دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۲۷

مولوی
به غم فرونروم باز سوی یار روم در آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم
ز برگ ریز خزان فراق سیر شدم به گلشن ابد و سرو پایدار روم
من از شمار بشر نیستم وداع وداع به نقل و مجلس و سغراق بی شمار روم
نمی شکیبد ماهی ز آب من چه کنم چو آب سجده کنان سوی جویبار روم
به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد همان به ست که اکنون به اختیار روم
ز داد عشق بود کار و بار سلطانان به عشق درنروم در کدام کار روم
شنیده ام که امیر بتان به صید شده ست اگر چه لاغرم سوی مرغزار روم
چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار به عشق دل به دهان سگ شکار روم
چو بر براق سعادت کنون سوار شدم به سوی سنجق سلطان کامیار روم
جهان عشق به زیر لوای سلطانی است چو از رعیت عشقم بدان دیار روم
منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان بدان جهان و بدان جان بی غبار روم
غبار تن نبود ماه جان بود آن جا سزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم
اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوم وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم
خموش کی هلدم تشنگی این یاران مگر که از بر یاران به یار غار روم
جوار مفخر آفاق شمس تبریزی بهشت عدن بود هم در آن جوار روم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری عمیق و عرفانی است که در آن شاعر با بیزاری از جهان مادی و رنج‌های جدایی، سودای پیوستن به معشوق ازلی را در سر می‌پروراند. فضا، فضای سفر است؛ سفری از کثرت و تنهاییِ عالم خاکی به وحدت و یگانگیِ حضورِ معشوق که با تمثیل‌هایی از باغ، بهشت، سلطان و شکار به تصویر کشیده شده است.

نگاه شاعر به «وداع» با جهان، نگاهی هراسان نیست، بلکه مشتاقانه و مانند رسیدنِ ماهی به آب یا مسافری به مقصد است. او در این مسیر، خود را فراتر از قیود انسانی می‌بیند و با تکیه بر «عشق»، تمامی تعلقات را وامی‌گذارد تا به جوارِ شمس تبریزی، که نماد خورشیدِ حقیقت و منبع فیض الهی است، برسد.

معنای روان

به غم فرونروم باز سوی یار روم در آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم

دیگر به اندوه دچار نخواهم شد و دوباره به سوی محبوب باز می‌گردم؛ به همان بهشت و باغ دل‌انگیزی که جایگاه اوست، رهسپار می‌شوم.

نکته ادبی: تکرار واژه «روم» در پایان هر دو مصراع، بر قطعیتِ تصمیم شاعر برای حرکت تأکید دارد.

ز برگ ریز خزان فراق سیر شدم به گلشن ابد و سرو پایدار روم

از دوران سختی و غم جدایی که همچون خزانِ برگ‌ریز است، خسته شده‌ام؛ اکنون به سوی بهشتِ ابدی و آن جایگاهِ همیشگی و استوار پرواز می‌کنم.

نکته ادبی: «خزان فراق» استعاره‌ای است از دوران دوری از محبوب که فانی و رنج‌آور است.

من از شمار بشر نیستم وداع وداع به نقل و مجلس و سغراق بی شمار روم

من دیگر در شمارِ انسان‌های خاکی و محدود نیستم، پس با این دنیا خداحافظی می‌کنم و به مجلسی می‌روم که پیمانه‌های شرابِ معرفت در آن بی‌شمار است.

نکته ادبی: «سُغراق» به معنای جام شراب است که در اینجا نمادِ بهره‌مندی از فیضِ معنوی است.

نمی شکیبد ماهی ز آب من چه کنم چو آب سجده کنان سوی جویبار روم

ماهی نمی‌تواند بدون آب آرام بگیرد؛ حال من نیز همان‌طور است. من هم با تسلیم و افتادگی، مانند آبی که به سوی جویبار جاری می‌شود، به سوی اصلِ خود باز می‌گردم.

نکته ادبی: تشبیه «خود» به ماهی و «معشوق» به آب، تبیین‌کننده نیاز حیاتیِ روحِ عاشق به منشأ هستی است.

به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد همان به ست که اکنون به اختیار روم

در نهایت، غمِ عشق مرا با زور و فشار به سوی خود خواهد کشید؛ پس چه بهتر که اکنون خودم با میل و اراده به سوی آن گام بردارم.

نکته ادبی: «کشان کشان» کنایه از اجبارِ درونی است که در نهایت انسان را به سوی حقیقت سوق می‌دهد.

ز داد عشق بود کار و بار سلطانان به عشق درنروم در کدام کار روم

تمام شکوه و اعتبارِ بزرگان و سلاطین از داد و بخششِ عشق است؛ اگر به راه عشق نروم، پس در پی چه کاری بروم؟ (کارِ بی‌عشق، پوچ است).

نکته ادبی: «کار و بار» تعبیری عامیانه برای کسب و کار و معیشت است که شاعر آن را به امر متعالی عشق نسبت می‌دهد.

شنیده ام که امیر بتان به صید شده ست اگر چه لاغرم سوی مرغزار روم

شنیده‌ام که آن سلطانِ زیبارویان برای شکار به صحرا رفته است؛ حتی اگر ضعیف و لاغر باشم، باز هم به دنبال او به آن مرغزار می‌روم.

نکته ادبی: «امیر بتان» استعاره‌ای از خداوند یا معشوقِ مطلق است که دل‌ها را شکار می‌کند.

چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار به عشق دل به دهان سگ شکار روم

وقتی عشق مانندِ شیری، سگ‌های خود (عوامل یا سختی‌های راه) را برای شکار می‌فرستد، من با جان و دل به سوی دهانِ این سگ‌های شکاری می‌روم.

نکته ادبی: «سگ شکار» نمادِ بلاها و سختی‌های مسیر عرفان است که عاشق از آن‌ها هراسی ندارد.

چو بر براق سعادت کنون سوار شدم به سوی سنجق سلطان کامیار روم

اکنون که بر اسبِ تندرو و مبارکِ سعادت سوار شده‌ام، با پیروزی به سوی پرچم و جایگاهِ آن سلطانِ کامیاب می‌روم.

نکته ادبی: «بُراق» مرکبِ معراج پیامبر است؛ اینجا نمادِ وسیله‌ای معنوی برای عروج به عالم بالاست.

جهان عشق به زیر لوای سلطانی است چو از رعیت عشقم بدان دیار روم

کلِ عالمِ عشق تحت فرمانرواییِ همان سلطان است؛ من که رعیت و بنده این عشق هستم، به همان سرزمین و دیارِ سلطانی وارد می‌شوم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ سیاسی (سلطان و رعیت) برای بیان سلسله‌مراتبِ عرفانی استفاده شده است.

منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان بدان جهان و بدان جان بی غبار روم

من کسی هستم که جان و جهان در نظرم بی‌ارزش شده است؛ بنابراین به آن جهانِ دیگر و آن جانِ حقیقتی می‌روم که هیچ غباری از آلودگی بر آن نیست.

نکته ادبی: «بی غبار» کنایه از عالمِ روحانی و پاکِ از تعلقات مادی است.

غبار تن نبود ماه جان بود آن جا سزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم

در آنجا خبری از سنگینیِ تن و جسم نیست و تنها روحِ پاک جاری است؛ پس سزاوار است که مانند برق به سوی آن آسمانِ حقیقت پرواز کنم.

نکته ادبی: «برق‌وار» استعاره از سرعت و بی‌اختیاریِ عاشق در پیوستن به معشوق است.

اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوم وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم

اگر مانند کلیم (موسی) شکیبا باشم به سوی آن درخت (طور) می‌روم و اگر مانند خلیل (ابراهیم) برگزیده باشم، به دل آن آتشِ عشق می‌زنم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی در کوه طور (درخت) و ابراهیم در آتش نمرود.

خموش کی هلدم تشنگی این یاران مگر که از بر یاران به یار غار روم

من ساکت نمی‌شوم، مگر اینکه تشنگیِ این یارانِ همراه رفع شود؛ یا شاید هم از پیش یاران بروم و به آن یارِ اصلی (که در غارِ تنهایی است) برسم.

نکته ادبی: «یار غار» کنایه از خلوت و اتحادِ پنهانی با معشوقِ ازلی است.

جوار مفخر آفاق شمس تبریزی بهشت عدن بود هم در آن جوار روم

مکان و هم‌نشینی با شمس تبریزی که مایه افتخارِ آفاق است، همان بهشتِ جاویدانِ عدن است؛ پس همان‌جا می‌مانم و می‌روم (به حضورش).

نکته ادبی: «جوار» به معنای همسایگی و پناه بردن به کسی است؛ شمس تبریزی در اینجا قطبِ عالم و واسطه فیض است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح کلیم، درخت، خلیل، شرار

اشاره به داستان‌های حضرت موسی در کوه طور و حضرت ابراهیم در آتش.

استعاره ماهی ز آب

ماهی نمادِ روحِ عاشق و آب نمادِ وجودِ خداوند است.

نماد بُراق

مرکب پیامبر در معراج که نمادِ وسیله یا نیروی معنوی برای عروج است.

کنایه برگ ریز خزان

استعاره از دوران دوری از محبوب که فانی و رنج‌آور است.