دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۹۲

مولوی
یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم در سینه از نی او صد مرغزار دارم
قاصد به خشم آید چون سوی من گراید گوید کجا گریزی من با تو کار دارم
من دوش ماه نو را پرسیدم از مه خود گفتا پیش دوانم پا در غبار دارم
خورشید چون برآمد گفتم چه زردرویی گفتا ز شرم رویش رنگ نضار دارم
ای آب در سجودی بر روی و سر دوانی گفتا که از فسونش رفتار مار دارم
ای میرداد آتش پیچان چنین چرایی گفتا ز برق رویش دل بی قرار دارم
ای باد پیک عالم تو دل سبک چرایی گفتا بسوزد این دل گر اختیار دارم
ای خاک در چه فکری خاموشی و مراقب گفتا که در درونه باغ و بهار دارم
بگذر از این عناصر ما را خداست ناصر در سر خمار دارم در کف عقار دارم
گر خواب ما ببستی بازست راه مستی می دردهد دودستی چون دستیار دارم
خاموش باش تا دل بی این زبان بگوید چون گفت دل نیوشم زین گفت عار دارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر تابلویی عارفانه و شورانگیز از استغراق عاشق در تجلیات جمال محبوب است. شاعر در این قطعه، با نگاهی وحدت‌گرایانه، تمامی عناصر چهارگانه طبیعت (آب، باد، خاک و آتش) و حتی اجرام سماوی (ماه و خورشید) را به پرسش می‌کشد و پاسخ‌های آنان را بازتابی از حیرت و شیدایی در برابر کمالِ مطلقِ محبوب می‌داند.

در نهایت، شاعر با عبور از این عناصر و مظاهر طبیعت، به حقیقتِ قلبی می‌رسد؛ جایی که زبانِ مادی از بیانِ عظمتِ عشق باز می‌ماند و سکوت، تنها راهِ دست‌یابی به معرفتِ ناب و هم‌سخنی با حقیقتِ هستی است.

معنای روان

یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم در سینه از نی او صد مرغزار دارم

پروردگارا، چه محبوبِ شیرین‌ادایی دارم که صیدِ دلِ من شده است؛ گویی تیرِ نگاهِ او چنان در سینه‌ام نشسته که قلبِ مجروحم به جای درد، گلستانی پر از شکوفه شده است.

نکته ادبی: نی در اینجا به معنای تیرِ باریک یا پیکانِ آهنین است که اشاره به نگاهِ نافذِ معشوق دارد.

قاصد به خشم آید چون سوی من گراید گوید کجا گریزی من با تو کار دارم

پیکِ محبوب با چهره‌ای درهم و خشمگین به سوی من می‌آید و می‌گوید: کجا می‌خواهی بگریزی؟ من با تو کاری مهم دارم و رهایت نمی‌کنم.

نکته ادبی: قاصد در اینجا نمادی از تجلیات و سختی‌های راهِ عشق است که عاشق را به محضرِ محبوب می‌خواند.

من دوش ماه نو را پرسیدم از مه خود گفتا پیش دوانم پا در غبار دارم

دیشب از ماهِ نو درباره‌ی معشوقم پرسیدم؛ ماه پاسخ داد که من هم مانندِ تو در تکاپو و دوان‌دوان هستم و به دنبالِ غبارِ قدم‌های او می‌گردم.

نکته ادبی: پا در غبار داشتن کنایه از تلاشی بی‌وقفه و شتابان برای رسیدن به محبوب است.

خورشید چون برآمد گفتم چه زردرویی گفتا ز شرم رویش رنگ نضار دارم

وقتی خورشید طلوع کرد، به او گفتم چرا این‌قدر رنگ‌وپریده و زرد هستی؟ خورشید پاسخ داد که از شرم و خجالتِ رویِ درخشانِ آن محبوب، چهره‌ام به زردی گراییده است.

نکته ادبی: نضار به معنای زردی و لاغری ناشی از بیماری یا عشق است که در اینجا به زردیِ چهره خورشید در برابر نورِ محبوب تعبیر شده.

ای آب در سجودی بر روی و سر دوانی گفتا که از فسونش رفتار مار دارم

ای آب که در سجده‌اید و مدام بر صورت و سر می‌دوید، چرا چنینید؟ آب پاسخ داد که به خاطر سحر و جادویِ افسون‌کننده‌ی معشوق، حرکتی مارگونه و پرپیچ‌وخم پیدا کرده‌ام.

نکته ادبی: حرکتِ آب به خزیدنِ مار تشبیه شده که نمادِ بی‌قراری و تسلیمِ محض در برابرِ اراده‌ی محبوب است.

ای میرداد آتش پیچان چنین چرایی گفتا ز برق رویش دل بی قرار دارم

ای آتش که این‌گونه پیچان و بی‌قرار می‌سوزی، چرا چنین ناآرامی؟ آتش پاسخ داد که از درخششِ برقِ صورتِ محبوب، دلم آشوب و بی‌قرار شده است.

نکته ادبی: میرداد در اینجا به عنوانِ خطاب به عنصرِ آتش به کار رفته که به زبانِ حال، وضعیتِ خود را توجیه می‌کند.

ای باد پیک عالم تو دل سبک چرایی گفتا بسوزد این دل گر اختیار دارم

ای باد که پیام‌رسانِ عالَم هستی، چرا این‌قدر سبک‌بال و ناآرامی؟ باد گفت اگر اختیار داشتم، از شدتِ آتشِ اشتیاق می‌سوختم و آرام نمی‌گرفتم.

نکته ادبی: سبک‌چرایی اشاره به ذاتِ تند و سیالِ باد دارد که در اینجا به شوقِ درونی تعبیر شده است.

ای خاک در چه فکری خاموشی و مراقب گفتا که در درونه باغ و بهار دارم

ای خاک، در چه فکری هستی که این‌چنین خاموش و مراقب نشسته‌ای؟ خاک پاسخ داد که من خاموشم چون در درونِ خود، باغ و بهاری از اسرارِ الهی را پنهان کرده‌ام.

نکته ادبی: خاموشیِ خاک استعاره از آرامش و پختگی است که در خود گنجینه‌ای از حیات و شکوفایی دارد.

بگذر از این عناصر ما را خداست ناصر در سر خمار دارم در کف عقار دارم

از این عناصرِ چهارگانه که گذرا هستند بگذر، چرا که تنها یاورِ ما خداوند است؛ من در سرم نشئه‌ی عشق (خمار) و در کفِ دستم جامِ حقیقت (عقار) دارم.

نکته ادبی: عقار در متون کهن گاه به معنای شراب یا دارایی است که در اینجا کنایه از شرابِ معرفت است.

گر خواب ما ببستی بازست راه مستی می دردهد دودستی چون دستیار دارم

اگر مسیرِ خواب بر ما بسته شود، دریچه‌ی مستی و ازخودبی‌خودی همیشه باز است؛ چرا که من دستیار و یاری دارم که با هر دو دست به من شرابِ عشق می‌نوشاند.

نکته ادبی: دستیار در اینجا کنایه از فیضِ الهی یا پیرِ طریق است که در مسیرِ معنوی عاشق را مدد می‌رساند.

خاموش باش تا دل بی این زبان بگوید چون گفت دل نیوشم زین گفت عار دارم

ساکت باش تا دل بدونِ نیاز به این زبانِ ناتوان سخن بگوید؛ چرا که وقتی دل به سخن درمی‌آید، هر گفتارِ زبانی را نزدِ آن ناچیز و عار می‌دانم.

نکته ادبی: عار در اینجا به معنای ننگ و نقص است؛ یعنی سخنِ زبانی در مقایسه با شهودِ قلبی، نارسا و عیب‌ناک است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) ماه، خورشید، آب، آتش، باد، خاک

شاعر به تمامی مظاهر طبیعت جان بخشیده و آن‌ها را به سخن واداشته است تا اعتراف کنند که مغلوبِ زیبایی و قدرتِ معشوق هستند.

کنایه پا در غبار دارم

کنایه از سرعت، جستجو و تلاشی خستگی‌ناپذیر در مسیر رسیدن به مطلوب است.

تضاد (طباق) خواب و مستی

تقابلِ میانِ غفلتِ دنیوی (خواب) و آگاهیِ عرفانی (مستی) که محورِ اصلیِ اندیشه‌ی شاعر است.

استعاره صد مرغزار دارم

استعاره از شکوفاییِ درونی و حیاتِ معنوی که در نتیجه‌ی اصابتِ تیرِ نگاهِ معشوق ایجاد شده است.