دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۰۳

مولوی
من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم
از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانه کردم یکی بهانه وز راه خشم کردم
گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارم هم آه برنیارم از آه خشم کردم
گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکر از زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم
ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزان وز کهربای عالم من کاه خشم کردم
ما ذره ایم سرکش از چار و پنج و از شش خود پنج و شش کی باشد ز الله خشم کردم
این را تو برنتابی زیرا برون آبی گر شبه آفتابی ز اشباه خشم کردم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، تصویری نمادین و جسورانه از «نفسِ سرکش» انسان را ترسیم می‌کنند که در اوجِ غرور، در برابرِ دعوتِ الهی ایستادگی می‌کند. شاعر با بهره‌گیری از مضامین عرفانی، خود را در جایگاهِ موجودی می‌بیند که حتی در برابرِ تجلیاتِ رحمانی (مانند ماه، پادشاه و مغناطیس وجود) عصیان ورزیده و با بهانه‌تراشی، از پیوند با منبعِ هستی گریزان است.

درونمایه اصلی شعر، توصیفِ پارادوکسیکالِ گریختنِ پاره‌ای از کل است. شاعر در این قطعه به جای تقرب، بر «فاصله» تأکید می‌ورزد و این دوری را نه به معنایِ کفر، بلکه به عنوانِ مرحله‌ای از آزمونِ نفس و ابرازِ سرکشیِ وجودیِ انسان در برابرِ امرِ مطلق به تصویر می‌کشد. این اشعار بازتابی از کشاکشِ روح میانِ جاذبه‌ی الهی و غرورِ متکی بر خویشتن است.

معنای روان

من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم

من همچون شبِ تاری هستم که به واسطه‌ی تاریکی و غرور، از ماه که نمادِ نور و جمالِ حق است، روی گردانده و با او خشم گرفته‌ام.

نکته ادبی: شبِ سیاه نمادِ ظلمتِ وجود و جهل است و ماه کنایه از جمالِ بی‌پایان الهی است.

از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانه کردم یکی بهانه وز راه خشم کردم

من آن گدای بی‌نوا و عریانی هستم که از پادشاهِ عالم (خداوند) به خاطرِ استغنایِ کاذبِ نفس، دلگیر شده و از او دوری جسته‌ام.

نکته ادبی: «عور» به معنای برهنه و کنایه از فقر و نیازِ ذاتیِ انسان در برابرِ بی‌نیازیِ مطلقِ الهی است.

گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارم هم آه برنیارم از آه خشم کردم

آن یگانه‌ی هستی با لطف و مهربانی مرا به سویِ خانه‌ی خویش (بازگشت به اصل) می‌خواند، اما من بهانه‌ای ساختم و از راهِ راست منحرف شدم.

نکته ادبی: «یگانه» اشاره به ذاتِ حق و «خانه» استعاره از جایگاهِ قربِ الهی است.

گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکر از زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم

حتی اگر نگار و محبوبِ من از من روی گرداند و یا غم و اندوه، آرامش و قرار را از دلم ببرد،

نکته ادبی: «نگار» در اینجا استعاره از معشوقِ ازلی است که در اینجا با روگردانیِ موقت، نفس را به چالش می‌کشد.

ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزان وز کهربای عالم من کاه خشم کردم

من حتی آهی برنمی‌آورم؛ چرا که از خودِ آه کشیدن نیز که نشانه‌ی التماس و طلبِ وصل است، خشمگینم و آن را ترک کرده‌ام.

نکته ادبی: «آه» در اینجا نمادِ استغاثه و ناله است؛ شاعر می‌گوید حتی از ناله کردن نیز پرهیز می‌کنم تا استقلالِ نفسانی‌ام حفظ شود.

ما ذره ایم سرکش از چار و پنج و از شش خود پنج و شش کی باشد ز الله خشم کردم

گاهِ فریب، مرا به زر و ثروت و گاهی به مقام و لشکر وسوسه کرد، اما من زر را چون فلزی بی‌ارزش دیدم و از جاه و مقام نیز دوری گزیدم.

نکته ادبی: «زر» نمادِ دنیای مادی و «جاه» نشانه‌ی قدرت و اعتبارِ دنیوی است که شاعر هر دو را حقیر می‌شمارد.

این را تو برنتابی زیرا برون آبی گر شبه آفتابی ز اشباه خشم کردم

من همچون آهنی هستم که از جذبِ آهن‌ربایِ بزرگ (خداوند) گریزان است؛ همان‌گونه که کاه از کهربا فرار می‌کند، من نیز از جاذبه‌ی الهی می‌گریزم.

نکته ادبی: تمثیل «آهن و آهن‌ربا» و «کاه و کهربا» برای بیانِ نیرویِ جذبِ الهی و مقاومتِ نفسِ سرکشِ انسانی به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شب سیاه و ماه

شب نمادِ ظلمتِ نفس و ماه نمادِ نورِ جمالِ حق است.

تمثیل آهن‌ربا و کهربا

تمثیلی برای قدرتِ جذبِ الهی که روح را به سوی خود می‌کشد، در حالی که نفسِ سرکش از آن می‌گریزد.

ایهام و کنایه پنج و شش

اشاره به حواسِ پنجگانه و جهاتِ شش‌گانه‌ی عالمِ مادی که قید و بندِ روح هستند.

تضاد گدا و شاه

تقابل میانِ فقرِ وجودیِ انسان و بی‌نیازیِ مطلقِ الهی.