دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۱۹

مولوی
پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم بیشتر آ گوهرا تا همه دریا رویم
دست به هم وادهیم حلقه صفت جوق جوق جمع معلق زنان مست به دریا دویم
بر لب دریای عشق تازه بروییم باز های که چون گلستان تا به ابد ما نویم
وز جگر گلستان شعله دیگر زنیم چون ز رخ آتشین مایه صد پرتویم
جوهر ما رو نمود لیک از آن سوی بحر آه که تو زین سوی آه که ما زان سویم
شاه سوارا به سر تاج بجنبان چنین تاج تو را گوهریم اسپ تو را ما جویم
بر سر دارش کنیم هر کی بگوید یکیم آتش اندرزنیم هر کی بگوید دویم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، دعوتی شورانگیز به وحدت و فنای در محبوب ازلی است. شاعر با زبانی سرشار از تمثیلات عرفانی، مخاطب را به رها کردن خویشتنِ فردی و پیوستن به دریای بی‌کران هستی فرا می‌خواند تا در این هم‌سفری و شوریدگی، غبار از آیینه جان زدوده و به ابدیت بپیوندد. فضا، فضای سماع و رقصِ عارفانه است که در آن، مرزهای عقلِ جزئی و انگاره‌های ثنویت در هم می‌شکند.

پیام اصلی متن، گذر از ساحت کثرت و دوگانگی به سوی وحدتِ مطلق است. شاعر با تصویرسازی‌هایی از گلستانِ وجود و دریای بی‌انتهای عشق، زوالِ فردیت و تولدِ دوباره در ساحتِ معشوق را ترسیم می‌کند و تأکید می‌ورزد که رسیدن به حقیقتِ نهایی، نیازمندِ عبور از بندهای فکری و تعصباتِ عقلانی است که آدمی را در بندِ «من» و «تو» گرفتار می‌کند.

معنای روان

پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم بیشتر آ گوهرا تا همه دریا رویم

ای محبوب که لبی چون می (شورآفرین) داری، بیشتر نزد ما بیا تا همگی از عشق تو مست و شیدا شویم. ای گوهرِ گران‌بها، بیشتر جلوه کن تا ما که قطره‌ای ناچیزیم، به دریا تبدیل شویم و وسعتی بی‌کران یابیم.

نکته ادبی: «می‌لبا» در اینجا ترکیبی استعاری است؛ «می» نماد مستی و بی‌خودی، و «لب» اشاره به خاستگاهِ این فیض است. «شیدا شدن» در متون عرفانی به معنای از دست دادنِ عقلِ مصلحت‌اندیش و رسیدن به جنونِ عشق است.

دست به هم وادهیم حلقه صفت جوق جوق جمع معلق زنان مست به دریا دویم

بیایید دستان یکدیگر را بگیریم و حلقه وار دور هم جمع شویم، همانند صوفیان که در سماع دایره تشکیل می‌دهند. آن‌گاه در حالی که از مستیِ عشق، بی‌خود و معلق هستیم، به سوی دریای هستی و حقیقت بدویم.

نکته ادبی: «حلقه صفت» به معنای مانندِ حلقه است (تشبیه). «جوق جوق» به معنای دسته‌دسته یا گروه گروه است که نشان‌دهنده مشارکت جمعیِ سالکان در مسیرِ شهود است.

بر لب دریای عشق تازه بروییم باز های که چون گلستان تا به ابد ما نویم

در ساحلِ دریای عشق، دوباره جان می‌گیریم و شکوفا می‌شویم؛ ای خوشا بر ما که همچون گلستانی که همیشه تازه و باطراوت است، تا ابد در حال نوسازی و تازگی خواهیم بود.

نکته ادبی: «تازه بروییم» اشاره به تجدید حیاتِ معنوی دارد. تکرار واژگانِ «تازه» و «نو»، تأکیدی بر دوری از کهنگی و فرسودگیِ روزمرگی در ساحتِ عشق است.

وز جگر گلستان شعله دیگر زنیم چون ز رخ آتشین مایه صد پرتویم

ما از گرمای عشق که در جگر و جانمان شعله‌ور است، آتشِ دیگری می‌افروزیم. ما به واسطه‌ی رخسارِ آتشین و نورانی‌مان، منشأ صدها پرتوِ حقیقت و زیبایی هستیم.

نکته ادبی: «جگر» در ادبیات کلاسیک کانونِ گرمایِ عشق و مرکزِ تپشِ احساساتِ تند است. «شعله زدن» کنایه از تجلیِ انوارِ باطنی در وجودِ سالک است.

جوهر ما رو نمود لیک از آن سوی بحر آه که تو زین سوی آه که ما زان سویم

حقیقتِ وجودِ ما از آن سوی دریای هستی آشکار شد، اما دریغ که تو در این سوی دریای دنیایی و ما در آن سوی ساحلِ عالم معنا مانده‌ایم و این جدایی جان‌کاه است.

نکته ادبی: در اینجا تقابلِ «این سوی» و «آن سوی» دریا، استعاره از فاصله میانِ عالمِ ناسوت (ماده) و عالمِ لاهوت (معنا) است. واژه «آه» تکیه‌کلامی برای ابرازِ حسرت و تضادِ وجودی است.

شاه سوارا به سر تاج بجنبان چنین تاج تو را گوهریم اسپ تو را ما جویم

ای شاهِ سوار و ای محبوبِ بلندمرتبه، تاجِ سلطنتِ خود را بر سرت به حرکت درآور و جلوه‌گری کن؛ ما خود، گوهرِ تاجِ تو و مرکبی هستیم که تو بر آن سوار می‌شوی (ما تماماً متعلق به توایم).

نکته ادبی: شاعر خود را به ابزارهای تشخصِ شاهانه تشبیه می‌کند؛ یعنی وجودِ سالک، جزئی از تجلیاتِ کبریاییِ محبوب است.

بر سر دارش کنیم هر کی بگوید یکیم آتش اندرزنیم هر کی بگوید دویم

هر کس از «یکی بودن» و منیّت سخن بگوید، او را بر دارِ فنا می‌بریم تا غرورش نابود شود؛ و هر کس که دم از «دوگانگی» و جدایی بزند، او را با آتشِ عشق می‌سوزانیم.

نکته ادبی: این بیت در مقامِ نفیِ مطلقِ ثنویت است. منظور از «دار» در اینجا فنایِ نفس (کشتنِ خودِ کاذب) و منظور از «آتش» در بخش دوم، سوختنِ هرگونه پندارِ جدایی میانِ عاشق و معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای عشق

استعاره از کمال مطلق و بی‌کرانگیِ ذاتِ الهی که سالک در آن غرق می‌شود.

تشبیه حلقه صفت

تشبیه به حلقه برای نشان دادنِ وحدتِ عملی و همراهیِ گروهیِ عاشقان در سماع.

تناقض (پارادوکس) بر سر دارش کنیم هر کی بگوید یکیم

این گزاره پارادوکسیکال است؛ زیرا معمولاً وحدت‌گرایی ستایش می‌شود، اما اینجا «یکی گفتن» از سرِ منیّت و خودبینی نکوهش شده و مستوجبِ فناست.

مراعات نظیر دریا، گوهر، بحر

گردآوریِ واژگانی که در حوزه معنایی آب و دریا قرار دارند برای تقویتِ تصویرسازیِ اصلی.