دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۲۴

مولوی
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم
اگر به دست من آید چو خضر آب حیات ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم
ز خارخار غم تو چو خارچین گردم ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم
ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم
چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام به مسجد فلک هفتمین نماز کنم
همه سعادت بینم چو سوی نحس روم همه حقیقت گردد اگر مجاز کنم
مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم
چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل چو ذره ها همه را مست و عشقباز کنم
پریر عشق مرا گفت من همه نازم همه نیاز شو آن لحظه ای که ناز کنم
چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی من از برای تو خود را همه نیاز کنم
خموش باش زمانی بساز با خمشی که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویری از وارستگی و شیداییِ سالک در طریقِ حقیقت است که در آن، تمامیِ هستی و ادراکاتِ شاعر به سوی معشوق جهت می‌یابد. او در این مسیر، از لذت‌های دنیوی روی‌گردان است و سخن گفتن از غیرِ معشوق را بر خود ناروا می‌داند تا تمام ظرفیتِ وجودی‌اش را وقفِ آستانِ جانان کند.

شاعر با بهره‌گیری از تضادهای ظاهری و مفاهیم عرفانی، از تنگناهای دنیای مادی عبور کرده و به یگانگیِ حقیقت می‌رسد. در نهایت، با دعوت به سکوت و سماع، مخاطب را به فضایی از شور و جذبه فرا می‌خواند که در آن، نیازِ عاشق در برابر نازِ معشوق به یگانگی می‌انجامد.

معنای روان

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم

هرگاه چشم از خواب غفلت می‌گشایم، تنها جمال و زیباییِ تو را می‌بینم و هرگاه لب به سخن می‌گشایم، تنها از شرابِ عشقِ تو می‌نوشم و لبریز می‌شوم.

نکته ادبی: واژه «شراب» استعاره از معرفت و عشق الهی است و «لب فراز کردن» به معنای لب گشودن برای سخن گفتن است.

حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم

سخن گفتن با مردمِ عادی را بر خود ناروا می‌دانم، اما به محض اینکه صحبت از تو و نشانه‌های تو به میان می‌آید، زبان به سخن می‌گشایم و گفتگو را طولانی می‌کنم.

نکته ادبی: حرام دانستن در اینجا به معنای پرهیزِ عارفانه از اشتغال به امور بیهوده است.

هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم

در هر راهی غیر از راهِ تو، مانند کسی که ناتوان است به کندی قدم برمی‌دارم، اما در مسیری که به سوی توست، با تمام توان و شتاب می‌تازم.

نکته ادبی: «ترک‌تاز کردن» کنایه از تندی، شتاب و بی‌باکی در پیمودنِ مسیرِ عاشقی است.

اگر به دست من آید چو خضر آب حیات ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم

اگر آبِ حیات (عمر جاودان) همچون خضر به دست من بیفتد، من باز هم خاکِ کوی تو را بر آن ترجیح می‌دهم و آن را ارزشمندتر می‌دانم.

نکته ادبی: اشاره به داستان خضر و آب حیات؛ «طراز کردن» به معنای زینت دادن یا برتری نهادن است.

ز خارخار غم تو چو خارچین گردم ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم

به خاطرِ رنجِ ناشی از غمِ تو، همچون خارکِشی می‌شوم که خارها را جمع می‌کند؛ و به همین سبب، از زیبایی‌های ظاهری همچون نرگس و گلِ صدبرگ دوری می‌گزینم.

نکته ادبی: «خارخار» به معنای وسوسه و اضطرابِ درونی است که شاعر آن را به خارِ غم تعبیر کرده است.

ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم

وقتی رو به سوی تو که پادشاهِ جان‌بخشِ منی می‌کنم، نورِ وجودم از نورِ خورشید و ماه نیز فراتر می‌رود.

نکته ادبی: توصیفِ مقامِ فنا و بقای عارف که به واسطه ارتباط با حقیقت، نورانیتی فراتر از کائنات می‌یابد.

چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام به مسجد فلک هفتمین نماز کنم

وقتی از شوقِ وصال، بال و پرِ روحانی می‌گشایم، همچون بهرامِ دلاور به سوی آسمانِ هفتم پرواز می‌کنم و در آنجا به نمازِ عشق می‌ایستم.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های کهن و مقام‌های معنویِ عارف در هفت آسمان.

همه سعادت بینم چو سوی نحس روم همه حقیقت گردد اگر مجاز کنم

هنگامی که نگاهِ من به سوی توست، حتی نحوستِ ایام نیز برایم سعادت و خوش‌یمنی است و هر امرِ مجازی در نظرِ من به حقیقتی ناب بدل می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان «نحس» و «سعادت» برای نشان دادنِ دگرگونیِ نگاهِ عارف به جهان.

مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم

عاقبتِ کارِ من و پیروانم باشکوه و پیروزمندانه (محمود) خواهد بود، چرا که خود را همچون ایاز در برابرِ محمودِ جانِ خویش قرار داده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به داستان مشهور سلطان محمود غزنوی و ایاز که نمادِ عشقِ خالصانه و خدمتِ بی‌چون و چراست.

چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل چو ذره ها همه را مست و عشقباز کنم

همچون خورشید، به آتش و گرمایِ عشق بدل می‌شوم و از گرمایِ این عشق، تمامِ ذراتِ هستی را مست و عاشق می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و تأثیرِ عشقِ عارف بر کلِ کائنات.

پریر عشق مرا گفت من همه نازم همه نیاز شو آن لحظه ای که ناز کنم

پریروز عشق به من گفت که ذاتِ او سراسر ناز است؛ من نیز پاسخ دادم که هرگاه تو ناز کنی، من یکپارچه نیاز خواهم شد.

نکته ادبی: گفتگویِ عاشقانه که بیانگرِ رابطه متقابلِ نیازِ عاشق و نازِ معشوق است.

چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی من از برای تو خود را همه نیاز کنم

هنگامی که تو نازِ خود را کنار بگذاری، سراسر نیاز می‌شوی و من نیز برای همراهی با تو، وجودم را کاملاً به نیاز بدل می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار واژگان برای تأکید بر یگانگیِ وضعیتِ عاشق و معشوق در اوجِ وصال.

خموش باش زمانی بساز با خمشی که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم

اندکی سکوت کن و با این خاموشی بساز، تا من بتوانم سازِ دل را برای شنیدنِ موسیقیِ سماعِ تو کوک کنم.

نکته ادبی: دعوت به سکوت برای آماده‌سازیِ روح جهت دریافتِ فیضِ الهی یا همان سماع.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خضر، بهرام، محمود و ایاز

اشاره به داستان‌ها و شخصیت‌های تاریخی و اساطیری برای تبیینِ حالاتِ عرفانی.

تضاد نحس و سعادت، ناز و نیاز

استفاده از تقابلِ واژگان برای نشان دادنِ دگرگونیِ نگاهِ عارف و یگانگیِ اضداد.

استعاره شراب

شراب استعاره از عشق و معرفتِ الهی است که عارف را مستِ حقیقت می‌کند.

تشبیه چون ذره‌ها

تشبیه عارف به ذراتی که در پرتوِ خورشیدِ حقیقت به رقص در می‌آیند.