دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۴۰

مولوی
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم به خواب دوش که را دیده ام نمی دانم
ز خوشدلی و طرب در جهان نمی گنجم ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم
درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی کز این شکوفه و گل حسرت گلستانم
همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش کشد کنون کف شادی به خویش دامانم
ز بامداد کسی غلملیج می کندم گزاف نیست که من ناشتاب خندانم
ترانه ها ز من آموزد این نفس زهره هزار زهره غلام دماغ سکرانم
شکرلبی لب ما را به گاه شیرین کرد که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم
صلا که قامت چون سرو او صلا درداد که من نماز شما را لطیف ارکانم
صلا که فاتحه قفل های بسته منم بدان چو فاتحه تان در نماز می خوانم
به دار ملک ملاحت لبش چو غماز است که بنگرید نصیب مرا که دربانم
چنانک پیش جنونم عقول حیرانند من از فسردگی این عقول حیرانم
فسرده ماند یخی که به زیر سایه بود ندید شعشعه آفتاب رخشانم
تبسم خوش خورشید هر یخی که بدید سبال مالد و گوید که آب حیوانم
بیار ناطق کلی بگو تو باقی را ز گفتنم برهان من خموش برهانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، بیانی است از وجد و سرورِ عارفانه‌ای که شاعر در مواجهه با حقیقتِ مطلق تجربه کرده است. فضا و حال‌وهوای این شعر، سرشار از شورِ درونی و شکستنِ مرزهای عقلانیت است؛ گویی شاعر به مرحله‌ای از کمال رسیده که خود را فراتر از تعاریف معمولیِ جهان می‌بیند. او در این ابیات، با زبانی نمادین و استعاری، از تجربه‌ی زیسته‌ی خود در ساحتِ عشق سخن می‌گوید که در آن، شادی نه یک امر بیرونی، بلکه نیرویی است که وجودِ او را دربر گرفته است.

در بخش دوم، شاعر با بیانی مقتدرانه به تقابل میان «شورِ عارفانه» و «سردیِ عقلانیت» می‌پردازد. او خود را حقیقتِ پنهان و گشاینده‌ی رازها معرفی می‌کند که در پیوند با خورشیدِ حقیقت، به حیاتِ جاودان دست یافته است. در حقیقت، هدفِ شاعر دعوتِ مخاطب به گذار از ظاهرِ خشک و عقلانی به سوی باطنِ جوشان و عاشقانه است تا به جای جست‌وجوی حقیقت در کلمات، آن را در وجود و حضورِ زنده تجربه کنند.

معنای روان

خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم به خواب دوش که را دیده ام نمی دانم

تو در شادی غرق هستی اما من هزاران برابر از تو شادمان‌ترم؛ دیشب در خواب چنان حالی به من دست داد که حقیقت آن بر من پوشیده است.

نکته ادبی: عبارت «هزار چندانم» به معنای هزار برابرِ آن حالتی است که مخاطب دارد.

ز خوشدلی و طرب در جهان نمی گنجم ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم

چنان غرق در سرور و شادمانی هستم که ظرفیت وجودم گنجایش این حال را ندارد، با این حال همچون روحی که نادیدنی است، از نگاه سطحی جهانیان پنهان مانده‌ام.

نکته ادبی: تضاد میان «در جهان نگنجیدن» و «پنهان بودن» بیانگر کثرتِ معنوی است که در صورتِ مادی نمی‌گنجد.

درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی کز این شکوفه و گل حسرت گلستانم

اگر درخت به خاک چسبیده نبود، بی‌شک به سوی من می‌آمد؛ چرا که زیبایی و طراوتِ گل‌های وجودِ من، گلستانِ واقعی را در برابرِ شکوهِ درونم به حسرت وا می‌دارد.

نکته ادبی: «پا به گل بودنِ درخت» استعاره از قید و بندهای مادی و عدمِ اختیار است.

همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش کشد کنون کف شادی به خویش دامانم

پیش‌تر من شادی را به سمت خود می‌کشاندم و آن را طلب می‌کردم، اما اکنون خودِ شادی چنان نیرومند شده که دامن مرا به سوی خویش می‌کشد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی گذار از «طلبِ عاشق» به «جاذبه‌ی معشوق» است.

ز بامداد کسی غلملیج می کندم گزاف نیست که من ناشتاب خندانم

از صبحگاه کسی مدام در گوش جانم نجوا می‌کند و مرا به وجد می‌آورد؛ پس بی‌دلیل نیست که این‌گونه بی‌هوا و ناشتا، لبخند بر لب دارم.

نکته ادبی: «غلملیج» در اینجا استعاره از نجواهای درونی یا الهام‌های غیبی است که سببِ طرب می‌شود.

ترانه ها ز من آموزد این نفس زهره هزار زهره غلام دماغ سکرانم

حتی نغمه‌سرای آسمانی (زهره) نغمه‌هایش را از من می‌آموزد و هزاران زهره، سرسپرده‌ی هوش و حالِ مستانه‌ی من هستند.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌ی زهره که نوازنده‌ی آسمان است؛ شاعر خود را بالاتر از هنرِ آسمانی می‌داند.

شکرلبی لب ما را به گاه شیرین کرد که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم

محبوبِ شیرین‌سخن، لب‌های مرا شیرین کرد، چندان که شکر در آبِ دهانم غرق و ناپیدا شد.

نکته ادبی: «آب دندان» کنایه از بزاق دهان است که در اینجا با شیرینیِ عشق آمیخته شده است.

صلا که قامت چون سرو او صلا درداد که من نماز شما را لطیف ارکانم

ندایی برآمد که قامتِ موزونِ محبوب، همچون ستونی استوار، به ما بشارت می‌دهد که من، ارکان اصلیِ نمازِ عشقِ شما هستم.

نکته ادبی: «صلا» به معنای دعوت و بانگِ عمومی است که در اینجا برای اعلانِ حضورِ معشوق به کار رفته است.

صلا که فاتحه قفل های بسته منم بدان چو فاتحه تان در نماز می خوانم

ندایی دیگر می‌گوید که من گشاینده‌ی درهای بسته و کلیدِ قفل‌های وجودِ تو هستم؛ از این روست که در نماز، همچون سوره‌ی فاتحه، مرا می‌خوانی.

نکته ادبی: فاتحه نمادِ گشایش و آغاز است؛ شاعر خود را کلیدِ حلِ مشکلاتِ معنوی معرفی می‌کند.

به دار ملک ملاحت لبش چو غماز است که بنگرید نصیب مرا که دربانم

در سرزمین زیبایی‌ها، لبِ محبوب همچون جاسوسی فاش‌کننده است که می‌گوید به سهم و نصیبِ من بنگرید که نگهبانِ این درگاهِ ملاحتم.

نکته ادبی: «غماز» به معنای سخن‌چین و جاسوس است که در اینجا صفتِ لبِ محبوب برای آشکار کردنِ رازِ زیبایی است.

چنانک پیش جنونم عقول حیرانند من از فسردگی این عقول حیرانم

همان‌طور که عقل‌های منطقی در برابر شوریدگی من حیران و سرگشته‌اند، من نیز در حیرتم که چگونه این عقل‌ها تا این حد سرد و بی‌روح مانده‌اند.

نکته ادبی: «فسردگی» در اینجا استعاره از ناتوانیِ عقل در درکِ شورِ عشق است.

فسرده ماند یخی که به زیر سایه بود ندید شعشعه آفتاب رخشانم

آن یخی که در سایه ماند و به نور خورشیدِ حقیقت نرسید، همان‌طور یخ‌زده و سرد باقی ماند و نتوانست گرمایِ این حقیقتِ درخشان را دریابد.

نکته ادبی: تمثیلِ یخ برای ذهن‌های منجمد که در سایه‌ی جهل یا دوری از عشق مانده‌اند.

تبسم خوش خورشید هر یخی که بدید سبال مالد و گوید که آب حیوانم

هر تکه یخی که تابشِ خورشیدِ حقیقت به آن می‌تابد، چنان آب می‌شود که با خضوع و فروتنی می‌گوید: «من اکنون خودِ آبِ حیات گشته‌ام».

نکته ادبی: «سبال مالیدن» کنایه از تملق و اظهار بندگی است؛ آبِ حیات نمادِ جاودانگی در پرتوِ عشق.

بیار ناطق کلی بگو تو باقی را ز گفتنم برهان من خموش برهانم

ای ناطقِ کل، تو خود باقیِ سخن را بگو؛ چرا که گفتارِ من خود یک برهان است، اما من فراتر از حرف، همان حقیقتِ خاموش هستم.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که حقیقتِ اصلی فراتر از بیانِ زبانی است و سکوت، گویاترین دلیل است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشیدِ رخشان

خورشید نمادِ حضورِ معشوق یا حقیقتِ الهی است که تیرگی‌ها را می‌زداید.

تناقض (پارادوکس) پنهان بودنِ روح

اشاره به اینکه با وجودِ حضورِ کامل، برای چشمِ ظاهر پنهان و نادیدنی است.

تلمیح زهره

اشاره به افسانه‌ی زهره که نمادِ موسیقی و زیبایی در آسمان است.

تشخیص دامن کشیدنِ شادی

نسبت دادنِ عملِ انسانیِ دامن کشیدن به مفهومِ انتزاعیِ شادی.