دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۲۰

مولوی
بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم زان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم
بر سر میدان عشق چونک یکی گو شدیم گه به کران تاختیم گه به میان آمدیم
عشق نیاز آورد گر تو چنانی رواست ما چو از آن سوتریم ما نه چنان آمدیم
خواجه مجلس تویی مجلسیان حاضرند آب چو آتش بیار ما نه بنان آمدیم
شکر که ناداشت وار از سبب زخم تو چون که به جان آمدیم زود به جان آمدیم
شمس حق این عشق تو تشنه خون من است تیغ و کفن در بغل بهر همان آمدیم
جز نمکت نشکند شورش تبریز را فخر زمین در غمت شور زمان آمدیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و اشتیاق عارفانه‌ای است که در آن سالکِ راه حق، با روحیه‌ای سرشار از تلاطم و تسلیم، از عالم فرامادی به سوی دیارِ عشق بازگشته است. شاعر خود را همچون ذره‌ای ناچیز در برابر خورشیدِ حقیقت (شمس‌الحق) می‌بیند که در میدانِ پرخطرِ عشق، تمامیِ وجودِ خود را به بازی گرفته و مشتاقانه به استقبالِ فنا و نیستیِ در راه دوست می‌رود.

درونمایه اصلی اثر، گذر از تعلقاتِ دنیوی و رسیدن به مرتبه‌ای است که در آن، رنج و زخمِ عشق، نه مایه‌ی ملال، بلکه وسیله‌ی رسیدن به حقیقتِ جان و حیاتِ ابدی است. لحنِ اثر، حماسی، جسورانه و در عین حال عارفانه است؛ گویی عاشق با کفن بر دوش، منتظرِ تیغِ تیزِ آزمونِ الهی است تا در این معرکه‌ی پرشور، به مقصودِ نهاییِ خود که همان بقا در فنای در معشوق است، دست یابد.

معنای روان

بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم زان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم

دوباره همچون ذرّه‌ای در برابر خورشیدِ حقیقت، در حال رقص و سماع بازگشتیم؛ ما از قلمرویی فراتر از افلاک و آسمان‌ها، در حالی که در گردابِ عشق می‌چرخیدیم، به این عالم آمدیم.

نکته ادبی: ذرّه در ادبیات عرفانی نماد ناچیزیِ عاشق در برابر عظمتِ بی‌پایانِ حضرت حق است.

بر سر میدان عشق چونک یکی گو شدیم گه به کران تاختیم گه به میان آمدیم

هنگامی که در میدان بازیِ عشق، وجودِ ما همچون گوی در دستانِ معشوق قرار گرفت، گاهی به کناره‌های میدان رانده شدیم و گاهی به مرکزِ آن آمدیم؛ یعنی تمامِ حرکاتِ ما تحتِ اراده و مشیتِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به بازی چوگان که در ادبیات کلاسیک نمادِ تسلیمِ محضِ عاشق در برابر مشیّتِ معشوق است.

عشق نیاز آورد گر تو چنانی رواست ما چو از آن سوتریم ما نه چنان آمدیم

عشق، نیاز و طلب را پدید می‌آورد؛ اگر تو در چنین مرتبه‌ای هستی، این ویژگی برایت رواست، اما ما از آن سوتر و فراتر از این تعاریفِ معمول هستیم و با نگاهی متفاوت به این عالم گام نهاده‌ایم.

نکته ادبی: تأکید بر مقامِ استغنایِ عارف که از مرزِ نیازهایِ معمولِ انسانی عبور کرده است.

خواجه مجلس تویی مجلسیان حاضرند آب چو آتش بیار ما نه بنان آمدیم

ای مرشد و سرورِ مجلس، تو خود در رأسِ این جمع هستی و یاران نیز حاضرند؛ آن شرابِ معنوی (آبِ آتش‌گون) را برای ما بیاور که ما نه برای خوردنِ نان، بلکه برای چشیدنِ آن جامِ آتشین آمده‌ایم.

نکته ادبی: آبِ آتش‌گون نمادِ عشقِ سوزان و عارفانه‌ای است که هم‌زمان لطیف و ویرانگر است.

شکر که ناداشت وار از سبب زخم تو چون که به جان آمدیم زود به جان آمدیم

شکر می‌کنم که به واسطه زخم‌ها و دردهایی که تو بر جانم زدی، از بندِ خودخواهی رها شدم و به حقیقتِ جانِ خویش رسیدم و بی‌درنگ حیاتِ واقعی را بازیافتم.

نکته ادبی: زخم در اینجا استعاره از رنجِ سلوک است که سببِ بیداریِ روح می‌گردد.

شمس حق این عشق تو تشنه خون من است تیغ و کفن در بغل بهر همان آمدیم

ای شمسِ حقیقت، این عشقِ تو تشنه‌ی ریختنِ خونِ من است؛ من نیز با تیغِ تیزِ بلا و کفنِ نیستی در بغل، دقیقاً برای همین جان‌فشانی به پیشگاهت آمده‌ام.

نکته ادبی: تیغ و کفن نمادِ آمادگیِ کاملِ سالک برای مرگِ ارادی و شهادت در راهِ عشق است.

جز نمکت نشکند شورش تبریز را فخر زمین در غمت شور زمان آمدیم

تنها لطف و عنایتِ توست که می‌تواند تلاطم و آشوبِ درونِ تبریزیان (یا عاشقانِ منسوب به تبریز) را آرام کند؛ ای فخرِ زمین، در غمِ دوری از تو، ما خود به شور و هیجانِ این زمانه بدل شده‌ایم.

نکته ادبی: ایهام در واژه شور؛ هم به معنای نمک و هم به معنای تلاطم و آشوب.

آرایه‌های ادبی

استعاره ذره

اشاره به کوچکی و ناچیزی عاشق در برابر عظمتِ معشوق.

تشبیه و تمثیل میدان عشق / گوی

تمثیلِ بازی چوگان برای نشان دادنِ تسلیمِ کاملِ عاشق در اختیار اراده‌ی معشوق.

پارادوکس (متناقض‌نما) آب چو آتش

ترکیبِ دو عنصر متضاد برای نشان دادنِ ماهیتِ عشق که هم‌زمان آرام‌بخش و سوزاننده است.

نماد تیغ و کفن

نمادِ شهامت و آمادگی برای مرگِ نفس و شهادت در طریقِ عشق.

ایهام شور

به کارگیری واژه شور که در یک معنا به طعمِ نمک (مرتبط با نمکِ دوست) و در معنای دیگر به هیجان و تلاطمِ قلبی اشاره دارد.