دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۲۱

مولوی
خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم آب حیات توایم گر چه به شکل آتشیم
تو جو کبوتربچه زاده این لانه ای گر تو نیایی به خود مات از این سو کشیم
حاضر ما شو که ما حاضر آن شاهدیم مست می اش می شویم باده از او می چشیم
تیزروان همچو سیل گر چه چو که ساکنیم نعره زنان همچو رعد گر چه چنین خامشیم
جان چو دریا تو راست بر کف خود نه بیا گر چه که ما همچو چرخ بی گنهی می کشیم
زان سوی این پنج حس نوبت ما پنج کن کان سوی این شش جهت خسرو این هر ششیم
در پی سرنای عشق تیزدم و دلنواز کز رگ جان همچو چنگ بهر تو در نالشیم
صحت دعوی عشق مسند و بالش مجو ما نه چو رنجورکان عاشق آن بالشیم
نور فلک شمس دین مفخر تبریز ما از رخ آن آفتاب چرخ درون مه وشیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوت‌نامه‌ای شورانگیز و عرفانی است که در آن گوینده، مخاطب را به رهایی از بندهای مادی و پیوستن به ساحتِ معنا و عشق دعوت می‌کند. فضای کلی شعر، پر از تضادهای ظاهری و هماهنگی‌های باطنی است؛ گویی عارف با استفاده از پارادوکس، سعی دارد مخاطب را از دنیای دوگانه‌ها به سوی وحدت وجود سوق دهد.

درونمایه اصلی اثر، جدایی روح از اصل خویش و اشتیاق برای بازگشت به آن است. شاعر با تصویرسازی از خود به عنوان راهنما و مرشد، نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از محدودیت‌های پنج‌گانه حواس و شش‌گانه جهات گذر کرد و به جایگاهی برتر از جهان ماده دست یافت. این اشعار آکنده از تسلیم و ستایش نسبت به پیر (شمس تبریزی) است که حضورش، نورِ حقیقت را در جانِ سالک می‌تاباند.

معنای روان

خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم آب حیات توایم گر چه به شکل آتشیم

برای لحظه‌ای با شادی به سوی ما بیا، چرا که ما سرشار از شادی و سروریم. اگرچه در ظاهر چون آتش سوزان به نظر می‌رسیم، در باطن برای تو آب حیات و مایه زندگی‌بخشی هستیم.

نکته ادبی: تضاد میان 'آتش' و 'آب حیات' نمادی از رنجِ ظاهریِ مسیر عرفان است که در باطن، باعث حیاتِ ابدی روح می‌شود.

تو جو کبوتربچه زاده این لانه ای گر تو نیایی به خود مات از این سو کشیم

تو مانند جوجه‌کبوتری هستی که در این آشیانه الهی به دنیا آمده‌ای و اصل تو متعلق به اینجاست. اگر خودت با میل و رغبت به سوی ما نیایی، ما با نیروی جذبه و عشق، تو را به این سو خواهیم کشاند.

نکته ادبی: استعاره از کبوتربچه، اشاره به روحِ غریب‌مانده‌ای دارد که به عالم بالا تعلق دارد.

حاضر ما شو که ما حاضر آن شاهدیم مست می اش می شویم باده از او می چشیم

در محضر ما حاضر باش، زیرا ما خود در محضر آن محبوب حقیقی (شاهد) حاضریم. ما از شراب عشق او مست می‌شویم و آن باده حقیقت را مستقیماً از جام او می‌نوشیم.

نکته ادبی: شاهد در اصطلاح عرفانی، نامی است برای خداوند یا حقیقتِ مطلق که زیباییِ او در همه چیز جلوه‌گر است.

تیزروان همچو سیل گر چه چو که ساکنیم نعره زنان همچو رعد گر چه چنین خامشیم

ما در عین سکون و آرامشِ ظاهری، همچون سیلابی خروشان به سوی هدف در حرکتیم و اگرچه خاموش به نظر می‌رسیم، در درون همچون صدای رعد، بانگ و فریاد برمی‌آوریم.

نکته ادبی: بهره‌گیری از پارادوکس (تضاد) برای نشان دادنِ وضعیتِ سالک که در ظاهر ساکن است اما در باطن در جوش و خروش است.

جان چو دریا تو راست بر کف خود نه بیا گر چه که ما همچو چرخ بی گنهی می کشیم

جانِ تو همچون دریا وسیع و بی‌کران است، پس آن را در کفِ دستت بگیر و نزد ما بیا. هرچند که ما همچون چرخِ فلک، گناهی مرتکب نمی‌شویم (پاکیم)، اما بارهای سنگین دنیا را تحمل می‌کنیم.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ جانِ انسانی که می‌تواند به عظمتِ دریا باشد.

زان سوی این پنج حس نوبت ما پنج کن کان سوی این شش جهت خسرو این هر ششیم

از بندِ پنج حس ظاهری بگذر و به نوبت و جایگاه ما بیا، زیرا ما در ورایِ شش جهتِ مادی (بالا، پایین، چپ، راست، جلو، عقب)، فرمانروای این عالمِ روحانی هستیم.

نکته ادبی: پنج حس و شش جهت نمادهای محدودیت‌های جهانِ ماده هستند که عارف باید از آن‌ها فراتر رود.

در پی سرنای عشق تیزدم و دلنواز کز رگ جان همچو چنگ بهر تو در نالشیم

ما به دنبالِ نوای دلنشین و تندِ عشق، همانندِ سازی (چنگ) از رگ‌های جانمان برای تو ناله و فریاد سرمی‌دهیم تا تو را به سوی خود فرابخوانیم.

نکته ادبی: استعاره از ناله کردنِ چنگ، کنایه از بی‌قراریِ عاشق برای فراخواندنِ معشوق است.

صحت دعوی عشق مسند و بالش مجو ما نه چو رنجورکان عاشق آن بالشیم

برای اثباتِ ادعای عشق، به دنبالِ مسندِ قدرت و بالشِ آسایش (رفاه) نباش. ما مانند بیماران نیستیم که به تخت و بستر دلبستگی داشته باشند؛ عاشقان در تحرک و بی‌آرامی‌اند.

نکته ادبی: ترکِ آسایشِ مادی برای رسیدن به کمالِ معنوی در مکتب عرفان.

نور فلک شمس دین مفخر تبریز ما از رخ آن آفتاب چرخ درون مه وشیم

شمس‌الدین (مرشدِ مولانا)، نورِ آسمان و افتخارِ تبریز است؛ ما در برابرِ چهره‌ی آن خورشیدِ حقیقت، همچون ماه می‌درخشیم و نورِ خود را از او می‌گیریم.

نکته ادبی: تخلص و ستایشِ پیر. تشبیه خود به ماه و شمس به خورشید، نشان‌دهنده تکیه وجودی سالک به مرشد است.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (متناقض‌نما) آب حیات توایم گر چه به شکل آتشیم

جمع بستنِ آب (نماد لطافت و زندگی) و آتش (نماد سوزش) برای بیانِ دردِ جانکاهِ عشق که به حیاتِ روحانی می‌انجامد.

تشبیه تیزروان همچو سیل

تشبیه حرکتِ باطنیِ سالک به سیلاب، برای نشان دادنِ سرعت و قدرتِ حرکتِ روحی.

استعاره از رگ جان همچو چنگ

تشبیه جانِ عاشق به سازِ چنگ که با ناله‌های خود، نوای عشق را می‌نوازد.

ایهام و کنایه شش جهت

اشاره به تمام ابعادِ عالم مادی و محدودیت‌های فیزیکی که سالک باید از آن‌ها عبور کند.