دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۸۶

مولوی
گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
تا من بلند باشم پستم کند به داور چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
ای حلقه های زلفش پیچیده گرد حلقم افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم
آمد خیال مستش مستانه حمله آورد چندان بهانه کردم وز دست او نرستم
حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است من کی شکار دامم من کی اسیر شستم
گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم
من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم
هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم
ای آب زندگانی با تو کجاست مردن در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از عشق عرفانی و سلوک عاشق در راه رسیدن به حضرت حق است. شاعر در این فضای کلامی، پارادوکسِ میان هستی و نیستی، بندگی و رهایی و تقابلِ منِ کاذب با اراده‌ی مطلقِ الهی را ترسیم می‌کند. در این نگاه، عاشق برای رسیدن به وصال، باید از تمامیتِ وجودی خود دست بشوید و با آغوش باز، فنای در معشوق را پذیرا شود.

مفهوم بنیادین شعر بر این محور استوار است که تا زمانی که عاشق به دنبالِ اثباتِ منیت و اراده‌ی خویش است، از معشوق دور است. در واقع، آن‌چه عاشق «جور» یا «شکستن» می‌نامد، در حقیقت عنایت و لطفی است که او را از بندهای دنیوی و خودپرستی می‌رهاند تا به جایگاهی فراتر از مرگ و زندگی مادی دست یابد.

معنای روان

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم

من به خیال خود عهد بستم و از عهدهای ناپسند گذشته دست شستم، اما معشوق پاسخ داد: چگونه می‌توانی چیزی (پیمانی) را بنا کنی که من پیش از آن، آن را شکسته بودم؟ (اشاره به اینکه پیش‌برنده حقیقی کارها خداست و نه اراده انسان).

نکته ادبی: تضاد میان فعل «بستن» و «شکستن» در اینجا نماد تقابل اراده انسانی و مشیت الهی است.

با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم

من با او همچون شیر و عسل یکی هستم و می‌خواهم دامنش را بگیرم، اما با کدام دستِ توانمند می‌توانم او را در آغوش بگیرم وقتی که دستان من از ناتوانی شکسته است؟

نکته ادبی: «شهد و شیر» کنایه از غایت یگانگی و انس و الفت عاشق و معشوق است.

خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم

حقیقت این است که تنها کسی که دستش شکسته باشد (یعنی از قدرت و منیت خود عاری شده باشد)، می‌تواند دامن معشوق را بگیرد. اکنون که او با سختی‌ها و جفاهایش مرا به خاک مذلت انداخته، در واقع در حال بلند کردنِ معنوی من است.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در اینجا به کار رفته است؛ افتادگی و شکستگی به منزله وسیله‌ای برای عروج است.

تا من بلند باشم پستم کند به داور چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم

هرگاه من به خود می‌بالم و بلندمرتبه می‌شوم، او مرا به خاک می‌افکند؛ چرا که اوست که هستیِ موهوم مرا نابود می‌کند و پس از این نیستی، دوباره مرا به هستیِ واقعی می‌رساند.

نکته ادبی: اشاره به قاعده عرفانی «فنا و بقا»؛ مرگ ارادی پیش از مرگ طبیعی.

ای حلقه های زلفش پیچیده گرد حلقم افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم

حلقه‌های زلف معشوق همچون کمندی به دور گردن من پیچیده است و فغان از چشمان مست و فریبنده او که مرا نیز به بندِ مستی و بیخودی کشانده است.

نکته ادبی: «مست» اول صفت معشوق و «مست» دوم نتیجه حال عاشق است.

آمد خیال مستش مستانه حمله آورد چندان بهانه کردم وز دست او نرستم

خیالِ مست و بی‌قرار معشوق به سراغم آمد و با حالتی مستانه به جانم حمله کرد؛ من بسیار تلاش کردم با بهانه‌های گوناگون از چنگ او بگریزم، اما موفق نشدم.

نکته ادبی: خیال در متون عرفانی، مرتبه‌ای از حضور معشوق است که بر دل عاشق تجلی می‌کند.

حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم

من بر درگاه خانه او کوبیدم، معشوق از درون پاسخ داد که در این خانه کسی (من‌منی) نیست؛ این یعنی بدان که در ساحتِ حقیقت، «من» و «تو»یی وجود ندارد.

نکته ادبی: این بیت به مقام «لا مکان» و نفی خودیت اشاره دارد؛ خانه‌ای که در آن منیت راه ندارد.

گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است من کی شکار دامم من کی اسیر شستم

گفتم بنده تو به درگاهت آمده، او گفت که این ادعای بندگی تو خود دامی برای خودپرستی است. من شکارِ این دامنه‌ها نمی‌شوم و در بندِ این تصورات نمی‌مانم.

نکته ادبی: معشوق در اینجا نماد حقیقت مطلقی است که حتی نامِ بندگی را اگر ناشی از منیت باشد، برنمی‌تابد.

گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم

گفتم اگر جان مرا بسوزانی، سزاوار آنم. ای بتِ زیبا، مرا بسوزان که من با جان و دل، پرستنده تو هستم و جز تو خدایی نمی‌شناسم.

نکته ادبی: «بت» در ادبیات عرفانی، نماد تجلی زیبای حق است که عاشقِ حقیقی با شور و اشتیاق بدان دل می‌بندد.

من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم

من خشک و مهیا شده‌ام تا تو مرا به آتش عشقت به خوبی بسوزانی؛ چرا که وقتی تو مرا به آتش می‌کشی، من از بندِ رنجِ سوختن و دوگانگی رهایی می‌یابم.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ فنا؛ سوختن در آتش عشق، راهِ نجات از کثرت و بازگشت به وحدت است.

هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم

هر کجا بروی، همراهت می‌آیم و هر کجا روم، تو با منی. در حالِ مرگ و زندگی، با حضور تو همیشه در خوشی و آرامشم.

نکته ادبی: تاکید بر همراهی دایمی عاشق و معشوق در تمامی مراتب هستی.

ای آب زندگانی با تو کجاست مردن در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم

ای که وجودت عینِ آب زندگانی است، در کنار تو چگونه مرگ ممکن است؟ سوگند به خدا که در سایه حضور تو، از چنگال مرگ رهایی یافتم.

نکته ادبی: ایهام به «آب زندگانی» (خضر)؛ حضور معشوق، منشأ حیات جاودانه است.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) شکسته دستم / دامنش بگیرم

شاعر با دست شکسته (ناتوان) نمی‌تواند کاری کند، اما همین ناتوانی تنها راه اتصال به معشوق است.

استعاره حلقه های زلف

زلف به عنوان نمادی از مظاهر کثرت و زیبایی‌های الهی که عاشق را در بند خود می‌کشد.

نماد آب زندگانی

نماد حضور بخشنده و حیات‌بخش معشوق که مرگ را از بین می‌برد.

ایهام نیست این جا

هم به معنای خالی بودن خانه است و هم به معنای نبودنِ «من» در ساحتِ حقیقت.