دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۸۹

مولوی
صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم چون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم
صد بار جان بدادم وز پای درفتادم بار دگر بزادم چون بانگ تو شنودم
تا روی تو بدیدم از خویش نابدیدم ای ساخته چو عیدم وی سوخته چو عودم
دامی است در ضمیرم تا باز عشق گیرم آن باز بازگونه چون مرغ درربودم
ای شعله های گردان در سینه های مردان گردان به گرد ماهت چون گنبد کبودم
آن ساعت خجسته تو عهدها ببسته من توبه ها شکسته بودم چنانک بودم
عقلم ببرد از ره کز من رسی تو در شه چون سوی عقل رفتم عقلم نداشت سودم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتابی از احوالات درونی و عرفانی انسانی است که در کشاکش مرگ و زندگیِ معنوی، حقیقت وجود خود را در پیوند با محبوب جستجو می‌کند. شاعر با بیانی پرشور، عشق را نیرویی می‌داند که فراتر از منطق و عقلِ جزئی‌نگر عمل کرده و فرد را از خودِ محدودش می‌رهاند.

فضا و بستر این سخنان، فضای «فنا و بقا» است؛ جایی که عاشق پس از بارها شکست و سرخوردگی در مسیر طریقت، با دیدن نشانی از محبوب، جانی تازه می‌یابد. در این نگاه، عشق نه یک پدیده ساده، بلکه یک دگرگونی بنیادین است که همزمان رنج و شعف، و مرگ و حیات را در دل خود دارد.

معنای روان

صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم چون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم

بارها در راه عشق تو از خود بی‌خود شدم و جان باختم و این مسیر را آزمودم، اما به محض آنکه عطر حضور تو به مشام جانم رسید، دانستم که پیش از آن مرده‌ای بیش نبودم و اکنون به راستی زنده‌ام.

نکته ادبی: واژه «بوی» در ادبیات کلاسیک علاوه بر رایحه، به معنای «نشانه» و «اثر» نیز به کار می‌رود که در اینجا ایهام دارد.

صد بار جان بدادم وز پای درفتادم بار دگر بزادم چون بانگ تو شنودم

صدها بار جانم را در راه عشق فدا کردم و از پا درآمدم، اما با شنیدن بانگ و ندای تو، گویی بار دیگر متولد شدم و حیاتی دوباره یافتم.

نکته ادبی: «وز پای درفتادم» کنایه از ناتوانی و شکست در برابر شداید مسیر عشق است.

تا روی تو بدیدم از خویش نابدیدم ای ساخته چو عیدم وی سوخته چو عودم

به محض اینکه چهره تو را دیدم، هستی و وجود خود را فراموش کردم و از خویش بیگانه‌شدم؛ تو برای من مانند عید (مایه شادی و تجدید حیات) هستی و همچون عود که برای معطر کردن فضا می‌سوزد، جان مرا در آتش عشق خود می‌سوزانی و صیقل می‌دهی.

نکته ادبی: «عید» و «عود» تضاد و تناسب زیبایی ایجاد کرده‌اند؛ عید نماد شادی و عود نماد سوختن و فدا شدن در راه محبوب.

دامی است در ضمیرم تا باز عشق گیرم آن باز بازگونه چون مرغ درربودم

در ضمیر و باطن من دامی نهفته است تا بتوانم بازِ شکاری عشق را به چنگ آورم، اما شگفتا که آن بازِ عشق، واژگونه عمل کرد و به جای اینکه شکار شود، مرا همچون صیدی ضعیف درربود.

نکته ادبی: «باز» در اینجا استعاره از عشق یا حقیقتِ الهی است که قدرت صید کردنِ عاشق را دارد.

ای شعله های گردان در سینه های مردان گردان به گرد ماهت چون گنبد کبودم

ای شعله‌های فروزانی که در دل‌های مردانِ حقیقت‌جو می‌چرخید، شما همان‌گونه به دور ماهِ جمال محبوب می‌گردید که آسمانِ کبود پیرامون جهان در چرخش است.

نکته ادبی: تشبیه حیاتِ روحانی به گنبد کبود که در حال چرخشِ ابدی است، بیانگر بی‌آرامی و تپشِ دائمِ عاشق است.

آن ساعت خجسته تو عهدها ببسته من توبه ها شکسته بودم چنانک بودم

در آن لحظه مبارک که تو با من پیمان عشق بستی، من همچنان عهدشکنی می‌کردم و بر سرِ همان روحیات پیشین خود بودم.

نکته ادبی: این بیت بیانگر تضاد میان الطافِ ازلیِ محبوب و ضعف و کوتاهیِ همیشگیِ عاشق است.

عقلم ببرد از ره کز من رسی تو در شه چون سوی عقل رفتم عقلم نداشت سودم

عقلِ استدلالی مرا از راه اصلی منحرف کرد و باعث شد در رسیدن به تو دچار تردید شوم؛ هنگامی که به سراغ عقل رفتم تا راه را بیابم، دیدم که هیچ سودی برایم ندارد و تنها عشق است که راهگشاست.

نکته ادبی: «عقل» در اینجا به معنای عقل جزئی یا فلسفی است که در برابر شهود و عشق، ناکارآمد جلوه داده شده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد مردم و زنده بودم

به کارگیری مرگ و زندگی برای بیان دگرگونی درونی عاشق پس از دیدار محبوب.

استعاره بازِ عشق

تشبیه عشق به باز شکاری که قدرتِ شکار کردنِ روحِ عاشق را دارد.

ایهام بوی

به معنای رایحه و همچنین به معنای نشانه و اثرِ حضور محبوب.