دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۱۴

مولوی
چند روی بی خبر آخر بنگر به بام بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام
تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام
از هوس عشق او چرخ زند نه فلک وز می او جان و دل نوش کند جام جام
چون به تجلی بتافت جانب جان ها شتافت باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام
گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیم گفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده دعوتی است به بیداری و نگاهی فراتر از دایره امور مادی. شاعر با تصویرسازی از هستی و آسمان‌ها، مخاطب را به درک شکوهِ حضور معشوق ازلی فرا می‌خواند و تأکید می‌کند که در برابر این عظمت، تمام جلوه‌های ظاهری جهان همچون خورشید و ماه، کوچک و حقیرند.

در ادامه، فضا به سمت تجربه شهودی و عرفانی سوق می‌یابد؛ جایی که عاشقان حقیقی با نوشیدن از بادهٔ معنا، از نیازهای زمینی دست می‌کشند و در نهایت، شاعر با اعتراف به عجز زبان در توصیف حقیقتِ مطلق، سخن را با نمادِ «نسیم» و سکوتِ پرمعنا به پایان می‌برد.

معنای روان

چند روی بی خبر آخر بنگر به بام بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام

ای انسان، تا کی می‌خواهی از حقایق غافل باشی؟ لحظه‌ای سر برآور و به آسمان نگاه کن؛ این «بام» که در موردش پرسیدی، همان گنبد مینایی و آسمان بلند است که سقف عالم است.

نکته ادبی: «فلک سبزفام» کنایه از آسمان است که در ادبیات کلاسیک به دلیل انعکاس نیلگون فضا، سبز می‌پنداشتند.

تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام

منتظر باش تا محبوب، که مانند جانِ آدمی لطیف و روشن است، ناگهان نمایان شود؛ زیبایی او چنان خیره‌کننده است که خورشید و ماه در برابرش همچون بندگان کوچک و حقیر هستند.

نکته ادبی: «قمری» در اینجا استعاره از معشوق است. تشبیه معشوق به «جان»، اشاره به حیات‌بخش بودن و لطافت او دارد.

از هوس عشق او چرخ زند نه فلک وز می او جان و دل نوش کند جام جام

حرکت و چرخشِ نُه لایه آسمان‌ها تنها به شوق عشق اوست و دل و جانِ عارفان از شرابِ معرفت و عشق او پی‌درپی می‌نوشند و مست می‌شوند.

نکته ادبی: «نه فلک» در کیهان‌شناسی قدیم به چرخ‌های گردون عالم و افلاک نه‌گانه اشاره دارد.

چون به تجلی بتافت جانب جان ها شتافت باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام

وقتی جلوه حق بر دل‌ها تابید، حقیقت به سوی جان‌های شیفته هجوم آورد. در این ساحت معنوی، مستی و بی‌خودی از عشق الهی رواست، اما توجه به نیازهای جسمانی و غریزی، بی‌ارزش و مایه غفلت است.

نکته ادبی: «تجلی» در عرفان به معنای ظهور انوار الهی در قلب سالک است.

گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیم گفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام

شاعر که تخلصش «جهان سلیم» است، از نسیم که نماد پیغام‌رسان عالم غیب است، سراغ حقیقت را می‌گیرد؛ نسیم پاسخ می‌دهد که از ترس و هیبت آن مقام، جز یک آه و سکوتِ پرمعنا خبری در چنته ندارم؛ پایان سخن همین است.

نکته ادبی: «نفس» در اینجا هم به معنی دَمِ حیات‌بخش و هم به معنای آهِ عاشقانه و سکوت ناشی از حیرت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قمری

اشاره به معشوق که همچون پرنده‌ای سبک‌بال و دلربا جلوه می‌کند.

اغراق صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام

بزرگ‌نمایی زیبایی معشوق تا حدی که کائنات در برابرش حقیر شمرده می‌شوند.

تناقض (پارادوکس) باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام

تضاد میان لذت‌های روحانی و نیازهای جسمانی برای نشان دادن تعالیِ مسیر عشق.

نماد نسیم

نماینده عالم غیب و پیامی که واسطه دریافت حقیقت از عالم معناست.