دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۱۶

مولوی
امشب جان را ببر از تن چاکر تمام تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام
این دم مست توام رطل دگر دردهم تا بشوم محو تو از دو جهان والسلام
چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدم گیرم جام عدم می کشمش جام جام
جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز تو گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام
این نفسم دم به دم درده باده عدم چون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام
چون عدمت می فزود جان کندت صد سجود ای که هزاران وجود مر عدمت را غلام
باده دهم طاس طاس ده ز وجودم خلاص باده شد انعام خاص عقل شد انعام عام
موج برآر از عدم تا برباید مرا بر لب دریا به ترس چند روم گام گام
دام شهم شمس دین صید به تبریز کرد من چو به دام اندرم نیست مرا ترس دام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تبلور اوج شوریدگی و فنای عارفانه است که در آن شاعر در پی رهایی از قیدوبندهای خودِ خویشتن و نام و نشانِ دنیوی است. فضای کلی اثر سرشار از اشتیاق به زوالِ هستیِ مجازی در برابر هستیِ مطلقِ معشوق است، تا جایی که شاعر، نیستی را عینِ کمال می‌داند و با جسارت تمام از معشوق می‌خواهد که او را در دریای بی‌پایانِ فنا غرق کند.

شاعر در این ابیات، پیوند عمیق و عاشقانه خود با شمس تبریزی را به تصویر می‌کشد؛ پیوندی که در آن، عقلِ مصلحت‌سنج رنگ می‌بازد و عقلِ عاشقانه جای آن را می‌گیرد. این سروده دعوتی است به رهایی از هراسِ گم‌شدن در معشوق و پذیرشِ خالصانه‌یِ این فنایِ شیرین که در نهایت به وصالی ابدی می‌انجامد.

معنای روان

امشب جان را ببر از تن چاکر تمام تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام

امشب جان را از کالبد این بنده (من) بیرون ببر تا دیگر هیچ نام و نشانی از من در این جهان باقی نماند.

نکته ادبی: واژه چاکر به معنای خدمتکار و بنده است که در اینجا برای نشان دادن اوج تواضع عارف در برابر معشوق به کار رفته است.

این دم مست توام رطل دگر دردهم تا بشوم محو تو از دو جهان والسلام

در این لحظه مستِ حضور تو هستم، پس جام دیگری از این شراب عشق به من بده تا از تعلقات هر دو جهان رها شوم و محو تو گردم؛ با این وضعیت دیگر نیازی به گفت‌وگو نیست.

نکته ادبی: السلام در اینجا به معنای پایان بخشیدن به تعلقات و وداع با دو عالم است.

چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدم گیرم جام عدم می کشمش جام جام

از آنجا که در تو فانی شدم و به آنچه تو می‌خواهی بدل گشتم، جامِ نیستی را می‌گیرم و پی‌درپی می‌نوشم.

نکته ادبی: فانی شدن در ادبیات عرفانی به معنای از بین رفتن خودخواهی و انانیت در برابر اراده الهی است.

جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز تو گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام

زمانی که جان با نور تو روشن می‌شود، مانند شمعی است که از تو فروغ می‌گیرد. اگر جان آدمی با نور و عشق تو نسوزد، آن جان هنوز خام و بی‌تجربه باقی مانده است.

نکته ادبی: خام در اینجا استعاره از کسی است که هنوز به کمالِ پختگی در عشق نرسیده است.

این نفسم دم به دم درده باده عدم چون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام

در هر لحظه از این نفس کشیدنم، شراب نیستی را به من بنوشان. وقتی به مقام نیستی می‌رسم، چنان بی‌خود می‌شوم که دیگر تفاوت میان سقف و زمین را تشخیص نمی‌دهم.

نکته ادبی: خانه و بام در اینجا نماد تضادها و جدایی‌های دنیوی هستند که در حالت وحدت‌یافتگی عارف، رنگ می‌بازند.

چون عدمت می فزود جان کندت صد سجود ای که هزاران وجود مر عدمت را غلام

وقتی مقام نیستیِ تو افزون شد، جان من صدها بار در برابر آن سجده کرد؛ ای کسی که هزاران وجود، بنده و فرمان‌بردارِ نیستیِ تو هستند.

نکته ادبی: این بیت پارادوکسیکال است؛ نیستیِ معشوق که منشأ هستی‌بخشی است، به عنوان قدرت مطلق ستایش می‌شود.

باده دهم طاس طاس ده ز وجودم خلاص باده شد انعام خاص عقل شد انعام عام

شرابِ عشق را پیمانه پیمانه به من ده تا از قید این هستیِ مادی رها شوم. این شراب، عطای خاصِ خداوندی است در حالی که عقل، نعمتی عمومی است.

نکته ادبی: انعام خاص به معنای موهبت ویژه عرفانی است که در مقابل عقلِ استدلالی (انعام عام) قرار دارد.

موج برآر از عدم تا برباید مرا بر لب دریا به ترس چند روم گام گام

موجی از دریای نیستی برانگیز تا مرا با خود ببرد؛ چرا باید با ترس و لرز قدم‌به‌قدم در ساحل قدم بزنم؟

نکته ادبی: ساحل نمادِ احتیاط و ترسِ ناشی از عقل است، در حالی که دریا نمادِ خطر کردن و غرق شدن در فناست.

دام شهم شمس دین صید به تبریز کرد من چو به دام اندرم نیست مرا ترس دام

دامِ شمس‌الدین، آن شاهِ من، در تبریز شکارش را گرفت (من را گرفتار کرد). حالا که در دام او اسیر هستم، دیگر از خودِ دام هیچ ترسی ندارم.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به شمس تبریزی و تضادِ رهاییِ عارف در عینِ گرفتار بودن در دامِ عشق.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب / باده

اشاره به عشق پرشور و الهی که عقل مصلحت‌سنج را زایل می‌کند.

متناقض‌نما (پارادوکس) مرگ در زندگی / نیستی

تاکید بر اینکه عارف برای رسیدن به هستی حقیقی باید از هستیِ مجازیِ خود دست بکشد.

نماد دریا و موج

نمادِ عالمِ بی‌کرانِ معرفت و فنا که عارف را در خود غرق می‌کند.

تکرار خام خام / جام جام

برای تأکید بر شدت و استمرارِ حالتِ عاشقی و بی‌قراری.