دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۵۹

مولوی
اه چه بی رنگ و بی نشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحر بی کران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بی سود و بی زیان که منم
گفتم ای جان تو عین مایی گفت عین چه بود در این عیان که منم
گفتم آنی بگفت های خموش در زبان نامده ست آن که منم
گفتم اندر زبان چو درنامد اینت گویای بی زبان که منم
می شدم در فنا چو مه بی پا اینت بی پای پادوان که منم
بانگ آمد چه می دوی بنگر در چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم من نادره بحر و گنج و کان که منم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، جستاری عمیق و عارفانه درباره حقیقتِ وجودیِ انسان و رابطه آن با ذاتِ هستی است. شاعر در پیِ آن است که از بندِ 'خودیِ' محدود و تعاریفِ ظاهری رها شود و به مقامِ 'فنا' برسد؛ جایی که مرزهایِ میانِ عاشق و معشوق، و من و جهان، در دریایِ بی‌کرانِ حقیقت ذوب می‌گردد.

در فضایِ این شعر، ذهنِ خواننده از بندِ دوگانگی‌هایی همچون دنیا و آخرت، سود و زیان، و سکوت و سخن رها می‌شود. شاعر با تکیه بر حضورِ پیر و مرادِ خود (شمس)، به جایگاهی دست می‌یابد که در آن، حقیقتِ مطلق نه در واژه‌ها، بلکه در حضوری بی‌آلایش، ساکت و در عین حال لبریز از معنا متجلی می‌شود.

معنای روان

اه چه بی رنگ و بی نشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم

آه، چه شگفت‌آور است که منِ حقیقیِ من، از هر رنگ و نشان و ویژگیِ ظاهری پاک و خالی است. کی پیش خواهد آمد که بتوانم خودِ واقعی‌ام را آن‌گونه که هستم، بدونِ حجابِ اوهام، تماشا کنم؟

نکته ادبی: بی‌رنگی و بی‌نشانی، کنایه از مقامِ اطلاق و تجردِ روح از تعلقاتِ مادی است.

گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم

از من خواستی که اسرارِ نهان را آشکار کنم، اما مگر در این مقامِ فنا و نیستی که من در آن غرق شده‌ام، جایی برایِ 'میان' (مرکز یا واسطه) باقی مانده است که بخواهم چیزی را در آن عرضه کنم؟

نکته ادبی: در اصطلاحِ عرفانی، 'میان' می‌تواند اشاره به کثرت و جهانِ مادی داشته باشد که در برابرِ وحدتِ وجود، رنگ می‌بازد.

کی شود این روان من ساکن این چنین ساکن روان که منم

چه زمانی این روحِ ناآرامِ من به آرامش و سکونِ مطلق خواهد رسید؟ روحی که با وجودِ این‌همه بی‌آرامی، در حقیقت از جنسِ سکون و آرامشِ ازلی است.

نکته ادبی: تضاد میانِ 'روانِ ساکن' و 'بی‌قراریِ ذاتیِ روح'، بیانگرِ پارادوکسِ عرفانیِ سکون در عینِ حرکت است.

بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحر بی کران که منم

دریایِ وجودِ من، در خودِ خویش غرق شد و به عمقِ خود رسید. چه دریایِ شگفت‌انگیز و بی‌کرانی هستم من که در نهایتِ استقلال، در خویشتنِ خود مستغرق است.

نکته ادبی: غرق شدنِ بحر در خویش، استعاره‌ای از استغنایِ عارف و بازگشتِ کل به خود است.

این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دو گم شد در آن جهان که منم

مرا به جستجویِ این دنیا و آن دنیا وادار نکن؛ چرا که هر دویِ این‌ها در آن جهانِ وسیع و حقیقتِ متعالی که من به آن دست یافته‌ام، گم و بی‌معنا شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به عبور از ثنویت (دوگانگیِ دنیا و آخرت) و رسیدن به وحدتِ مطلق.

فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بی سود و بی زیان که منم

همانندِ عدم و نیستی، از هرگونه سود و زیانِ دنیوی آزاد و فارغ هستم. چه هستیِ شگفت‌انگیزی دارم که از هرگونه نفع و ضررِ مادی بری است.

نکته ادبی: عدم در اینجا به معنایِ نیستیِ ممدوح (فنا) است که عارف را از قید و بندِ علایق رها می‌سازد.

گفتم ای جان تو عین مایی گفت عین چه بود در این عیان که منم

به او (حق/شمس) گفتم: ای جانِ من، تو همان حقیقتِ وجودِ منی. او پاسخ داد: در این جایگاه که من آشکار و هویدا هستم، سخن گفتن از 'عین' و حقیقتِ جداگانه چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: عین به معنایِ ذات و حقیقت است. تکیه بر تجلیِ عیانِ حق که نیازی به تعریف ندارد.

گفتم آنی بگفت های خموش در زبان نامده ست آن که منم

پرسیدم آیا تو همان هستی؟ (پاسخی که در پی‌اش بودم)، گفت: ساکت باش و خاموش؛ حقیقتی که من هستم، در قالبِ تنگِ کلمات و زبان نمی‌گنجد.

نکته ادبی: اشاره به عجزِ زبان از توصیفِ ذاتِ الهی که در عرفانِ مولانا بسیار کلیدی است.

گفتم اندر زبان چو درنامد اینت گویای بی زبان که منم

گفتم: از آنجا که تو در قالبِ زبان و کلام نمی‌گنجی، پس چقدر عجیب و شگفت‌آور است که تو همین گوینده‌یِ بی‌زبانی هستی که از درونِ من سخن می‌گوید.

نکته ادبی: پارادوکسِ گویایِ بی‌زبان، بیانگرِ الهامِ درونی است که نیاز به ابزارِ مادیِ سخن ندارد.

می شدم در فنا چو مه بی پا اینت بی پای پادوان که منم

در مسیرِ فنا و نیستی، همچون ماه که بدونِ پا در آسمان حرکت می‌کند، گام برمی‌داشتم. چه شگفت است این مسافرِ بی‌پا که من هستم (اشاره به طی‌الارضِ روحی).

نکته ادبی: پادوان به معنایِ پیاده‌رو یا کسی است که با پا می‌رود، تضادِ آن با ماه (که بدون پا در حرکت است) نشان‌دهنده سلوکِ بی‌واسطه و روحانی است.

بانگ آمد چه می دوی بنگر در چنین ظاهر نهان که منم

از غیب صدایی آمد که: چرا این‌چنین با عجله می‌دوی و جستجو می‌کنی؟ نگاه کن به این ظاهرِ آشکار که در حقیقت همان نهانِ من است.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ ظاهر و باطن؛ اینکه حقیقتِ پنهان، در همین جلوه‌هایِ آشکارِ هستی حضور دارد.

شمس تبریز را چو دیدم من نادره بحر و گنج و کان که منم

هنگامی که شمسِ تبریزی را (به عنوانِ آینه تمام‌نمایِ حقیقت) مشاهده کردم، دریافتم که من خود همان دریایِ کمیاب، همان گنجِ پنهان و همان معدنِ بی‌پایانِ هستی‌ام.

نکته ادبی: شمس تبریز در اینجا نمادِ پیرِ کامل و تجلیِ ذاتِ حق است که عارف را به خودشناسیِ نهایی می‌رساند.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (تناقض) گویایِ بی‌زبان / دریایِ بی‌کران / بی‌پایِ پادوان

استفاده از مفاهیمِ متضاد برای بیانِ حقیقتی که از درکِ منطقِ معمولی خارج است و به شهودِ عرفانی نیاز دارد.

استعاره بحر

استعاره از گستردگیِ روح و هستیِ بیکرانِ انسان که در آینه الهی بازتاب یافته است.

تکرار (ردالصدر) که منم

تکرارِ عبارتِ 'که منم' در پایانِ مصراع‌ها، علاوه بر ایجادِ موسیقی، بر محوریتِ پرسشگریِ 'خود' تأکید دارد.

تلمیح شمس تبریز

اشاره به پیر و مرادِ مولانا که نمادِ کمال و حقیقتِ مطلق است.