دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۹۳

مولوی
من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم پشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم
نی بند خلق باشم نی از کسی تراشم مرغ گشاده پایم برگ قفس ندارم
من ابر آب دارم چرخ گهرنثارم بر تشنگان خاکی آب حیات بارم
موسی بدید آتش آن نور بود دلخوش من نیز نورم ای جان گر چه ز دور نارم
شاخ درخت گردان اصل درخت ساکن گر چه که بی قرارم در روح برقرارم
من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانم در هر شبی چو روزم در هر خزان بهارم
با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزم اما چو باخود آیم زین هر دو برکنارم
آن لحظه باخود آیم کز محو بیخود آیم شش دانگ آن گهم که بیرون ز پنج و چارم
جان بشر به ناحق دعویش اختیار است بی اختیار گردد در فر اختیارم
آن عقل پرهنر را بادی است در سر او آن باد او نماند چون باده ای درآرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگر حال و مقام انسانی است که از بند تعلقات دنیوی و خواسته‌های نفسانی رسته و به آزادیِ مطلقِ روحی رسیده است. شاعر، خود را نه اسیرِ خلق و نه گرفتارِ مادیات می‌داند، بلکه او را همچون ابری می‌بیند که بی‌هیچ چشم‌داشتی، فیضِ وجودیِ خویش را بر تشنگانِ عالم می‌بارد. فضای کلی شعر، سرشار از سبک‌بالی، رهایی و اوج‌گرفتن از عالمِ محدودِ مادی به سوی حقیقتِ لایتناهی است.

در این غزل، تقابلِ میانِ ظواهرِ متغیرِ انسانی و ثباتِ روحانیِ درونی به تصویر کشیده شده است. شاعر با اشاره به مفاهیمی چون از خود گذشتن و تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی الهی، راهِ رسیدن به کمال و یکپارچگیِ وجودی را تبیین می‌کند؛ جایی که عقلِ جزئی‌نگر و مدعی، در برابرِ مستیِ عشقِ حقیقی رنگ می‌بازد و انسان به مقامی دست می‌یابد که فراتر از قید و بندِ زمان، مکان و حواسِ پنج‌گانه است.

معنای روان

من پاکباز عشقم تخم غرض نکارم پشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم

من با صداقت و پاکی عاشق هستم و هیچ بذر منفعت‌طلبی و طمعی در دلم نمی‌کارم؛ حامیِ فقر و بی‌نیازی هستم و هرگز برای رسیدن به مال و منال دنیا، خود را خوار نمی‌کنم.

نکته ادبی: پاکباز به معنای کسی است که در عشق خود صادق است و همه چیز خود را در این راه می‌دهد. پشت خاردن کنایه از تملق و خواهش برای رسیدن به هدف است.

نی بند خلق باشم نی از کسی تراشم مرغ گشاده پایم برگ قفس ندارم

نه بنده و فرمان‌بردار مردم هستم و نه از کسی چیزی طلب می‌کنم؛ من همچون پرنده‌ای هستم که پاهایش از بند آزاد شده است و نیازی به قفس یا توشه‌ای برای زندگانی ندارم.

نکته ادبی: مرغ گشاده‌پای استعاره از انسانی است که از قید تعلقات دنیوی رها گشته و به آزادی مطلق رسیده است.

من ابر آب دارم چرخ گهرنثارم بر تشنگان خاکی آب حیات بارم

من همچون ابری هستم که حاملِ آبِ حیات است و آسمانی که گوهرهای معنوی می‌افشاند؛ من این فیض و بخششِ الهی را بر روح‌های تشنه‌ی زمینی می‌بارم.

نکته ادبی: ابر آب و گوهرنثار استعاره از بخشندگیِ بی‌پایانِ عارف و فیض‌رسانیِ او به دیگران است.

موسی بدید آتش آن نور بود دلخوش من نیز نورم ای جان گر چه ز دور نارم

موسی (ع) آتش دید، اما آنچه او را شاد کرد نورِ حقیقتِ الهی بود؛ من نیز اگرچه از دور ممکن است مانند آتش (خطرناک یا سوزان) به نظر برسم، اما در حقیقت وجودم، سرشار از نور الهی هستم.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان حضرت موسی در کوه طور دارد که در آنجا تجلی الهی را به صورت آتش دید، اما حقیقت آن نور بود.

شاخ درخت گردان اصل درخت ساکن گر چه که بی قرارم در روح برقرارم

شاخه‌ی درخت مدام در حال تکان خوردن و تغییر است اما ریشه‌ی آن ثابت و پابرجاست؛ من نیز اگرچه در عالم ظاهر بی‌قرار و متغیر به نظر می‌رسم، اما در باطنِ روحی‌ام، ثبات و آرامشِ کامل دارم.

نکته ادبی: تضاد میان شاخه و ریشه تمثیلی است برای نشان دادن تفاوت میان جسمِ متغیر و روحِ ثابت عارف.

من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانم در هر شبی چو روزم در هر خزان بهارم

من پدیده‌ای شگفت‌انگیز در این جهانم که در کالبدِ مادی (مشتِ گل) پنهان شده‌ام؛ تاریکی‌های شبِ من همگی روزِ روشن است و در خزانِ زندگی‌ام نیز همیشه بهارِ معنوی دارم.

نکته ادبی: مشت گل استعاره‌ای از جسم و تنِ خاکی انسان است. تضاد میان شب و روز و خزان و بهار بیانگر حالِ درونی عارف است.

با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزم اما چو باخود آیم زین هر دو برکنارم

با پرنده‌ی شب هم‌نوا می‌شوم و با پرنده‌ی روز هم‌قدم، اما وقتی به خلوتِ باطن و حقیقتِ وجودی خویش بازمی‌گردم، از هر دوی این حالات و تعلقات فراتر می‌روم.

نکته ادبی: برکنار بودن در اینجا به معنای فرا رفتن از دوگانگی‌ها و رسیدن به وحدتِ مطلق است.

آن لحظه باخود آیم کز محو بیخود آیم شش دانگ آن گهم که بیرون ز پنج و چارم

آن لحظه‌ای که از گم‌گشتگی و بی‌خودی به حضور در خویشتنِ حقیقی می‌رسم، تمامِ وجودم را به دست می‌آورم و از محدودیتی که حواس پنج‌گانه و عناصر چهارگانه بر من تحمیل کرده‌اند، رها می‌شوم.

نکته ادبی: شش دانگ کنایه از تمامیت و کمال است. پنج و چهار اشاره به حواس پنج‌گانه و عناصر چهارگانه طبیعت است که محدودیت‌های مادی هستند.

جان بشر به ناحق دعویش اختیار است بی اختیار گردد در فر اختیارم

جانِ انسان به ناحق ادعای داشتنِ اختیار و اراده‌ی مستقل می‌کند؛ اما وقتی در معرضِ اراده‌ی حقیقیِ الهی قرار می‌گیرد، اراده‌ی خود را به تمامی از دست می‌دهد و تسلیمِ محض می‌شود.

نکته ادبی: اختیار در اینجا بحثی کلامی و عرفانی است؛ اینکه اراده‌ی انسان در برابر اراده‌ی خداوند فنا می‌شود.

آن عقل پرهنر را بادی است در سر او آن باد او نماند چون باده ای درآرم

آن عقلی که به علم و مهارت خود می‌نازد، بادِ غرور و تکبر در سر دارد؛ اما وقتی من شرابِ عشق (حقیقتِ عرفانی) را پیش می‌آورم، آن غرور و پندارِ عقل در برابرِ مستیِ عشق از میان می‌رود.

نکته ادبی: باده استعاره از عشقِ الهی و حالِ عرفانی است که عقلِ جزئی‌نگر را از کار می‌اندازد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح موسی بدید آتش

اشاره به داستان وحی به حضرت موسی در وادی طور.

تضاد و پارادوکس شاخ درخت گردان، اصل درخت ساکن

بیانگر دوگانگیِ ظاهرِ متغیر و باطنِ ثابتِ عارف.

استعاره مشت گل

استعاره از جسم و تنِ مادی انسان.

مراعات نظیر شب، روز، خزان، بهار

تناسب میان کلمات برای نشان دادن تغییراتِ عالم ظاهر.

کنایه شش دانگ

کنایه از کمال و تمامیت و تسلط بر وجود خود.