دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۱۷

مولوی
لولیکان توییم در بگشا ای صنم لولیکان را دمی بار ده ای محتشم
ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم
امن دو عالم تویی گوهر آدم تویی هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم
چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو گردد هر لولیی صاحب طبل و علم
رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم
تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیم چون لطفت برکشد بر خط لولی رقم
خوف مهل در میان بانگ بزن کالامان عشرت با خوف جان راست نیاید به هم
مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروش پر کن از عیش گوش پر کن از می شکم
تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمان آید صافی روان گوید ای من منم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ناله‌ای عاشقانه و پرشور از سوی سالکی است که خود را «لولی» یا سرگشته‌ای بی‌پناه در برابر درگاه حق می‌داند و با زبانی عاجزانه و در عین حال جسورانه، خواهان وصال و دریافت الطاف الهی است. شاعر در این ابیات، با پیوند زدنِ فضایِ میدان‌های نبرد (کوس، طبل، لشکر، تیغ، پرچم) با فضایِ عرفانیِ عشق، تحولی درونی را ترسیم می‌کند که در آن، سالکِ حقیر با تکیه بر کرامتِ معشوق، به مقام بلندِ انسانیت و روشنایی می‌رسد.

در پسِ این تصاویر حماسی، پیامی عمیق از پیروزیِ نور بر ظلمت و شادی بر اندوه نهفته است. شاعر معتقد است با دمیدنِ روحِ عشق (شمسِ تبریز) در کالبدِ جان، ترس‌های دنیوی رنگ می‌بازند و انسان به چنان سرخوشی و سرمستیِ معنوی می‌رسد که دیگر جایی برای اضطراب و غم باقی نمی‌ماند و در نهایت، مرزهای «من» و «تو» در پهنه‌یِ وحدتِ وجود محو می‌گردد.

معنای روان

لولیکان توییم در بگشا ای صنم لولیکان را دمی بار ده ای محتشم

ما همچون لولیان و سرگشتگانِ کویِ تو هستیم، پس ای معشوق، درِ رحمتت را به روی ما بگشا. ای کسی که صاحب حشمت و بزرگی هستی، لحظه‌ای کوتاه به این بی‌پناهانِ عاشق رخصتِ حضور بده.

نکته ادبی: «لولی» در ادبیات کلاسیک به معنای فردی بی‌‌پروا و خارج از قید و بندهای مرسوم است که اینجا استعاره از عاشقِ صادق است.

ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم

ای تو که مایه امنیتِ جهانی و ای تو که همچون روح برای پیکرِ هستی، ارزشمندی. از کرم و بخشندگیِ پی‌درپیِ توست که دهانِ اهل عالم به خنده و شادی باز می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه «جهان را چو جان» به زیبایی پیوندِ ناگسستنیِ خالق با مخلوق را نشان می‌دهد.

امن دو عالم تویی گوهر آدم تویی هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم

امنیت و پناهِ هر دو جهان تویی و اصل و گوهرِ انسانیت، تنها تویی. بنگر که چگونه این لشکرِ سرگشته از ظلمات (حبش)، به درگاهِ باجلالِ تو پناه آورده‌اند.

نکته ادبی: «حبش» در اینجا استعاره از عالمِ خاک و ظلمتِ نفس است که در پیِ راهی به سویِ روشنایی است.

چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو گردد هر لولیی صاحب طبل و علم

هنگامی که طبلِ جنگِ تو (آوازه‌یِ عشق) به صدا درآید، حتی ناتوان‌ترین جاسوس‌ها و بی‌مقدارترین افراد، به یمنِ لطفِ تو صاحبِ مقام و بزرگی می‌شوند.

نکته ادبی: «کوس» نمادِ اقتدار و «طبل و علم» نشانه‌یِ پیروزی و رهایی از پستی است.

رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم

پرچمِ پیروزی و سپاهِ شادی را به سویِ ما بفرست تا در اثرِ غلبه‌یِ این شعف، هیچ اثری از غم در وجودمان باقی نماند.

نکته ادبی: «جان نبرد» به معنایِ باقی نماندن و نابود شدن است.

تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیم چون لطفت برکشد بر خط لولی رقم

ما تیغِ حقیقت (تیغ عرب) را برمی‌گیریم تا بر سرِ جهل و تاریکی (ترکان) فرود آوریم، چرا که وقتی لطفِ تو بر وجودِ سرگشته‌یِ ما مهرِ تأیید می‌زند، ما به قدرتِ مطلق می‌رسیم.

نکته ادبی: «تیغ عرب» نمادِ قاطعیت و حقیقت و «ترکان» نمادِ بی‌خردی و دنیاداری است.

خوف مهل در میان بانگ بزن کالامان عشرت با خوف جان راست نیاید به هم

ترس را از دل بیرون کن و فریادِ امان‌خواهی سر نده؛ چرا که شادیِ حقیقی و ترس از مرگ با هم در یک دل جای نمی‌گیرند.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ حضورِ همزمانِ خوف و رجا در راهِ سلوک.

مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروش پر کن از عیش گوش پر کن از می شکم

خورشیدِ عشق را در وجودت به جوش آور و با صدایِ شورانگیزِ ساز، گوش‌ها را از شادی و درونِ خویش را از باده‌یِ معرفت لبریز کن.

نکته ادبی: «مهر» استعاره از خورشید و گرمایِ عشق است که جان را به تپش می‌اندازد.

تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمان آید صافی روان گوید ای من منم

تا وقتی که جانِ خالص، به‌سویِ تبریز و در جوارِ شمسِ زمان (شمس تبریزی) روان شود و با رسیدن به کمالِ وحدت، فریاد برآورد که ای معشوق، من خودِ تو هستم.

نکته ادبی: رسیدن به مرتبه‌یِ «من منم» نمادِ فنایِ فی‌الله و یکی شدنِ عاشق و معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره لولیان

اشاره به عاشقانِ رها از قیود که در پیِ معشوق‌اند.

تشبیه جهان را چو جان

مانند کردنِ معشوق به روح برای کالبدِ هستی.

مراعات نظیر تیغ، عرب، ترکان، سر

جمع‌آوریِ واژگانی که در فضایِ نبرد و حماسه معنایِ منسجمی می‌سازند.

متناقض‌نما (پارادوکس) عشرت با خوف جان

نشان دادنِ غیرممکن بودنِ جمعِ میانِ لذتِ معنوی و ترسِ دنیوی.