دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۰۸

مولوی
ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم باغم چه می بری چو تویی باغ و گلشنم
عمری است کز عطای تو من طبل می خورم در سایه لوای کرم طبل می زنم
می مالم این دو چشم که خواب است یا خیال باور نمی کنم عجب ای دوست کاین منم
آری منم ولیک برون رفته از منی چون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم
در تاج خسروان به حقارت نظر کنم تا شوق روی توست مها طوق گردنم
با ماهیان ز بحر تو من نزل می خورم با خاکیان ز رشک تو چون آب و روغنم
گر چه ز بحر صنعت من آب خوردنی است چون ماهیم نبیند کس آب خوردنم
گر ناخن جفا بخراشد رگ مرا من خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم
خود پی ببرده ای تو که رگ دار نیستم گر می جهد رگی بنما تاش برکنم
گفتی چه کار داری بر نیست کار نیست گر نیست نیستم ز چه شد نیست مسکنم
نفخ قیامتی تو و من شخص مرده ام تا جان نوبهاری و من سرو و سوسنم
من نیم کاره گفتم باقیش تو بگو تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم
من صورتی کشیدم جان بخشی آن توست تو جان جان جانی و من قالب تنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ حالتی است که در آن سالک با عبور از حصارِ 'منیت' و خودبینی، چنان در حضورِ معشوق غرق می‌شود که دیگر مرزی میانِ هستیِ خود و هستیِ او نمی‌بیند. فضایِ کلیِ شعر، آکنده از شورِ عرفانی، حیرت و تسلیمِ مطلق در برابرِ اراده‌یِ حضرتِ دوست است.

شاعر در این ابیات، با بیانی تمثیلی و پارادوکسیکال، بر بی‌ارزشیِ تعلقاتِ دنیوی در برابرِ عشقِ حقیقی تأکید می‌ورزد. در این دیدگاه، فقرِ ظاهری یا نیستیِ مادی در برابرِ معشوق، عینِ غنا و کمال است و عاشقِ راستین کسی است که هستیِ خود را در پرتوِ وجودِ معشوق می‌یابد و تعریف می‌کند.

معنای روان

ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم باغم چه می بری چو تویی باغ و گلشنم

ای معشوق، تو شنوایی و بیناییِ منی؛ چرا مرا به باغ می‌بری؟ وجودِ تو خود برای من باغ و گلشن است و نیازی به باغِ دیگر ندارم.

نکته ادبی: تشبیه بلیغ (تو باغ و گلشن منی) برای بیانِ کمالِ مطلوب بودنِ معشوق.

عمری است کز عطای تو من طبل می خورم در سایه لوای کرم طبل می زنم

عمری است که با بهره‌مندی از بخشش‌های تو روزگار می‌گذرانم و زیر سایه‌یِ حمایت و کرامتِ تو با افتخار زندگی می‌کنم.

نکته ادبی: اصطلاح 'طبل خوردن' در متون کهن گاه به معنای تحملِ گرسنگی یا گذرانِ روزگار با اندک‌مایه و گاه به معنای استفاده از سفره‌یِ کریمان است که اینجا به مفهومِ بهره‌مندی از کرامتِ معشوق به کار رفته است.

می مالم این دو چشم که خواب است یا خیال باور نمی کنم عجب ای دوست کاین منم

چشمانم را می‌مالم تا باور کنم که آیا این وضعیتِ معنویِ من خواب است یا خیال؟ حقیقتِ این مقام را که در آن به چنین کمالی رسیده‌ام، باور نمی‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به حیرتِ عارفانه و ناباوریِ بنده از بزرگیِ عنایتِ پروردگار.

آری منم ولیک برون رفته از منی چون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم

بله، این من هستم اما منیتِ انسانی و خودخواهی در من از بین رفته است. مانند ماه نو که از تابشِ کاملِ خورشیدِ وجود تو، ضعیف و باریک شده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از فنایِ خودی؛ همان‌گونه که ماه در برابر خورشید نورِ خود را از دست می‌دهد، عاشق نیز در برابر معشوق هستیِ مستقل ندارد.

در تاج خسروان به حقارت نظر کنم تا شوق روی توست مها طوق گردنم

تا زمانی که شوقِ دیدنِ روی تو در وجودم هست، به تاجِ پادشاهان با تحقیر نگاه می‌کنم؛ چرا که عشقِ تو، گردنبندِ افتخارِ من است.

نکته ادبی: تضاد میان 'تاج خسروان' (قدرت دنیوی) و 'طوق گردن' (بندگیِ عاشقانه) برای نشان دادنِ برتریِ مقامِ عشق.

با ماهیان ز بحر تو من نزل می خورم با خاکیان ز رشک تو چون آب و روغنم

همچون ماهی که در دریاست و از آن روزی می‌خورد، من نیز از دریایِ وجودِ تو بهره‌مندم و در میانِ اهلِ دنیا، به دلیلِ رشکِ من به تو، همچون آب و روغنم که در ظاهر یکی به نظر می‌آیند اما در باطن جدا هستند.

نکته ادبی: تمثیلِ آب و روغن برای بیانِ تفاوتِ ماهیتِ عاشقِ روحانی با مردمِ مادی‌گرا.

گر چه ز بحر صنعت من آب خوردنی است چون ماهیم نبیند کس آب خوردنم

اگرچه از دریایِ صنعت و آفرینشِ تو روزی می‌خورم، اما همچون ماهی در آب، کسی نمی‌بیند که من چگونه از این دریا می‌نوشم (چون این خوردنِ معنوی است).

نکته ادبی: استعاره از پنهان بودنِ رزقِ معنویِ عارف از دیدِ ناظرانِ سطحی‌نگر.

گر ناخن جفا بخراشد رگ مرا من خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم

اگر رنج و سختی (ناخنِ جفا) رگِ مرا خراش دهد، من همچون چنگ (ساز) از این آسیب و برخورد، نغمه‌ای خوش می‌سازم.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که عارف از رنج و بلا، هنر و موسیقیِ کمالِ انسانی می‌سازد.

خود پی ببرده ای تو که رگ دار نیستم گر می جهد رگی بنما تاش برکنم

تو خود می‌دانی که من موجودی خاکی و دارای رگ و پی نیستم؛ اگر رگی در من می‌جهد، نشان بده تا آن را هم برکنم تا کاملاً روحانی شوم.

نکته ادبی: تأکید بر برائت از کالبدِ مادی و تمایل به تجردِ مطلقِ روحی.

گفتی چه کار داری بر نیست کار نیست گر نیست نیستم ز چه شد نیست مسکنم

گفتی چه کار داری؟ کارِ من 'نیست شدن' است. اگر من 'نیست' هستم، پس چرا خانه‌یِ من در این عالمِ هستی است؟

نکته ادبی: بازیِ کلامی با واژه‌ی 'نیست' و پرسشِ فلسفی درباره‌یِ چیستیِ وجود.

نفخ قیامتی تو و من شخص مرده ام تا جان نوبهاری و من سرو و سوسنم

تو دمِ مسیحایی و زنده‌کننده‌یِ قیامتی، و من کالبدی مرده‌ام؛ تو بهارِ جان‌بخش هستی و من تنها سرو و سوسنی هستم که با نفسِ تو جان می‌گیرم.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ زنده شدنِ مردگان توسطِ نفخِ روح و تشبیه معشوق به بهارِ حیات‌بخش.

من نیم کاره گفتم باقیش تو بگو تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم

من سخن را نیمه‌کاره رها کردم، بقیه‌اش را تو بگو؛ تو عقلِ کل و حقیقتِ دانایی هستی و من در برابرِ تو بسیار نادانم.

نکته ادبی: تأکید بر فروتنی و اعتراف به ضعفِ عقلِ جزئی در برابرِ عقلِ کل.

من صورتی کشیدم جان بخشی آن توست تو جان جان جانی و من قالب تنم

من تنها نقش و صورتی (بدنی) ترسیم کردم، اما جان‌بخشیدنِ به آن کارِ توست؛ تو حقیقتِ جانی و من تنها کالبدِ این تن هستم.

نکته ادبی: تمثیلِ نقاش و صورت برای تبیینِ رابطه‌یِ خالق و مخلوق.

آرایه‌های ادبی

استعاره باغ و گلشن

تشبیه معشوق به باغ و گلشن برای نمایشِ کمالِ آرامش‌بخشیِ او.

پارادوکس (متناقض‌نما) آری منم ولیک برون رفته از منی

اشاره به هم‌زمانیِ حضورِ ظاهری و فنایِ باطنیِ عاشق.

تمثیل خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم

تشبیه عاشق به سازِ چنگ که از ضرباتِ (سختی‌ها) نغمه‌هایِ زیبا تولید می‌کند.

تلمیح نفخ قیامتی

اشاره به دمیدنِ روح در کالبدِ بی‌جان که از مضامینِ قرآنی و عرفانی است.