دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۵۷

مولوی
همتم شد بلند و تدبیرم جز به پیش تو من نمی میرم
تو دهانم گرفته ای که خموش تو دهان گیر و من جهان گیرم
زان ز عالم ربوده ام حلقه که به دست توست زنجیرم
پیر ما را ز سر جوان کرده ست لاجرم هم جوان و هم پیرم
چون گشاد من از کمان تو است راست رو خصم دوز چون تیرم
با گشادت چه جای تیر و کمان هر دو را بشکنم بنپذیرم
دیدن غیر تو نفاق بود من نه مرد نفاق و تزویرم
با من آمیختی چو شکر و شیر چون شکر در گداز از آن شیرم
طاقتم طاق شد ز جفتی خویش درمیفکن دگر به تأخیرم
درد تأخیر چون برآرد دود بررود تا اثیر تأثیرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده‌ها نمایانگرِ سیر و سلوک عاشق در مسیرِ فنایِ اراده‌ در برابر اراده‌ی معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی عمیق، از جایگاهِ خود به عنوانِ ابزارِ دستِ حق سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه پیوندِ روحی با محبوب، تمامیِ قید و بندهای دنیوی و دوگانگی‌هایِ ذهنی را از میان برمی‌دارد.

در این فضا، عاشق به مقامی رسیده است که همه‌ی کنش‌های او، بازتابی از مشیتِ محبوب است. این اثر بیانگرِ اوجِ بی‌تابیِ روح برای وصال و تجربه‌ی یگانگی است؛ حالتی که در آن، عاشق از دایره‌ی «من» خارج شده و در وجودِ مطلقِ محبوب، ذوب و حل می‌شود.

معنای روان

همتم شد بلند و تدبیرم جز به پیش تو من نمی میرم

اراده‌ام بسیار بلند و استوار شد و به مرتبه‌ای رسیدم که جز در مسیر عشقِ تو، هرگز به هیچ هدفِ دیگری تن نمی‌دهم و جان نمی‌بازم.

نکته ادبی: بلندهمتی در متون عرفانی اشاره به قطعِ طمع از ماسوی‌الله و توجه به امر متعالی دارد.

تو دهانم گرفته ای که خموش تو دهان گیر و من جهان گیرم

تو ای محبوب، سخن را بر دهانم بسته‌ای تا خاموش باشم؛ اما در عین حال، چنان قدرتی به من داده‌ای که اگر اراده کنم، می‌توانم جهان را با کلام و اراده‌ام تسخیر کنم.

نکته ادبی: پارادوکس میان خاموشی و جهان‌گیری نشان‌دهنده‌ی قدرتِ حاصل از سکوتِ عارفانه است.

زان ز عالم ربوده ام حلقه که به دست توست زنجیرم

من از تعلقاتِ این جهان رها شده‌ام، چرا که جانم با حلقه‌ی زنجیرِ عشقِ تو دربند شده است و این اسارت در عشق تو، عینِ رهایی از جهان است.

نکته ادبی: حلقه در عرفان نمادِ بندگیِ عاشق و پیوند با سلسله‌ی اولیاست.

پیر ما را ز سر جوان کرده ست لاجرم هم جوان و هم پیرم

عشقِ تو پیرانه‌سر، وجودم را دوباره زنده و پرطراوت کرده است؛ از این‌رو من هم‌زمان هم پیرِ آزموده هستم و هم جوانِ پرشور و سرزنده.

نکته ادبی: اشاره به تجربه‌ی روحانی که زمانِ تقویمی را درنوردیده و پیریِ جسم را با جوانیِ روح جمع کرده است.

چون گشاد من از کمان تو است راست رو خصم دوز چون تیرم

از آنجا که گشایشِ کارِ من و حرکتِ من از سویِ اراده‌ی توست، پس همانندِ تیری که از کمان رها می‌شود، با اطمینان به سمتِ دشمنِ نادانی و خودپرستی می‌روم و او را از پای درمی‌آورم.

نکته ادبی: استعاره‌ی تیر و کمان برای تبیینِ رابطه‌ی فاعلِ حقیقی (خدا) و مفعول (عاشق).

با گشادت چه جای تیر و کمان هر دو را بشکنم بنپذیرم

وقتی به مقامِ حضورِ تو و گشایشِ کاملِ روحی می‌رسم، دیگر ابزارهای مادی (مانند تیر و کمان) معنایی ندارند؛ پس هر دو را در هم می‌شکنم و بی‌واسطه به تو می‌پیوندم.

نکته ادبی: تجاوز از مقامِ اسباب و علل به مقامِ توحید محض.

دیدن غیر تو نفاق بود من نه مرد نفاق و تزویرم

دیدنِ هر چیزی جز تو، نوعی دوگانه‌بینی و نفاق است؛ و من مردِ این نفاق و دورویی نیستم و تنها حقیقتِ واحد را می‌بینم.

نکته ادبی: نفاق در اینجا به معنای شرکِ خفی و دیدنِ غیر در برابرِ خداست.

با من آمیختی چو شکر و شیر چون شکر در گداز از آن شیرم

وجودِ من با وجودِ تو چنان در هم آمیخته است که گویی شکر و شیر در هم حل شده‌اند؛ من در این وحدت، در تو ذوب شده‌ام.

نکته ادبی: استعاره‌ای کلاسیک برای تبیینِ اتحادِ عاشق و معشوق (حلول یا اتحاد).

طاقتم طاق شد ز جفتی خویش درمیفکن دگر به تأخیرم

تحملِ دوری و فاصله از تو برایم تمام شده است؛ پس دیگر مرا با تأخیر و انتظار در این حالِ نیمه‌کاره رها مکن.

نکته ادبی: طاقت طاق شدن کنایه از لبریز شدنِ کاسه‌ی صبر است.

درد تأخیر چون برآرد دود بررود تا اثیر تأثیرم

وقتی دردِ ناشی از تأخیر و دوری، وجودم را می‌سوزاند و دودی از این سوزش برمی‌خیزد، این ناله تا بالاترین آسمان‌ها نیز اثر می‌گذارد.

نکته ادبی: اثیر در نجومِ قدیم به بالاترین لایه‌ی آسمان‌ها گفته می‌شد که کنایه از نفوذِ دعایِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) هم جوان و هم پیرم

جمع میان دو صفت متضاد برای نشان دادنِ تحولِ روحیِ حاصل از عشق.

استعاره شکر و شیر

تمثیلی برای یگانگیِ عاشق و معشوق که تفکیک‌ناپذیرند.

کنایه گشاد من از کمان تو است

اینکه اراده و حرکتِ عاشق، نتیجه‌ی قدرتِ معشوق است.

مراعات نظیر تیر و کمان

هم‌نشینی واژگانی که در یک حوزه‌ی معناییِ مشترک (سلاح) قرار دارند.