دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۹۱

مولوی
خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم
از خود برآمدم من در عشق عزم کردم تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم
زنار نفس بد را من چون گلوش بستم از گفت وارهم من چون یک فغان برآرم
والله کشانم او را چندان به گرد گردون کز جان دودرنگش آتش عیان برآرم
ای بس عروس جان را روبند تن ربایم وز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم
این جمله جان ها را در عشق چنگ سازم وز چنگ بی زبان من سیصد زبان برآرم
پر کرد شمس تبریز در عشق یک کمانی کز عشق زه برآید چون آن کمان برآرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نغمه‌ای شورانگیز در ستایشِ سیر و سلوک معنوی و رهایی از بندهای نفسانی است. شاعر در این فضای عرفانی، با زبانی تمثیلی، فرآیند دشوارِ پالایش جان و گذار از دلبستگی‌های مادی را ترسیم می‌کند تا به وحدت و یگانگی با حقیقت مطلق دست یابد.

در سراسر این ابیات، حضور راهبر معنوی به عنوان محرک اصلیِ این تحول، در قالب استعاره‌های موسیقایی و حرکتی نمود دارد. گویی عاشق، خود را به ساز و کمانی در دستِ عشقِ الهی بدل می‌کند تا از سکوت و سکونِ مادی به فریاد و خروشی آگاهانه برسد و حقایق جهان را آشکار سازد.

معنای روان

خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم

می‌خواهم با سختی و پالایش وجودم، ناپاکی‌های جانم را مانند کفِ روی دیگ بیرون بریزم و حقیقت هر دو جهان را با سخنی واحد بیان کنم.

نکته ادبی: دیگ جان استعاره از وجود آدمی است که برای پاک شدن نیاز به حرارت عشق دارد.

از خود برآمدم من در عشق عزم کردم تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم

از بند خویشتن رها شدم و پای در راه عشق گذاشتم تا همان‌طور که خودم را از قیدِ جهان رهانیدم، عالم هستی را نیز از دلبستگی‌های مادی نجات دهم.

نکته ادبی: از خود برآمدن به معنای فنای نفس و گذار از خویشتنِ محدود است.

زنار نفس بد را من چون گلوش بستم از گفت وارهم من چون یک فغان برآرم

گره وابستگی‌های نفسِ سرکش را مانند بستن زنار (کمربند ویژه) محکم کردم تا از بندِ گفتگوی بیهوده رها شوم و بتوانم از اعماق وجودم فریادی عاشقانه برآورم.

نکته ادبی: زنار در اینجا نمادِ وابستگی‌های نکوهیده و تعلقات مادی است که در برابر نفس به کار رفته است.

والله کشانم او را چندان به گرد گردون کز جان دودرنگش آتش عیان برآرم

سوگند می‌خورم که جانِ ناپاکِ نفس را چنان در تلاطم‌های روزگار بگردانم که از آن وجودِ آلوده و دوگانه، آتشِ اخلاص و حقیقت بیرون بکشم.

نکته ادبی: دودرنگی کنایه از نفاق و درگیر بودن میان تعلقات مادی و معنوی است که با سوختن در عشق پاک می‌شود.

ای بس عروس جان را روبند تن ربایم وز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم

بسیار رخسارِ زیبای جان را از زیر نقابِ تن بیرون می‌آورم و افراد سرکش را با نیروی عشق از خانه و کاشانه‌ی تعلقات دنیوی بیرون می‌کشم.

نکته ادبی: روبندِ تن استعاره از بدن مادی است که مانع دیدنِ چهره‌ی زیبای حقیقتِ جان شده است.

این جمله جان ها را در عشق چنگ سازم وز چنگ بی زبان من سیصد زبان برآرم

تمامِ جان‌های پاک را در مسیر عشق مانند ساز چنگ آماده می‌کنم و از این ساز که ظاهراً بی زبان است، صدها زبانِ گویا برای بیانِ حقیقت بیرون می‌آورم.

نکته ادبی: چنگ نمادِ پذیرا بودن در برابر اراده‌ی الهی است که در سکوت، نغمه‌های آسمانی می‌نوازد.

پر کرد شمس تبریز در عشق یک کمانی کز عشق زه برآید چون آن کمان برآرم

شمس تبریزی در میدان عشق، کمانی از محبت مهیا کرده است که تیرِ جانِ من با زه آن کمان در می‌آمیزد و من همچون تیری از آن کمان رها می‌شوم.

نکته ادبی: تشبیه شمس به کماندار و جانِ عاشق به تیر، نشان‌دهنده‌ی هدایتِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دیگ جان

تشبیه وجودِ عاشق به دیگی که در آن ناپاکی‌های روح با حرارت عشق به صورت کف بیرون می‌آید.

تضاد و کنایه دودرنگی و آتش

نشان‌دهنده‌ی تضادِ نفاق و آلودگی با خلوصِ آتشینِ عشق.

نمادگرایی چنگ

استعاره از جانِ عاشق که در دست عشق به صدا درمی‌آید و حقایق را بیان می‌کند.

مراعات نظیر کمان و زه

هماهنگی واژگان در حوزه تیراندازی برای تصویرسازیِ رهایی و پرتاب شدن به سوی حق.