دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۹۰

مولوی
اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
گفتند سوز آتش باشد نصیب کافر محروم ز آتش تو جز بولهب ندیدم
من بر دریچه دل بس گوش جان نهادم چندان سخن شنیدم اما دو لب ندیدم
بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت جز لطف بی حد تو آن را سبب ندیدم
ای ساقی گزیده مانندت ای دو دیده اندر عجم نیامد و اندر عرب ندیدم
زان باده که عصیرش اندر چرش نیامد وان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم
چندان بریز باده کز خود شوم پیاده کاندر خودی و هستی غیر تعب ندیدم
ای شمس و ای قمر تو ای شهد و ای شکر تو ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم
ای عشق بی تناهی وی مظهر الهی هم پشت و هم پناهی کفوت لقب ندیدم
پولادپاره هاییم آهن رباست عشقت اصل همه طلب تو در تو طلب ندیدم
خامش کن ای برادر فضل و ادب رها کن تا تو ادب بخواندی در تو ادب ندیدم
ای شمس حق تبریز ای اصل اصل جان ها بی بصره وجودت من یک رطب ندیدم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و شوق عرفانی و بیانگر ارادت قلبی و بی‌پایان شاعر به پیر و مرشد خود است. در فضای این شعر، مفهوم «خودی» و «منِ فردی» کاملاً در برابر عظمت و کمال مطلقِ معشوق رنگ می‌بازد و شاعر به مقام فنای در محبوب می‌رسد؛ جایی که معشوق، محورِ تمامی هستی، خالقِ تمامی لذت‌ها و تنها معنایِ غاییِ زندگی است.

در نگاه شاعر، عشق به معشوق فراتر از حدود عقل، دانش ظاهری و تعلقات دنیوی است. او با زبانی صریح و متمایز از قید و بندهایِ متعارف، بیان می‌کند که هر آنچه در جهانِ ظاهر دیده می‌شود، در برابرِ حقیقتِ وجودِ محبوب، ناچیز و بی‌مقدار است و تنها راه رهایی از رنجِ هستی، غرق شدن در این عشقِ آسمانی است.

معنای روان

اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم

می‌گویند که آتشِ دوزخ نصیبِ کافران است، اما در مورد آتشِ عشقِ تو، هیچ‌کس را محروم ندیدم مگر ابولهب را.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی ابولهب که به دلیل عناد با حقیقت، از درکِ نورِ الهی محروم ماند. در اینجا آتشِ دوزخ با آتشِ عشقِ الهی مقابله شده است.

گفتند سوز آتش باشد نصیب کافر محروم ز آتش تو جز بولهب ندیدم

می‌گویند که آتشِ دوزخ نصیبِ کافران است، اما در مورد آتشِ عشقِ تو، هیچ‌کس را محروم ندیدم مگر ابولهب را.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی ابولهب که به دلیل عناد با حقیقت، از درکِ نورِ الهی محروم ماند. در اینجا آتشِ دوزخ با آتشِ عشقِ الهی مقابله شده است.

من بر دریچه دل بس گوش جان نهادم چندان سخن شنیدم اما دو لب ندیدم

من با دقت و اشتیاق بر دریچه‌یِ دلم گوش سپردم تا ندایی بشنوم؛ سخنان بسیاری شنیدم، اما گوینده‌یِ آن سخنان (کسی که لب بگشاید) را ندیدم.

نکته ادبی: اشاره به کلامِ الهی یا ندایِ غیبی که بی‌واسطه و فراتر از ابزارهایِ مادی به گوشِ جان می‌رسد.

بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت جز لطف بی حد تو آن را سبب ندیدم

تو ناگهان و بی‌دلیل، بر این بنده لطف و رحمتِ خود را ارزانی داشتی و من برایِ این همه مهربانی، هیچ دلیلی جز لطفِ بی‌پایانِ خودت نیافتم.

نکته ادبی: بیانِ مقامِ «جودِ بی‌علت» که در عرفان، عطایِ الهی نیازمندِ هیچ عملِ قبلی از سویِ بنده نیست.

ای ساقی گزیده مانندت ای دو دیده اندر عجم نیامد و اندر عرب ندیدم

ای ساقیِ برگزیده و ای کسی که مانندِ دو چشمم عزیز هستی، در هیچ جایِ ایران و سرزمین‌هایِ عربی، کسی مثلِ تو نیافتم.

نکته ادبی: «عجم» در متونِ کهن به معنایِ سرزمین‌هایِ غیرعرب به‌ویژه ایران است. «دو دیده» کنایه از عزیز بودن و حیاتی بودنِ معشوق است.

زان باده که عصیرش اندر چرش نیامد وان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم

از آن شرابِ روحانی که عصاره‌اش از انگور نیست و در هیچ ظرفی نمی‌گنجد نوشیدم، و آن شیشه و ساغری که مانندش در حلب (که شهری معروف به ظرافت بود) وجود نداشت، دیدم.

نکته ادبی: «عصیر» به معنایِ عصاره و فشره است. شاعر با ردِ ابزارهایِ مادی، به باده‌یِ عرفانی اشاره دارد که زمینی نیست.

چندان بریز باده کز خود شوم پیاده کاندر خودی و هستی غیر تعب ندیدم

آن‌قدر از این شرابِ عشق به من بنوشان که از خودِ کاذب و منیّتِ خویش رها شوم؛ چرا که در هستیِ خود و خودخواهی، چیزی جز رنج و زحمت نیافتم.

نکته ادبی: «پیاده شدن» در اینجا استعاره از بیرون آمدن از قیدِ تعلقاتِ دنیوی و «تعب» به معنایِ رنج و زحمتِ دائمیِ خودپرستی است.

ای شمس و ای قمر تو ای شهد و ای شکر تو ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم

تو برایِ من مانندِ خورشید و ماه هستی، تو شهد و شکری، تو جایگزینِ مادر و پدرِ منی؛ جز تو هیچ نسب و خویشاوندیِ دیگری نمی‌شناسم.

نکته ادبی: نفیِ وابستگی‌هایِ بیولوژیک و جایگزینیِ آن با پیوندِ روحانی با مرشد که پیوندِ اصلیِ روحِ سالک است.

ای عشق بی تناهی وی مظهر الهی هم پشت و هم پناهی کفوت لقب ندیدم

ای عشقی که پایانی نداری و ای کسی که مظهرِ خداوند بر زمینی، تو هم حامی و هم پناهگاهِ منی؛ هیچ‌کس را هم‌شأن و هم‌لقبِ تو نیافتم.

نکته ادبی: «کفو» به معنایِ همتا و نظیر است. در اینجا بر یگانگی و بی‌همتاییِ معشوق تأکید شده است.

پولادپاره هاییم آهن رباست عشقت اصل همه طلب تو در تو طلب ندیدم

ما همچون پاره‌هایِ آهن هستیم که عشقِ تو آهن‌ربایِ ماست؛ اصلِ تمامِ جست‌وجوهایِ ما تو هستی و در حقیقت، در ورایِ تو، جست‌وجویِ دیگری نیافتم (چون تو خودِ مقصد هستی).

نکته ادبی: تمثیلِ آهن و آهن‌ربا برای بیانِ کششِ روحانیِ معشوق به سویِ عاشق است.

خامش کن ای برادر فضل و ادب رها کن تا تو ادب بخواندی در تو ادب ندیدم

ای برادر، خاموش باش و درس‌هایِ ادبی و آدابِ ظاهری را رها کن؛ زیرا تا زمانی که به دنبالِ خواندنِ آداب بودی، بویی از ادبِ حقیقی نبردی.

نکته ادبی: ایهامِ واژه‌ی «ادب»؛ در اینجا تضاد میانِ «ادبِ ظاهری/مدرسی» و «ادبِ حضور/عرفانی» مد نظر است.

ای شمس حق تبریز ای اصل اصل جان ها بی بصره وجودت من یک رطب ندیدم

ای شمسِ حقِ تبریزی، ای که ریشه‌یِ اصلیِ جان‌هایِ مایی؛ بدونِ وجودِ تو (که مانندِ درختِ خرماست)، من هیچ ثمره‌یِ شیرینی نیافتم.

نکته ادبی: ایهامِ لطیف میانِ «بصره» (شهرِ معروفِ خرما) و «بصیرت/چشم»، و «رطب» (خرمایِ تازه) به معنایِ ثمره‌یِ شیرینِ وصل است.

آرایه‌های ادبی

ایهام ادب

اشاره به دو معنای دانشِ ظاهری (ادبیات) و آدابِ عرفانی و سلوکِ باطنی.

تلمیح ابولهب

اشاره به داستانِ قرآنی فردی که از حقیقت محروم ماند، برای تأکید بر اینکه عشقِ الهی نصیبِ هر کسی نمی‌شود.

تشبیه پولادپاره‌هاییم آهن رباست عشقت

تشبیه سالکان به قطعات آهن و عشقِ معشوق به آهن‌ربا که باعثِ جذبِ آنان می‌شود.

ایهام تناسب بصره / رطب

واژه‌ی بصره که شهری معروف به نخل و خرماست، در کنارِ «رطب» (خرمای تازه) هم به معنایِ مکان است و هم به معنایِ دیدن و نگریستن.

تضاد آتشِ دوزخ / آتشِ عشق

تقابل میانِ آتشِ مادی و عذاب‌آور با آتشِ معنوی و حیات‌بخشِ عشق.