دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۴۶

مولوی
بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم
کمان عشق بدرم که تا بداند عقل که بی نظیرم و سلطان بی نظیرانم
که رفت در نظر تو که بی نظیر نشد مقام گنج شده ست این نهاد ویرانم
من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا فقیر فقرم و افتاده فقیرانم
من آن کسم که تو نامم نهی نمی دانم چو من اسیر توام پس امیر میرانم
جز از اسیری و میری مقام دیگر هست چو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم
چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند اسیر هیچ نداند که از اسیرانم
به خواب شب گرو آمد امیری میران چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم
به آفتاب نگر پادشاه یک روزه ست همی گدازد مه منیر کز وزیرانم
منم که پخته عشقم نه خام و خام طمع خدای کرد خمیری از آن خمیرانم
خمیرکرده یزدان کجا بماند خام خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم
فطیر چون کند او فاطرالسموات است چو اختران سماوات از منیرانم
تو چند نام نهی خویش را خمش می باش که کودکی است که گویی که من ز پیرانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گویایِ سفری عرفانی در مسیرِ فنا و بقاست؛ شاعـر با زبانی سرشار از تناقض‌هایِ دلنشین، از رهایی از خودِ کاذب و پیوستن به حقیقتی بزرگ‌تر سخن می‌گوید. درون‌مایه اصلی، نفیِ تعاریفِ دنیوی همچون فقر و سلطنت و جایگزینی آن با پیوندِ عاشقانه با حضرت حق است؛ جایی که عاشق، خود را خمیرمایه دستِ خداوند می‌داند که از خام‌دستی و ناپختگی رسته و به کمالِ وجود رسیده است.

فضای حاکم بر اشعار، فضایی است که در آن ثنویت‌ها (دوگانگی‌ها) رنگ می‌بازند؛ «شاه و گدا»، «اسیر و امیر» و «خام و پخته» همگی مفاهیمی اعتباری‌اند که در «شبِ وصال» یا همان فنایِ فی‌الله، محو می‌شوند. شاعر با دعوت به سکوت (خمش)، هشدار می‌دهد که این بازیِ نام‌ها و القاب، تنها بازیِ کودکانه‌ای است که در برابر حقیقتِ متعالی و جاودانِ هستی، رنگ می‌بازد.

معنای روان

بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم

تصمیم گرفته‌ام آتش عشقی در دلم برپا کنم تا هر کس پیش از آنکه با مرگ طبیعی بمیرد، در آستانه عشق تو نمیرد، او را به این آتش بسوزانم و به فنا برسانم.

نکته ادبی: بمیرانم فعل متعدی و سبب‌ساز است؛ یعنی باعثِ مردنِ خودخواهی شدن.

کمان عشق بدرم که تا بداند عقل که بی نظیرم و سلطان بی نظیرانم

کمانِ این عشقِ زمینی را می‌شکنم تا عقلِ استدلالی بداند که من در مقامِ عاشقی، بی‌نظیرم و پادشاهی هستم بر پادشاهانِ بی‌نظیر.

نکته ادبی: کمان عشق در اینجا نمادِ ابزارها و وابستگی‌هایِ دنیوی است که مانعِ درکِ حقیقتِ بزرگ‌تر است.

که رفت در نظر تو که بی نظیر نشد مقام گنج شده ست این نهاد ویرانم

چه کسی به تماشای تو رفت و دچارِ دگرگونی و بی‌نظیر شدن نشد؟ این دلِ ویرانِ من اکنون به خانه‌ و مقامِ گنجِ الهی تبدیل شده است.

نکته ادبی: استعاره ویرانیِ دل به گنجینه، اشاره به حدیث قدسی «کنت کنزاً مخفیاً» دارد که دلِ مؤمن جایگاهِ تجلی خداست.

من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا فقیر فقرم و افتاده فقیرانم

من کجا و ادعای پادشاهی کجا؟ من فقیرترینِ فقیران هستم و در میانِ افتادگان، خاکسارترینِ آنانم.

نکته ادبی: تضاد میانِ فقر و سلطنت برای نشان دادنِ تفاوتِ نگاهِ زمینی و عرفانی است.

من آن کسم که تو نامم نهی نمی دانم چو من اسیر توام پس امیر میرانم

نمی‌دانم تو چه نامی بر من می‌نهی؛ من چون اسیرِ عشقِ توام، در واقع امیرِ امیرانِ عالم هستم.

نکته ادبی: ایهام و پارادوکس در کلماتِ اسیر و امیر، بیانگرِ این است که در عالمِ عشق، بندگیشاهی است.

جز از اسیری و میری مقام دیگر هست چو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم

آیا غیر از اسارت و امیری، مقامِ دیگری هم هست؟ وقتی من در تو فنا شوم، از هر دو عنوانِ اسیر و امیر رها می‌شوم و به نیستیِ مطلق می‌رسم.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «فنایِ از صفات»، جایی که صفاتِ دوگانه محو می‌شوند.

چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند اسیر هیچ نداند که از اسیرانم

وقتی «شب»ِ وصل و غیبتِ خودخواهی فرا می‌رسد، مقامِ «میر» و «اسیر» رنگ می‌بازند؛ در آن حالِ متعالی، عاشق حتی نمی‌داند که جزوِ اسیران بوده است.

نکته ادبی: شب در اینجا نه به معنای تاریکیِ منفی، بلکه به معنای خلوتِ عارفانه و غیبتِ عالمِ حس است.

به خواب شب گرو آمد امیری میران چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم

امارت و ریاست در خوابِ غفلتِ شبانه (دنیا) معنا می‌یابد، اما عشقِ حقیقی هرگز نمی‌خوابد و مرا که گرفتارِ این عشق هستم، بیدار نگاه می‌دارد.

نکته ادبی: تمثیلِ خواب به معنایِ دلبستگی‌هایِ اعتباری و ناپایدارِ دنیوی.

به آفتاب نگر پادشاه یک روزه ست همی گدازد مه منیر کز وزیرانم

به خورشید بنگر که تنها پادشاهی یک‌روزه است؛ یارِ درخشانِ من (ماه)، آن‌چنان جلوه‌گری می‌کند که خورشید و سایرِ وزرایِ آسمان در برابرش ذوب می‌شوند.

نکته ادبی: خورشید نمادِ پادشاهیِ ظاهری و زودگذر است که در برابرِ نورِ ابدیِ حق، رنگ می‌بازد.

منم که پخته عشقم نه خام و خام طمع خدای کرد خمیری از آن خمیرانم

من آن کسی هستم که در کوره عشق پخته شده‌ام، نه خام‌طمع و بی‌تجربه؛ خداوند مرا از خمیرمایه‌ای خاص آفریده است.

نکته ادبی: خام و پخته استعاره از عارفِ کامل و سالکِ مبتدی است.

خمیرکرده یزدان کجا بماند خام خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم

خمیری که یزدان آن را سرشته باشد، کجا ممکن است خام بماند؟ من پذیرایِ فیضِ الهی هستم و از جنسِ فطیرها (نان‌هایِ بی‌پایه و بی‌مایه) نیستم.

نکته ادبی: فطیر در اینجا علاوه بر معنای نان، به معنای بی‌روح و نپخته نیز به کار رفته است.

فطیر چون کند او فاطرالسموات است چو اختران سماوات از منیرانم

مگر می‌شود نانِ فطیر (ناقص) از او سر بزند؟ او آفریننده آسمان‌هاست؛ پس من همچون ستارگانِ آسمان از زمره درخشانانم.

نکته ادبی: فاطرالسماوات اشاره به صفتِ الهی (آفریننده) است و استعاره از کمالِ آفرینش.

تو چند نام نهی خویش را خمش می باش که کودکی است که گویی که من ز پیرانم

تو دیگر برای خودت نام و نشانِ جدید انتخاب نکن و ساکت باش؛ چرا که مانندِ کودکی هستی که به اشتباه گمان می‌کند از پیرانِ جهان‌دیده است.

نکته ادبی: خمش (خاموش باش) تخلصِ مشهورِ مولوی و دعوت به ترکِ منیّت و خودبینی است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) اسیرِ امیران

جمعِ میانِ اسارت و پادشاهی که در نگاهِ عرفانی به معنایِ آزادیِ حقیقی در بندگیِ حق است.

استعاره خمیرکرده یزدان

اشاره به آفرینشِ انسان توسط خداوند و سرشتِ الهیِ انسان.

ایهام فطیر

ایهام میانِ معنایِ لغوی (نانِ ور نیامده) و معنایِ استعاری (فردِ خام و بی‌تجربه و فاقدِ روحِ کمال).

تشبیه خورشید، پادشاهِ یک روزه

تشبیه سلطنتِ دنیوی به پادشاهیِ موقتِ خورشید که در برابرِ ابدیت، کوتاه و گذراست.