دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۵۳

مولوی
آمدم باز تا چنان گردم که چو خورشید جمله جان گردم
سر خم رحیق بگشایم سرده بزم سرخوشان گردم
عشرت اکنون علم به صحرا زد من چو فکرت چرا نهان گردم
باغ خلد است جان من تا من قره العین باغبان گردم
برنگردم به گرد خود چون قطب گرد قطبان چو آسمان گردم
چون شبم روز گشت ای سلطان فارغ از بام و پاسبان گردم
کان زرم نیم زر محدود که پی سنگ امتحان گردم
تن زن از هی هی شبانانه پادشاهم چرا شبان گردم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عارفانه برای خروج از خودِ محدود و رسیدن به آگاهیِ بیکرانِ الهی است. شاعر در این قطعه، گویی پس از دوره‌ای از غفلت یا جدایی، دوباره به سوی حقیقت بازگشته تا با رسیدن به مقام فنا و بقا، همچون خورشید، سراسر هستی را با جانِ خویش روشن سازد.

در فضای این شعر، مفهوم «رهایی» از تعلقات دنیوی و گذار از رتبه‌های پایینِ وجودی به سوی کمالِ مطلق به چشم می‌خورد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌هایی چون «زر»، «باغ» و «خورشید»، از جایگاهِ رفیعِ انسانِ عاشق سخن می‌گوید که دیگر نیازی به تکیه‌گاه‌های ظاهری و آزمون‌های مادی ندارد و به مقامی از آرامش و پادشاهیِ معنوی دست یافته است.

معنای روان

آمدم باز تا چنان گردم که چو خورشید جمله جان گردم

دوباره به سوی آن مقامِ پیشین بازگشتم تا چنان وجودِ متعالی و گسترده‌ای پیدا کنم که همچون خورشید، تمامِ هستی را با جان و روشناییِ خود فرا بگیرم.

نکته ادبی: «جمله جان گردم» اشاره به مقامِ اتحاد و هم‌ذاتی با کلِ هستی دارد که نشان‌دهنده گستردگیِ وجودی عارف است.

سر خم رحیق بگشایم سرده بزم سرخوشان گردم

آن ظرفِ حاوی شرابِ نابِ الهی را می‌گشایم تا در بزمِ سرخوشان و عارفانِ مستِ حق، خود نیز سهمی داشته باشم و نغمه‌خوانِ این محفلِ روحانی شوم.

نکته ادبی: «رحیق» به معنای شرابِ ناب و خالص است که در ادبیات عرفانی نمادِ معرفت و جذبه‌های الهی است.

عشرت اکنون علم به صحرا زد من چو فکرت چرا نهان گردم

اکنون که شادی و عیشِ روحانی آشکارا در میدانِ جانِ من خیمه زده و همه‌گیر شده است، چرا من باید مانند یک اندیشه و خیالِ دور از دسترس، پنهان و گوشه‌گیر باقی بمانم؟

نکته ادبی: «علم به صحرا زدن» کنایه از آشکار کردن و علنی ساختن چیزی است که در اینجا به ظهورِ شادی اشاره دارد.

باغ خلد است جان من تا من قره العین باغبان گردم

تا زمانی که من، مایه خنکی چشم و محبوبِ باغبانِ (خالق) هستم، جانِ من حکمِ باغِ بهشتیِ پرطراوت را دارد.

نکته ادبی: «قره العین» عبارتی عربی به معنای مایه روشنی و خنکیِ چشم است که استعاره از محبوبیت و دل‌انگیزی نزدِ معشوق است.

برنگردم به گرد خود چون قطب گرد قطبان چو آسمان گردم

دیگر مانند ستاره قطبی که در جای خود ثابت است و به گردِ خود می‌چرخد، نخواهم بود؛ بلکه همچون آسمان که به گردِ قطب‌ها (پیشوایان معنوی) می‌چرخد، من نیز به دورِ بزرگانِ دین می‌گردم.

نکته ادبی: «قطب» در عرفان به معنایِ کامل‌ترین عارف و مرشدِ زمان است که عالم به دورِ او می‌گردد.

چون شبم روز گشت ای سلطان فارغ از بام و پاسبان گردم

ای پادشاهِ جان، اکنون که شبِ تاریکِ نادانیِ من به روزِ روشنِ معرفت تبدیل شده است، دیگر به دنبالِ سقف و سرپناه یا محافظ و پاسبانی برای حفظِ امنیتِ خویش نیستم.

نکته ادبی: «فارغ از بام و پاسبان» کنایه از بی‌نیازیِ عارف از امنیتِ دنیوی و تکیه بر حصارِ امنِ الهی است.

کان زرم نیم زر محدود که پی سنگ امتحان گردم

من معدنِ زرِ بی‌کران هستم، نه تکه طلایِ محدودی که نیاز باشد برای سنجشِ عیارش، آن را نزدِ سنگِ محک ببرند.

نکته ادبی: «سنگِ امتحان» یا سنگِ محک، سنگی است که زرگران برای تشخیصِ عیارِ طلا از آن استفاده می‌کردند که اینجا به نقدِ وجودِ انسان اشاره دارد.

تن زن از هی هی شبانانه پادشاهم چرا شبان گردم

ای نفس، از آن هیاهو و فریادهای شبانه‌ که کارِ چوپانان است دست بردار؛ من به مقامِ پادشاهیِ معنوی رسیده‌ام، چرا باید خود را در سطحِ یک شبانِ گله محدود کنم؟

نکته ادبی: «تن زن» امر به سکوت و خاموشی است؛ «هی‌هی» صوتِ چوپان برای راندنِ گله است که نمادِ اشتغالاتِ پست و دنیوی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو خورشید جمله جان گردم

شاعر وجودِ خود را به خورشید تشبیه کرده تا گستردگی و نورافشانیِ جانش را نشان دهد.

کنایه علم به صحرا زدن

به معنای علنی شدن و ظهور و بروزِ یک حالت یا پدیده است.

استعاره باغ خلد

جانِ آدمی به باغِ بهشتی تشبیه شده است که سرشار از طراوت و زیبایی است.

نماد زر و سنگ امتحان

زر نمادِ ذاتِ پاک و الهی انسان و سنگِ امتحان نمادِ ابزارهایِ ظاهری برای شناختِ ارزشِ وجودی است.

تناقض (پارادوکس) برنگردم به گرد خود چون قطب

اشاره به گذر از خودمحوری به خدا‌محوری و دوری از تکرارِ خسته‌کننده‌ی خود.