دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۰۹

مولوی
ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم بیچاره نیستیم که درمان و چاره ایم
در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم
ما پادشاه رشوت باره نبوده ایم بل پاره دوز خرقه دل های پاره ایم
از ما مپوش راز که در سینه توایم وز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره ایم
ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه یا آفتاب تن زده اندر ستاره ایم
ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام داند کنار بام که ما بی کناره ایم
مهتاب را چه ترس بود از کنار بام پس ما چه غم خوریم که بر مه سواره ایم
گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق بی زحمت جگر تو ببین خون چه کاره ایم
قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار هم می چریم در ده و هم بر قناره ایم
ما مهره ایم و هم جهت مهره حقه ایم هنگامه گیر دل شده و هم نظاره ایم
خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی همچون مسیح ناطق طفل گواره ایم
در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب بر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره ایم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به توصیف حالات متناقض و در عین حال متعالی سالک طریق حقیقت می‌پردازد. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های عرفانی، خود و هم‌مسلکانش را موجوداتی نشان می‌دهد که علی‌رغم فقر ظاهری یا سختی‌های دنیوی، از گنجینه‌ای بی‌پایان از عشق و معرفت برخوردارند.

محور اصلی سخن، فنای در محبوب (شمس تبریزی) و رسیدن به جایگاهی است که محدودیت‌های عالم ماده، همچون لبه بام یا قفس تن، دیگر مانعی برای پرواز روح به شمار نمی‌آیند. در این فضا، عاشق همزمان در هر دو عالم (ظاهر و باطن) حضور دارد و از مرزهای هستی می‌گذرد.

معنای روان

ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم بیچاره نیستیم که درمان و چاره ایم

ما کسانی هستیم که از شدت اشتیاق و تشنگیِ معنوی در قحطی به سر می‌بریم، اما این تشنگی به قدری اصیل است که خودِ آن، درمان و راهکارِ نجات ماست.

در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم

ما در زمان شادی و بزم همچون شرابِ گوارا هستیم و در زمان مبارزه با نفس، مانند شمشیرِ بُرنده عمل می‌کنیم؛ در برابرِ نعمت‌های الهی همچون چشمه‌ای شیرین و جوشان هستیم و در برابرِ سختی‌ها، استوار و محکم همچون صخره‌ای سنگی.

ما پادشاه رشوت باره نبوده ایم بل پاره دوز خرقه دل های پاره ایم

ما هرگز اهلِ رشوه و معامله‌گری‌های دنیوی نبوده‌ایم، بلکه ما وصله‌زنِ خرقه و مرهمِ دل‌های شکسته و آسیب‌دیده هستیم.

از ما مپوش راز که در سینه توایم وز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره ایم

رازِ خود را از ما پنهان مکن که ما در عمقِ جانِ تو حضور داریم؛ همچنین دلِ ما را نربا، چرا که ما از آن‌گونه افرادی نیستیم که دل را تحت فشار بگذاریم و آن را تصاحب کنیم.

ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه یا آفتاب تن زده اندر ستاره ایم

حقیقتِ وجودِ ما همچون دریایی عمیق و پهناور است که زیرِ پوششی از کاه (تنمانی دنیوی) پنهان شده است؛ یا همچون خورشیدی هستیم که در ظاهری کوچک مانند ستاره‌ای، خود را نشان داده است.

ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام داند کنار بام که ما بی کناره ایم

ما را ببین که چگونه در حالِ مستیِ عرفانی بر لبه‌ی بامِ هستی ایستاده‌ایم؛ حتی همان لبه‌ی بام نیز به خوبی می‌داند که ما اهلِ محدودیت نیستیم و وجودی بی‌کران داریم.

مهتاب را چه ترس بود از کنار بام پس ما چه غم خوریم که بر مه سواره ایم

نورِ ماه از لبه‌ی بام ترسی ندارد، پس چرا ما که بر مدارِ این ماه (نورِ حقیقت) سوار هستیم، باید غمگین باشیم؟ ما در اوجِ آگاهی به سر می‌بریم.

گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق بی زحمت جگر تو ببین خون چه کاره ایم

اگر جگرهای ما در راهِ عشق توسطِ تیرهای بلا سوراخ شده است، به خونِ آن نگاه کن تا بدانی که این جان‌فشانی، کارِ بزرگ و ارزشمندی است.

قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار هم می چریم در ده و هم بر قناره ایم

اگرچه قصابِ سرنوشت ما را به مسلخ برده و کشته است، اما ما همچنان در این دشتِ هستی می‌چریم و حتی بر قلابِ قصابی نیز آویزان هستیم (یعنی مرگ ظاهری، پایانِ وجودِ ما نیست).

ما مهره ایم و هم جهت مهره حقه ایم هنگامه گیر دل شده و هم نظاره ایم

ما هم مهره‌های بازیِ سرنوشت هستیم و هم خودِ گرداننده و صاحبِ این بازی؛ هم در کانونِ التهابِ دل قرار داریم و هم تماشاگرِ آن هستیم.

خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی همچون مسیح ناطق طفل گواره ایم

سکوت پیشه کن؛ حتی اگر بشارت‌های الهی را دریافت کرده‌ای، همچون حضرت عیسی که در کودکی به سخن درآمد، تنها زمانی لب به سخن بگشا که حق بر زبان‌ات جاری شود.

در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب بر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره ایم

در راهِ عشقِ شمسِ تبریزی، شب و روز مانند شهاب‌سنگ و شراره‌های آتش، در آسمانِ عرفان در حالِ مبارزه با دیوهای تاریکی و جهل هستیم.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم... درمان و چاره ایم

شاعر تضاد میان فقرِ وجودی (تشنگی) و غنایِ حقیقی (درمان بودن) را به تصویر می‌کشد.

کنایه کنار بام

اشاره به لبه‌ی هستی و گذار از محدودیت‌های دنیوی.

تلمیح مسیح ناطق

اشاره به داستان قرآنیِ سخن گفتنِ حضرت عیسی در گهواره که نشانه ی کلامِ حق و معجزه است.

استعاره قصاب ده

اشاره به سرنوشت یا استادِ راه که نفسِ اماره را می‌کشد تا روحِ عاشق رهایی یابد.

تشبیه آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه

تشبیه ذاتِ عمیق و الهیِ انسان به دریا که زیرِ ظاهرِ ناچیز (کاه) پنهان است.