دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۶۸

مولوی
چند قبا بر قد دل دوختم چند چراغ خرد افروختم
پیر فلک را که قراریش نیست گردش بس بوالعجب آموختم
گنج کرم آمد مهمان من وام فقیران ز کرم توختم
حاصل از این سه سخنم بیش نیست سوختم و سوختم و سوختم
بر مثل شمعم من پاکباز ریختم آن دخل که اندوختم
بس که بسی نکته عیسی جان در دل و در گوش خر اسپوختم
بس که اذا تم دنا نقصه تا بنگوید صنم شوخ تم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، توصیفِ سیرِ سلوک و سفرِ درونی انسانی است که از دایره‌ عقل‌ورزی و تلاش‌های فکریِ دنیوی عبور کرده و به وادیِ بی‌خودی و فنا در عشق رسیده است. شاعر در این قطعه، گام‌به‌گام از کسبِ دانش و آراستنِ خویش آغاز می‌کند، اما سرانجام درمی‌یابد که تمامِ این اندوخته‌ها در برابر شعله‌ی سوزانِ عشق، ناچیز است.

فضای کلی اثر، سرشار از یک تجربیه‌ی عرفانی است که در آن «سوختن» و رهایی از بندِ «منِ خویشتن»، تنها راهِ رسیدن به حقیقتِ مطلق محسوب می‌شود. در واقع، شاعر به این باور رسیده است که کمالِ هر چیز، آغازِ زوالِ آن است و تنها راهِ بقا، فنا شدن در آتشِ عشق است.

معنای روان

چند قبا بر قد دل دوختم چند چراغ خرد افروختم

برای رسیدن به خواسته دل و آراستنِ آن، تلاش‌های بسیاری کردم و چراغِ عقل و آگاهی را در وجودم روشن کردم تا مسیر را بیابم.

نکته ادبی: «قبا بر قد دوختن» کنایه از آماده‌سازی و زمینه‌چینی برای رسیدن به مقصود است. «چراغ خرد» اضافه استعاری است.

پیر فلک را که قراریش نیست گردش بس بوالعجب آموختم

آن‌قدر در پیچ‌وخم‌های روزگار که هیچ ثباتی ندارد تأمل کردم که گویی اکنون دیگر من به این فلکِ بی‌قرار، شیوه‌های گردش و چرخشِ عجیبش را آموخته‌ام.

نکته ادبی: «پیر فلک» تشخیص (جان‌بخشی) است. «بوالعجب» به معنای بسیار شگفت‌انگیز است.

گنج کرم آمد مهمان من وام فقیران ز کرم توختم

گنجِ بخشندگی به سراغ من آمد و مهمانِ جانم شد؛ من نیز با بهره‌گیری از این سخاوتِ الهی، توانستم نیازِ نیازمندان و دردمندان را برطرف کنم.

نکته ادبی: «گنج کرم» نمادِ فیضِ الهی است. «توختن» در اینجا به معنای به‌دست‌آوردن یا پرداختن است.

حاصل از این سه سخنم بیش نیست سوختم و سوختم و سوختم

حاصلِ تمامِ آن آموخته‌ها و تلاش‌ها برای من بیش از این سه کلمه نیست: سوختم، سوختم و سوختم؛ که نشان‌دهنده‌ی غلبه‌ی عشق بر تمامِ دانش‌های پیشین است.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ «سوختم» علاوه بر تاکید، نشان‌دهنده تداومِ دردِ عشق و فنای کامل است.

بر مثل شمعم من پاکباز ریختم آن دخل که اندوختم

من همچون شمعی بی‌پروا هستم که از خود می‌گذرد و هر چه را که در طول عمر جمع کرده و اندوخته بودم، در راهِ عشق فدا کردم و از دست دادم.

نکته ادبی: «پاکباز» به معنای کسی است که در راه عشق، همه چیز (حتی جان) را فدا می‌کند. «دخل» به معنای درآمد و اندوخته‌های دنیوی است.

بس که بسی نکته عیسی جان در دل و در گوش خر اسپوختم

بسیار نکاتِ الهی و عیسی‌وار (که زنده کننده جان‌هاست) به گوشِ کسانی که فهم و درکِ اندکی داشتند، آموختم و در جانشان کاشتم.

نکته ادبی: «عیسی‌جان» اشاره به دمِ مسیحایی و حکمت‌های حیات‌بخش دارد. «خر» استعاره از انسان‌های نادان و غافل است.

بس که اذا تم دنا نقصه تا بنگوید صنم شوخ تم

آن‌قدر بر این حقیقت که «هرگاه چیزی به کمال رسد، زوال آن نزدیک می‌شود» اندیشیدم، تا اینکه آن «منِ» مغرور و بتِ خودپرستی در درونم، کاملاً سوخت و نابود شد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل عربی «إذا تمّ الأمر دنا نقصه». «صنم شوخ» کنایه از نفسِ اماره و خودپرستی است که با «سوختن» در مصراع قبل، جناس و ایهام دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره چراغ خرد

عقل و آگاهی به چراغی تشبیه شده که راهِ تاریک را روشن می‌کند.

تشبیه بر مثل شمعم من پاکباز

شاعر خود را در فداکاری و فنا شدن، به شمعی تشبیه کرده که با سوختن، روشنی می‌بخشد.

تضاد عیسی جان / خر

تقابل میان کلامِ متعالی و حیات‌بخش (عیسی) با جهل و نادانی (خر).

تلمیح اذا تم دنا نقصه

اشاره به حکمتِ مشهورِ عرفانی مبنی بر اینکه کمالِ هر چیز، مقدمه‌ی زوالِ آن است.

جناس و ایهام شوخ تم

ایهام میان «شوخ» (زیبایِ مغرور/نفس) و «شوختم» (سوختم) که به معنای نابودیِ نفس اشاره دارد.