دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۸۸

مولوی
رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم
چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم تا چشم ها به ناگه در روی او گشادم
با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم
مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم
گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم ای تو صلاح جانم بی تو چه در فسادم
ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده وز نور رویت آمد عهد الست یادم
از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جان از خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم
تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشی تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده به بیان تجربه عرفانیِ «فنا» می‌پردازد، حالتی که در آن سالک با رهایی از قیدوبندهای خودخواهی و منیت، به وحدت با معشوق ازلی دست می‌یابد. فضا، سرشار از شوریدگی و اشتیاقی است که ریشه در پیمان‌های پیش از آفرینش دارد و شاعر در آن، حضور محبوب را بر هر دانشی برتر می‌داند.

در این ابیات، پیوند میان جسم فانی و جانِ سرگشته به تصویر کشیده شده است؛ جایی که شاعر با اعتراف به سرگشتگیِ خود، پایانِ هستیِ مادی را در برابرِ جاودانگیِ عشق، ناچیز می‌شمارد. این اثر، دعوتی است به فراروی از خویشتن برای رسیدن به حقیقتی که از روز ازل در جان آدمی نهاده شده است.

معنای روان

رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم

من از بندِ خودخواهی و تسلط بر خویش رها شدم و به بی‌خودی و مستیِ عرفانی رسیدم؛ در این حالت که هیچ خودی از من باقی نمانده، چقدر با حقیقتِ درونی‌ام احساس شادی و رضایت می‌کنم.

نکته ادبی: واژه «بی‌خودی» به معنای فقدانِ خودآگاهیِ دنیوی و رسیدن به مقام فنا در عرفان است.

چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم تا چشم ها به ناگه در روی او گشادم

معشوق چشمان مرا بر دیدنِ هرچه جز اوست بسته است تا فقط او را ببینم؛ به طوری که چشمانم ناگهان باز شد و تنها جمالِ او را در برابر خود یافت.

نکته ادبی: «بدوخت» کنایه از نادیده گرفتنِ غیر و تمرکزِ مطلق بر محبوب است.

با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم

جان با من در ستیز شد و گفت مرا با غم و رنج مواجه نکن؛ به او گفتم اگر می‌خواهی رنج نبری، از این جهان و تعلقاتش طلاق بگیر و رها شو؛ او نیز پذیرفت و تسلیم شد.

نکته ادبی: «طلاق بستان» استعاره از رها کردنِ وابستگی‌های دنیوی است.

مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم

مادرم وقتی در همان لحظه تولد، نشانه و داغ عشق تو را بر چهره من دید، بند ناف مرا در حالی برید که من با این عشق پیوند خورده بودم.

نکته ادبی: اشاره به این باور که عشق امری ازلی و موروثی است و از بدو تولد با شاعر همراه بوده است.

گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم ای تو صلاح جانم بی تو چه در فسادم

اگر به آسمان‌ها سفر کنم یا علومِ پنهان و غیبی را بیاموزم، باز هم ای تو که صلاح و خیرِ جانِ منی، اگر تو نباشی، من در تباهی و فساد محض هستم.

نکته ادبی: «لوح غیب» اشاره به دانشِ ماورایی و اسرارِ آفرینش دارد.

ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده وز نور رویت آمد عهد الست یادم

ای کسی که حجاب‌ها را کنار زدی و باعث شدی که مردگانِ غفلت زنده شوند؛ با نورِ روی تو بود که پیمانِ الست (عهد ازلی با خدا) را به یاد آوردم.

نکته ادبی: «عهد الست» ارجاع به آیه «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» در قرآن و پیمان ازلیِ میان روح و پروردگار است.

از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جان از خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم

به خاطر عشق به آن شاهِ پری‌چهرگان (معشوق ازلی)، به چنان سرگشتگی و بی‌خبری رسیده‌ام که از چشمِ خود و مردم پنهان گشته‌ام؛ گویی که من از تبارِ پریان هستم.

نکته ادبی: «یاوه گشتن» به معنای گم‌شدن و سرگشتگی است و «پری نژاد» اشاره به لطافت و ناپیداییِ روح عاشق دارد.

تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشی تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم

از شمس تبریزی پرسیدم که تا کی در این حالت (یا در این جهان) باقی خواهی ماند؟ جسمم گفت که به خاک تبدیل می‌شوم و جانم گفت که مانند باد سرگشته و بی‌قرارم.

نکته ادبی: تضاد میان خاک (جسم) و باد (جان) بیانگر تفاوت سرنوشتِ تن و روان در نزد عارف است.

آرایه‌های ادبی

کنایه چشمم بدوخت

کنایه از ندیدنِ اغیار و توجهِ مطلق به محبوب است.

تلمیح عهد الست

اشاره به پیمان ازلی میان خداوند و ارواح انسان‌ها در عالم ذر.

مراعات نظیر خاک و باد

استفاده از عناصر چهارگانه برای نشان دادن ناپایداری جهان ماده در برابر روح.

استعاره داغ عشقت

عشق به مثابه مهری است که از بدو تولد بر پیشانیِ جانِ عاشق خورده است.