد نبتت وسط ریاض و ارم
چونک شکارش نشوم خواجه یقین دان که سگم چون پی اسپش ندوم خواجه یقین دان که خرم
کنت ثقیلا کسلا خففنی جذبته نمت علی قارعه عاصفنی سیل عرم
گفتم بسته ست دلم گفت منم قفل گشا گفتم کشتی تو مرا گفت من از تو بترم
رو سخن کار مگو کز همه آزاد شدم رو سخن خار مگو چون همه گل می سپرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، چکیده‌ای از غلیان روحی و تسلیم مطلق عاشق در برابر معشوقی است که مرزهای میان خرد و جنون را درنوردیده است. شاعر با بهره‌گیری از زبانی دوزبانه (فارسی و عربی)، فضایی عرفانی و شورانگیز خلق کرده که در آن هویت عاشق در هویت معشوق مستهلک شده و هرگونه حرکت، گفتار و اندیشه‌ای تنها در سایه‌ی اراده‌ی آن یارِ یگانه معنا می‌یابد.

درونمایه اصلی این ابیات، بیانِ ضرورتِ پیوند با معشوق برای بقای حیات معنوی است. شاعر معتقد است که بدونِ حضورِ آن حقیقتِ برتر، نه دل زنده می‌ماند و نه عقل پایداری می‌کند. این اثر به شکلی نمادین، مسیرِ گذار از «منِ محدود» به سوی «ماهِ مطلق» را ترسیم می‌کند که در آن، تمامیِ رنج‌ها و سختی‌های راه، مقدمه‌ای برای رسیدن به آن حقیقتِ ازلی و ابدی است.

معنای روان

گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم گر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم

اگر تو با من با ترش‌رویی رفتار کنی، من رنجِ این دوری را به جای دیگری می‌برم. اگر تو شرابِ عشقی، من جامِ آن هستم و اگر تو با تندی برخورد می‌کنی، من با تمامِ وجود آن را پذیرا می‌شوم.

نکته ادبی: ترش‌رویی کنایه از قهر معشوق است. در زبانِ عرفانی، جامِ شراب نمادِ ظرفیتِ روح برای پذیرشِ فیضِ الهی است.

عبس وجها سندی کان سناه مددی کل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم

چهره‌ی درهم‌کشیده او، رازی است که برای من است و درخششِ آن، یاری‌رسانِ من است. هر هوایی که او در سر دارد و هر راهی که می‌پیماید، برای من زیبا و کریمانه است.

نکته ادبی: این بیت عربی به تفسیرِ فیضِ پنهان در قهرِ معشوق اشاره دارد؛ یعنی حتی در نگاهِ تندِ معشوق نیز خیر و زیبایی نهفته است.

زنده نباشد دل من گر به مهش دل ندهم عقل ندارد سر من گر ز نباتش نچرم

اگر دلم را به معشوقی که همچون ماه درخشان است نسپارم، آن دل، مرده‌ای بیش نیست و اگر از شیرینی کلامش بهره‌مند نشوم، عقل و هوش در سر نخواهم داشت.

نکته ادبی: نبات در اینجا استعاره از شیرینیِ کلام و فیضِ معشوق است. تشبیه معشوق به ماه، دلالت بر زیبایی و هدایت‌گری او دارد.

مبسمه بلبلنی عابسه زلزلنی ما شطه شیبنی غیبته الف هرم

لبخندش مرا زنده می‌کند و چهره درهم‌کشیده‌اش مرا می‌لرزاند. هیچ‌چیز مثلِ دوری و غیبتِ او مرا پیر و فرسوده نمی‌کند.

نکته ادبی: این بیت عربی، نوساناتِ روحی عاشق در برابرِ تغییراتِ حالِ معشوق را بیان می‌کند که از شدتِ دلبستگی نشات می‌گیرد.

گر کژی آرم سوی او همچو کمان تیر خورم ور هنر آرم سوی او عرضه کنم بی هنرم

اگر در مسیرِ او کژی و انحرافی داشته باشم، همچون تیر، موردِ اصابتِ قهر او قرار می‌گیرم و اگر بخواهم هنری از خود نشان دهم، در برابرِ کمالِ او بی‌هنر جلوه می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره‌ی کمان و تیر، به تنبیه و تأدیبِ عاشق توسطِ معشوق اشاره دارد که برای اصلاحِ سلوکِ اوست.

بارحتی فکرته هیجنی قلقلنی قمت اطوف سکرا مغتنما حول حرم

فکرِ او در صبحگاه مرا برمی‌انگیزد و بی‌قرارم می‌کند، تا جایی که در حالِ مستی، با شور و شوق در گرداگردِ حرمِ کوی او می‌چرخم.

نکته ادبی: اشاره به طوافِ عارفانه؛ کلمه سکرا (مستی) استعاره از شورِ درونی و بی‌خودیِ عاشق در حضورِ معشوق است.

گر پی رایش نروم باد گسسته رگ من ور سوی بحرش نروم باد شکسته گهرم

اگر به دنبالِ راهنماییِ او نروم، همچون کسی که رگ‌هایش گسسته است، حیاتم به پایان می‌رسد و اگر به سوی دریایِ لطفِ او نروم، گوهرِ وجودم شکسته و بی‌ارزش می‌شود.

نکته ادبی: باد گسسته رگ، تعبیری استعاری برای مرگ و زوالِ معنوی. بحر، استعاره از بی‌کرانگیِ لطفِ معشوق است.

ظلت به مقتنیا مرتزقا مجتنیا نخله خلد نبتت وسط ریاض و ارم

در پناهِ او مانده‌ام، روزی می‌گیرم و بهره می‌برم؛ چرا که او همچون نخلِ جاودانه‌ای است که در میانِ باغ‌هایِ بهشتیِ وجودِ من روییده است.

نکته ادبی: ارم، نمادِ باغی اساطیری و بهشتی است. نخلِ خلد، استعاره از وجودِ پایدار و ابدیِ معشوق در جانِ عاشق است.

چونک شکارش نشوم خواجه یقین دان که سگم چون پی اسپش ندوم خواجه یقین دان که خرم

ای خواجه، به یقین بدان که اگر شکارِ عشقِ او نشوم، وجودم ارزشِ سگی بیش ندارد و اگر در پیِ مرکبِ او نباشم، همچون خری بی‌شعور خواهم بود.

نکته ادبی: تشبیه خود به سگ و خر، بیانگرِ تواضعِ مطلق و نفیِ منیت در برابرِ عظمتِ معشوق است.

کنت ثقیلا کسلا خففنی جذبته نمت علی قارعه عاصفنی سیل عرم

من سنگین‌دل و تنبل بودم، اما نیرویِ جذبِ او مرا سبک‌بار کرد. در حالی که بر سرِ راهِ او خوابیده بودم، سیلِ خروشانِ رحمتش مرا با خود برد.

نکته ادبی: سیلِ عرم، اشاره‌ای قرآنی به سیلی ویرانگر و عظیم دارد که در اینجا استعاره از غلبه‌ی قدرتِ عشق و رحمتِ الهی است.

گفتم بسته ست دلم گفت منم قفل گشا گفتم کشتی تو مرا گفت من از تو بترم

گفتم دلم بسته است و قفل شده، گفت من خود کلیدِ گشایش هستم. گفتم تو مرا کشتی و نابود کردی، گفت مقامِ من از تو بسیار برتر و بالاتر است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ شکایتِ عاشق و پاسخِ معشوق، نشان‌دهنده‌ی دیالکتیکِ میانِ نیاز و بی‌نیازی است.

رو سخن کار مگو کز همه آزاد شدم رو سخن خار مگو چون همه گل می سپرم

دیگر از سخنانِ بیهوده مگو که من از همه‌چیز رها و آزاد شده‌ام. از سخنانِ تلخ و ناخوشایند سخن مگو، چرا که من اکنون در مسیری گام برمی‌دارم که سراسر گل است.

نکته ادبی: سخنِ کار (سخنِ بیهوده/دنیوی) در برابرِ گل (کمالات و زیبایی‌های معنوی) تضادِ معناییِ زیبایی ایجاد کرده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد و تناقض لبخندش مرا زنده می‌کند و چهره درهم‌کشیده‌اش مرا می‌لرزاند

تضادِ میانِ مبسم (لبخند) و عابس (ترش‌رویی) برای نشان دادنِ نوسانِ حالاتِ عاشق در اثرِ برخوردِ معشوق.

استعاره نخلِ خلد

تشبیه وجودِ معشوق به درختی جاودانه در باغِ بهشت برای بیانِ ابدیت و خیرِ محض بودنِ او.

تمثیل سیلِ عرم

به کارگیریِ واژه‌ای تاریخی-قرآنی برای توصیفِ شدّتِ جذبِ معشوق که همچون سیلی بنیان‌کن، خودِ کاذبِ عاشق را با خود می‌برد.

تلمیح اِرَم

اشاره به شهرِ اساطیری ارم که نمادِ بهشتِ زمینی و باغِ بی‌نظیر است.