دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۵۴

مولوی
آتشی از تو در دهان دارم لیک صد مهر بر زبان دارم
دو جهان را کند یکی لقمه شعله هایی که در نهان دارم
گر جهان جملگی فنا گردد بی جهان ملک صد جهان دارم
کاروان ها که بار آن شکر است من ز مصر عدم روان دارم
من ز مستی عشق بی خبرم که از آن سود یا زیان دارم
چشم تن بود درفشان از عشق تا کنون جان درفشان دارم
بند خانه نیم که چون عیسی خانه بر چارم آسمان دارم
شکر آن را که جان دهد تن را گر بشد جان جان جان دارم
آنچ داده ست شمس تبریزی ز من آن جو که من همان دارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ حالِ عرفانیِ عارفی است که در آتش عشق الهی می‌سوزد و در عین حال، این سرّ بزرگ را در نهانخانه‌ی دل پنهان داشته است. فضای حاکم بر شعر، فضایی است که در آن مرزهای عالم ماده درنوردیده شده و شاعر از دریچه‌ی نگاهی متعالی، جهانِ خاکی را کوچک و ناچیز می‌بیند. او خود را متصل به حقیقتی می‌داند که فراتر از نیستی و هستیِ ظاهری است.

درونمایه‌ی اصلی، گذار از تعلقات دنیوی و دستیابی به گنجینه‌های معنوی است که از جهانِ غیب به سوی انسانِ عاشق سرازیر می‌شود. شاعر با تکیه بر اتصالِ خویش به پیر و مرشد خود، به چنان استغنایی دست یافته که جهانِ فانی در نظرش ارزشی ندارد و تنها حقیقتِ جاودانه‌ی الهی که در وجودش متبلور شده، اصالت دارد.

معنای روان

آتشی از تو در دهان دارم لیک صد مهر بر زبان دارم

عشقی آتشین از تو در وجودم شعله‌ور است که گویی در دهانم آتشی دارم، اما با این حال صدها مُهر خاموشی بر لبانم زده‌ام تا این رازِ سرّی فاش نشود.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای نشان و قفل و بست است که کنایه از رازپوشی و حفظِ اسرارِ عاشقانه دارد.

دو جهان را کند یکی لقمه شعله هایی که در نهان دارم

شعله‌های عشقی که در درون پنهان دارم، چنان عظیم و پرتوان است که می‌تواند هر دو جهان (دنیا و آخرت) را مانند یک لقمه ببلعد و در خود محو کند.

نکته ادبی: لقمه کردن استعاره‌ای برای بلعیدن و بی‌ارزش دانستنِ هستی در برابر عظمتِ عشق است.

گر جهان جملگی فنا گردد بی جهان ملک صد جهان دارم

اگر تمامِ این جهان هستی نابود شود و به نیستی بگراید، من آن‌چنان ثروتِ معنوی در درون دارم که گویی صاحب صدها جهانِ دیگر هستم.

نکته ادبی: فنا در اینجا اشاره به مفهومِ عرفانیِ فنای فی‌الله و بی‌اعتباریِ عالمِ ظاهر دارد.

کاروان ها که بار آن شکر است من ز مصر عدم روان دارم

کاروان‌هایی که بارِ آن‌ها شکرِ معرفت و شیرینیِ حقیقت است، همگی از دیارِ نادیدنی‌ها (عالم عدم) به سوی من در حرکت‌اند.

نکته ادبی: مصر عدم استعاره از عالم غیب و دنیای فراسویِ ماده است که سرچشمه‌ی الهاماتِ شاعر است.

من ز مستی عشق بی خبرم که از آن سود یا زیان دارم

من چنان از شرابِ عشق مست و بی‌خود شده‌ام که اصلاً متوجه نیستم در این راه چه سود و زیانی نصیبم می‌شود و اصلاً این موضوع برایم اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: مستی در ادبیات عرفانی نمادِ رهایی از عقلِ جزئی و غرق شدن در حق است.

چشم تن بود درفشان از عشق تا کنون جان درفشان دارم

چشمان ظاهریِ من پیش از این از عشق می‌درخشید، و اکنون جان و روح من چنان به نورِ عشق آغشته شده که وجودم درخشان گشته است.

نکته ادبی: درفشان به معنای تابان و درخشان است و تکرار آن بر شدتِ این تجلیِ نوری دلالت دارد.

بند خانه نیم که چون عیسی خانه بر چارم آسمان دارم

من در بندِ خانه‌ی دنیوی نیستم؛ چرا که مانند حضرت عیسی که در آسمان چهارم جای دارد، جایگاهِ حقیقی و معنویِ من نیز در آسمان‌های بلندِ معرفت است.

نکته ادبی: تلمیحی است به باورهای کهن نجومی و عرفانی که جایگاه عیسی مسیح را آسمان چهارم می‌دانستند.

شکر آن را که جان دهد تن را گر بشد جان جان جان دارم

سپاس و ستایش خدایی را که به این تن، جان می‌بخشد؛ حتی اگر این جانِ خاکی از میان برود، من همچنان به جانِ جانان (خداوند) متصلم.

نکته ادبی: جانِ جان در ادبیات عرفانی اصطلاحی است برای ذاتِ اقدس الهی که جان‌بخشِ همه‌ی جان‌هاست.

آنچ داده ست شمس تبریزی ز من آن جو که من همان دارم

هر آنچه شمس تبریزی به من بخشیده و آموخته است، اگر طالبِ آن هستی، از من طلب کن؛ زیرا من دقیقاً همان حقیقت را در خود دارم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی مقامِ اتحاد و آینه‌گیِ مرید در برابر مرشدِ کامل است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتشی

تشبیه عشق به آتش که هم می‌سوزاند و هم نورافشانی می‌کند.

تلمیح چون عیسی / چارم آسمان

اشاره به داستان‌های آسمانی و جایگاه عیسی مسیح در متون کهن.

اغراق دو جهان را کند یکی لقمه

بزرگ‌نماییِ قدرتِ عشق که فراتر از ابعادِ هستی است.

پارادوکس (متناقض‌نما) مصر عدم

آمیختن دو مفهوم متضاد؛ عدم (نیستی) به عنوان سرزمینی آباد (مصر) که منبع خیرات است.