دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۵۰

مولوی
تلخی نکند شیرین ذقنم خالی نکند از می دهنم
عریان کندم هر صبحدمی گوید که بیا من جامه کنم
در خانه جهد مهلت ندهد او بس نکند پس من چه کنم
از ساغر او گیج است سرم از دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک چون می رود او در پیرهنم
از شیره او من شیردلم در عربده اش شیرین سخنم
می گفت که تو در چنگ منی من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام بر هر رگ من تو زخمه زنی من تن تننم
حاصل تو ز من دل برنکنی دل نیست مرا من خود چه کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ فنای عاشق در معشوق و تسلیمِ محض در برابرِ اراده‌ی محبوبِ ازلی است. شاعر در فضایی سرشار از شور و سرمستی، توصیف می‌کند که چگونه حضورِ پررنگ و نفوذناپذیرِ محبوب، تمامیِ ابعاد وجودی او را در بر گرفته و «خودِ» فردی‌اش را به نیستی کشانده است.

مضمونِ محوریِ این قطعه، بازتابِ رابطه‌ی عاشق و معشوق در قالبِ «نوازنده و ساز» است؛ جایی که محبوب، با دستی چیره، بر رگ‌های جانِ عاشق می‌نوازد و او را به نغمه‌سرایی وامی‌دارد. این سرودن، فریادِ روحی است که دیگر مرزی میان خود و معبود نمی‌بیند و در دریای بیکرانِ حضورِ او مستغرق شده است.

معنای روان

تلخی نکند شیرین ذقنم خالی نکند از می دهنم

شیرینیِ وجودِ محبوبِ من، هرگز نمی‌گذارد دهانِ جانِ من با تلخیِ روزگار آلوده شود و همیشه آن را از شرابِ عشقِ خویش لبریز نگه می‌دارد.

نکته ادبی: ذقن در اصل به معنای چانه است، اما در ادبیات عرفانی به کنایه برای اشاره به کام و دهان و محلِ چشیدنِ شرابِ عشق به کار می‌رود.

عریان کندم هر صبحدمی گوید که بیا من جامه کنم

هر صبحگاه، محبوب تمامیِ تعلقات و پوشش‌های دنیوی را از من می‌گیرد، گویی به من می‌گوید: «بیا تا تو را با جامه‌ای از جنسِ نورِ خویش بپوشانم».

نکته ادبی: عریان کردن استعاره از تجرید و رها شدن از قید و بندهای مادی است که لازمه‌ی سلوک است.

در خانه جهد مهلت ندهد او بس نکند پس من چه کنم

محبوب آن‌قدر در حریمِ جانم می‌تازد و بی‌تابی می‌کند که لحظه‌ای مرا به حالِ خود وا نمی‌گذارد؛ او هرگز از این عشق‌بازی دست برنمی‌دارد، پس من در برابرِ این هجومِ عاشقانه چه چاره‌ای جز تسلیم دارم؟

نکته ادبی: جهد در اینجا به معنای تلاش و تکاپویِ شدید محبوب برای نفوذ در هستیِ عاشق است.

از ساغر او گیج است سرم از دیدن او جان است تنم

از شرابِ عشقی که او در ساغرِ جانم ریخته، سرم گیج و مست است و با دیدنِ چهره‌اش، تمامِ کالبدِ مادیِ من به جان و روح تبدیل شده است.

نکته ادبی: گیج بودن در اینجا نشانه‌ی کثرتِ مستی و از خود بیخود شدن است.

تنگ است بر او هر هفت فلک چون می رود او در پیرهنم

مقامِ محبوب چنان بلند و والاست که هفت آسمان نیز برای گنجایشِ او تنگ است، اما شگفتا که او با این عظمت، در کالبدِ تنگ و کوچکِ من جای گرفته است.

نکته ادبی: ایهامِ لطیفی در کلمه پیرهن وجود دارد که هم به پوششِ جسمانی و هم به حریمِ تنِ انسان اشاره دارد.

از شیره او من شیردلم در عربده اش شیرین سخنم

به لطفِ نوشیدنِ از شرابِ معرفتِ او، من دلی شیرمانند و شجاع یافته‌ام و در میانِ غوغا و شورِ برآمده از این عشق، من نیز با کلامی شیرین و دلنشین پاسخ می‌دهم.

نکته ادبی: شیردل شدن کنایه از رسیدن به مقامی است که عاشق از هیچ‌چیز نمی‌هراسد.

می گفت که تو در چنگ منی من ساختمت چونت نزنم

محبوب به من نهیب می‌زد که تو در چنگِ قدرتِ منی؛ من تو را آفریدم، پس چگونه بر تو که مایه‌ی نوازشِ منی، زخمه نزنم و به فریادت نیاورم؟

نکته ادبی: در این بیت، رابطه خالق و مخلوق به رابطه نوازنده و ساز تشبیه شده است.

من چنگ توام بر هر رگ من تو زخمه زنی من تن تننم

من مانندِ سازی در دستانِ تو هستم و بر هر رگِ جانِ من، تو زخمه می‌زنی و من چون سازی که طنین‌انداز می‌شود، با صدایِ «تن‌تن» پاسخ می‌دهم.

نکته ادبی: تکرارِ تن‌تن علاوه بر بازنماییِ صدای ساز، می‌تواند ایهامی به کلمه «تن» (جسم) داشته باشد که با اشاره به رگ‌ها هماهنگ است.

حاصل تو ز من دل برنکنی دل نیست مرا من خود چه کنم

فرجامِ این سخن آن است که تو نمی‌توانی دلم را از من بستانی، چرا که من دیگر دلی برای خودم ندارم تا آن را از من بگیری؛ من در تو حل شده‌ام.

نکته ادبی: دل برنکندن در اینجا به معنایِ عدمِ امکانِ گرفتنِ چیزی است که اساساً دیگر وجودِ مستقلی ندارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره چنگ و نوازنده

تشبیه عاشق به ساز (چنگ) و معشوق به نوازنده‌ای که بر رگ‌های جانِ او زخمه می‌زند.

متناقض‌نما (پارادوکس) تنگ است بر او هر هفت فلک / چون می‌رود او در پیرهنم

جمع میانِ عظمتِ بی‌نهایتِ محبوب که هفت آسمان گنجایشش را ندارد و کوچک بودنِ پیرهن (کالبد) عاشق که محبوب در آن جای گرفته است.

کنایه عریان کندم

کنایه از زدودنِ لباسِ غرور، نفسانیات و تعلقاتِ دنیوی از تنِ عاشق.