دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۷۲

مولوی
چند گهی فاتحه خوانت کنم از پس آن شاه جهانت کنم
پیر شدی در غم ما باک نیست پیر بیا تا که جوانت کنم
هیچ غم جان مخور ار جان برفت بگلر لشکرگه جانت کنم
آنچ محال است تصور دهم وجه محالیش بیانت کنم
ره دهمت تا به اصول اصول راه چه باشد که چنانت کنم
گر چه کلیمی همه در اعتراض کشف کنم خضر زمانت کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری سرشار از حال و هوای عرفانی و سلوک معنوی است که در آن، مرشد یا حضرت حق، سالکِ خسته و دلسوخته را مخاطب قرار می‌دهد و او را به عبور از محدودیت‌های دنیوی و رسیدن به قلمروِ حقیقت فرامی‌خواند.

مضمون محوریِ این ابیات، وعده‌ی تحولِ درونی و باززایی روحانی است. شاعر با زبانی حماسی و اطمینان‌بخش، نوید می‌دهد که اگر سالک از دلبستگی‌های دنیوی و قالب‌های ذهنیِ محدودکننده دست بشوید، به مقامی از معرفت و پادشاهیِ درونی خواهد رسید که عقلِ جزئی و استدلالی آن را محال می‌پندارد.

معنای روان

چند گهی فاتحه خوانت کنم از پس آن شاه جهانت کنم

اگر مدتی را به سوگواری و گذر از منیتِ خود سپری کردی، باکی نیست؛ چرا که پس از این مرحله از نیستی، تو را به مقام پادشاهیِ جهانِ معنا می‌رسانم.

نکته ادبی: فاتحه خواندن کنایه از پایانِ چیزی یا مرگِ اختیاری (فنا) است.

پیر شدی در غم ما باک نیست پیر بیا تا که جوانت کنم

اگر در مسیرِ عشقِ ما فرسوده و پیر گشتی، اهمیتی ندارد؛ به سوی من بیا تا با اکسیرِ محبت، شادابی و جوانیِ جاودانه را به تو ارزانی دارم.

نکته ادبی: تضاد میان پیریِ جسمانی و جوانیِ روحانی، نمادِ باززایی در سلوک است.

هیچ غم جان مخور ار جان برفت بگلر لشکرگه جانت کنم

اگر جانِ خاکی و فانی‌ات را در این راه از دست دادی، اندوهگین مباش؛ زیرا من تو را به فرماندهی و سروریِ لشکرگاهِ جانِ ابدی می‌رسانم.

نکته ادبی: استعاره از فدایِ جان برای رسیدن به حیاتِ برتر و حقیقتِ هستی.

آنچ محال است تصور دهم وجه محالیش بیانت کنم

آنچه که عقلِ منطقی، تصورِ آن را غیرممکن و محال می‌داند، من به تو می‌نمایانم و راهِ رسیدن به آن امورِ فراتر از درکِ بشری را برایت روشن می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ شهود که در آن، محدودیت‌های عقلی کنار می‌رود.

ره دهمت تا به اصول اصول راه چه باشد که چنانت کنم

تو را تا سرچشمه‌ی اصلی و بنیادینِ تمامِ حقایق هدایت می‌کنم؛ دیگر سخن گفتن از راه و طریق چه معنایی دارد؟ تو را به چنان مقامی می‌رسانم که خود، عینِ مقصد باشی.

نکته ادبی: اصولِ اصول، اشاره به مقامِ توحیدِ مطلق و ذاتِ الهی دارد.

گر چه کلیمی همه در اعتراض کشف کنم خضر زمانت کنم

گرچه همچون کلیم (حضرت موسی) در طلبِ دانش، به چون و چرا و اعتراض می‌پردازی، من پرده از اسرار برمی‌دارم و تو را به مقامِ خضرِ زمان می‌رسانم که صاحبِ علمِ لدنّی و باطنی است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی و خضر، تقابلِ شریعت (عقل ظاهر) و حقیقت (عرفان باطن) را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح کلیمی و خضر زمان

اشاره به داستان حضرت موسی و خضر در قرآن کریم که تمثیلی از برتریِ دانشِ لدنی و شهودی بر دانشِ ظاهری و استدلالی است.

تناقض (پارادوکس) پیر بیا تا که جوانت کنم

جمع میان پیری و جوانی که به تحولِ وجودی و بازگشت به فطرتِ پاک اشاره دارد.

استعاره لشکرگه جان

جان به مثابه‌ی یک سرزمین یا پادشاهی در نظر گرفته شده که سالک قرار است بر آن فرمانروایی کند.